نگاشته شده توسط: golmaryam | اوت 25, 2008

میهمان مامان

ساعت از نه شب گذشته بود. سام خوابیده بود و ما هم داشتیم ماست و عرقمون (نعناع) رو میخوردیم که تلفن علی زنگ زد : به به سلااام! چطوری؟ کجایی؟ با کی؟ ا؟ نزدیک کرج؟ بعدش کجا میرید؟ قم؟ خوب شب بیاید اینجا. گوشی دستت با مریم صحبت کن.» گوشی رو می گیرم و با یک دوست قدیمی جنوبی صحبت می کنم. اصرار می کنم که حتما سر راه برگشت به جنوب بیان خونه ما. خورد و خسته است. با بچه کوچیک و اقوام و اینها ده روزه که سفرن. تلفنو که قطع می کنم میگم : شام چی درست کنم؟ میگه : نمی خواد از بیرون می گیرم. میگم : نع! خودم درست می کنم. یاد مامانم می افتم و مهمانهای ناخوانده در دوره بی تلفنی. چه جوری زود گوشت و مرغ رو می ریخت تو زودپز و برنج رو آبکش می کرد؟ سبزی و سالاد هم که همیشه به راه بود و خوشی ما بچه ها از رسیدن مهمون. تو همین فکرا دو بسته مرغ می ندازم تو زودپز و برنج رو می شورم. – حالا چند نفرن؟ – نمیدونم. گفت دو ماشین. ولی شاید همشون اینجا نیان. شاید روشون نشه. ولی با مادر و پدر و برادرش اینا و مادر زنش بود! میگم : اتاق سام رو جمع کن. سامو بذار اتاق خودمون. -تختشو ببرم؟ – نه بابا. بی خیال.    حالا دارم میوه هارو از یخچال درمیارم که بشورم. خوشحالم که سبزی خوردن دارم. زیر خورشت رو کم می کنم. برنج داره قل قل می کنه. تا ساعت یازده که خونه جمع بشه و برای برنج دم کنی بذارم و علی میوه هارو بچینه و توی دست شویی صابون نو بذارم، تازه خستگی خودشو نشون میده. علی کنار سام دراز می کشه که یه چرتی بزنه و من هم پای تلویزیون با علاقه تبلیغ هارو نگاه می کنم. وقتی در خونه رو باز می کنم و سلام میدم، دهنم از تعجب باز می مونه. مدتهاست که ده نفر آدم پشت سر هم وارد خونه نشدن. دم در پر از کفشه. خوشحالم. هول شدم. همه شونو می شناسم. سال ها قبل که برای مدتی بندرعباس زندگی کردیم، خونه همشون رفتم. از سفره خالی و کمی غذا خجالت می کشم، ولی اونها با همون روحیه بی خیال و خوشحال جنوبی شون غذا می خورن و ظرف هارو جمع می کنن. پخش میشیم تو اتاق ها. حال همه آدم هایی رو که می شناسیم از همدیگه می پرسیم. بعد سکوت این همه سالی که همدیگه رو ندیدیم فاصله می ندازه بین حرفها. از چاقی و لاغری و آب و هوا حرف می زنیم. دلم برای بندر و شرجی و گرما و بوی لجن خفیف توی هوا تنگ شده. رختخواب هارو از کمد دیواری درمیاریم. به مدد ترک بودن و عادت دیوانه وار مادرم در خرید پتو و بالش و تشک برای من، از پس جا دادن و رختخواب پهن کردن برای هر ده نفرشون برمیام! ساعت هنوز دو نشده که می خوابیم. سام تازه بیدار شده و نق و نوق می کنه. ولی هیچی مهم نیست. با احساس خوشایند زن بودن به خواب میرم.

پ . ن : چند روزی اینترنت نداشتم. والا می خواستم بگم که کنسرت همایون شجریان رو از دست ندید. خیلی پرشور و حال بود و گروه موسیقی دستان هم اجرای بسیار خوب و هماهنگی داشت. خصوصا اون دو تا آقایی که سازهای کوبه ای و تنبک می زدن کارشون عالی بود. راستی اسم یکی از سازها کوزه بود. یک چیزی شبیه کوزه با صدای بمی که انگار از اعماق جنگل های آفریقا می اومد. فکر کردم اگه دو روز دیگه سازهای دبه و قابلمه و بادکنک سر استکان هم وارد فضای موسیقی ما بشن جمعمون تکمیل میشه. آخی .. یادش بخیر اون زمونا که امکانات نبود بزم ها و مهمونی ها با همین لوازم و اصواتشون چه رونقی پیدا می کردن.اینجا می تونید یک شرح ماوقع از کنسرت بخونید.

http://www.aftab.ir/articles/art_culture/music/c5c1219562141_homayon_shajariyan_p1.php

یک چیز دیگه که می خواستم درمورد کنسرت بگم، انتخاب لباس و طراحی صحنه بود. لباس خواننده و گروهش یک دست مشکی بود. فقط همایون یک جلیقه هم روی پیراهن مشکی پوشیده بود. خیلی دلگیر بود. چرا یک خورده تو انتخاب پوشش خلاقیت به خرج نمیدن؟ پشتشون هم یک یونولیت یک تکه رنگی پنگی بود که یک پارچه نوار نواری سبز بدرنگ بعضی جاهاشو می پوشند. کلا یعنی چی؟ و چه ارتباطی به لباس و بقیه چیزها داشت؟

 

Advertisements

Responses

  1. بابا خانه دار ، خانووم ، زن زندگي ، باحال ، چي بگم ديگه.
    اين سواپ رو هم بنداز هفته ديگه همه چي تموم ميشي.

  2. بابا کدبانو! بقیه اش رو هم که نفر قبلی زحمت کشیده!
    خسته نباشی

  3. از اون بشقاب های گل سرخی هم می ذاشتی دیگه واقعا می شد مهمان مامان. راستش من خودم وقتی تو مهمونی همه می خورن و خوش میگذره خیلی خوشم میاد. انگار بچه خودم آدم غذا خورده. وقتی دیس های خالی رو می بینم انگار مولکولهای زحمتی که کشیدم رفته تو خونشون و من اینور دو÷ینگ میشم.

  4. ایییول به این کدبانو! من خوب می‌فهمم این مونیکای درونتو خوووب!
    راستش این آقای آقایان یه سری (نزدیک شاید 70-80 تا) کتاب مصور کودکانه!!! (یادت نیست بچه بودیم کارتونش رو تلویزیون خودمون نشون می‌داد؟) ترجمه است. برگزیده‌ی سال 1998 انگلستان. خیلی کم صفحه و با قطع کوچیک‌تر از جیبی. اونایی که من دارم چاپ 1379 انتشارات آوای اندیشه است بعدترش 80 و 81 تبدیل شده به آقا کوچولوی… و خانوم کوچولوی… (با صفت‌های مختلف: ‌خجالتی، بی‌ادب، باهوش، خندان، تمیز، پرافاده، وراج و… ) و باز قطع کوچیکتر و انتشارات گوهر دانش. من از شهر کتاب گرفته بودم‌شون. بعدن هم دیگه ندیدم دوباره چاپ بشه که لیست ناقصم کامل کنم. و البته خیلی هم دنبالش نبودم راستشو بخوای. کلن جذابن. هرچند که همه‌شون به هرحال یه پیام اخلاقیه داره دیگه واسه بچه‌ها.
    این آقای لاغر هم به یاد همین آقای لاااغر خودمون گذاشتم بلکم پیداش شه :ي

  5. manam ye modat pish dayeem garar bood bian, too rah zang zade boodand pesara o aroosesham miaarand. manam az in honara be kkharj dadam o kolee masroor shodam.
    rastee in namayeshgah ham az 27 ta 31 mordat too mahal daemu namayeshgah ha boode.

  6. عجب کدبانویی. ده تا مهمون ناخوانده. راست می گن زنهای ترک خیلی کدبانوند.

  7. منم عاشق مهمونم اما نه ناخواند ه اش! ترجیح میدم خبر مهمونی رو منم داشته باشم…

  8. esme shoma kokab khanoom nist ?jahate khod takhrib koni bande agar be jaye shoma boodam ghaleb tohi mikardam va cheghadr in bade.

  9. نميدونستم تركي !! اما به ابور فزل اگر من بودم همونجا يك فصل با فردريك دعوا ميكردم بعد هم گريه ميكردم بعد هم زنگ ميزدم پيتزايي سر كوچه ……….

  10. سلام گلمريم جون.
    شنيدم پسر گلت مهد اميد فردا ميره. ميخواستم ببينم راضي هستي؟
    شهريه اش چقده؟

  11. گلی جون ممنونم که اومدی و مرسی به خاطر شیرینی که آوردی که خیلی به موقع جبران شیرینی نخریدن خودم بود. خیلی ممنون که جواب sms منو اول از همه دادی و ممنون تر که از همه زودتر اومدی. اصلاً به خاطر این که هستی و به اطرافیانت انرژی مثبت میدی ممنون.

  12. ایول…فکر کنم واقعا سخته یهو آدم بخواد خودش رو آماده کنه برای مهمون،هنوزم من نفهمیدم مامانم چیکار میکنه تو این مواقع،بیشتر کارش شبیه جادوهه!!!

  13. چقدر مثبت با این قضیه برخورد کردید
    یعنی من اگر ده نفر خانه مان چتر بشوند منفجر می شوم


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: