نگاشته شده توسط: golmaryam | ژوئیه 1, 2008

آیا من خیلی سختم است و خودم نمی فهمم؟

راستش یا من خیلی سیب زمینی و بی رگم یا همه چی به اون سختی که بقیه تجربه می کنند نبوده. من اونقدرها در سختی نیافتادم که شما فکر می کنید. والا به خدا. حالا  هم با ترس و لرز این جمله ها رو می نویسم که مبادا یک وقت خدا فکر کنه حد تحملم بالاست _عینهو حرضت ایوب_ بعد مشکلات بیشتری برای امتحان من برام بفرسته. سخت ترین قسمت این موضوعی که پیش اومد شبی بود که رفتم بیمارستان و پول نداشتم و تنها با دوستم بودم و فکر کردم نصفه شبی به کی زنگ بزنم؟ و بدتر از اون اگه واقعا کسی بیاد اینجا و بچه اش رو دستش مونده باشه چیکار باید بکنه. تا حالا این لحظه رو تجربه نکرده بودم که دستام از زور سنگینی بچه در حال شکستن باشه و اونم هی نق بزنه ومسئول پذیرش بیمارستان بگه شرمنده با 20000 تومن نمی تونم پذیرش کنم. فقط این لحظه خیلی دردناک بود. امروز رفتم بیمارستان میلاد که فاکتور رو برام تایید کنند و بتونم از بیمه البرزم استفاده کنم و هفتاد درصد هزینه رو پس بگیرم. فهمیدم که اگه حالا هم دفترچه تامین اجتماعی سامو ببرم می تونم کل هزینه رو  بگیرم. ولی بعد از آبله مرغون سام احساس کردم این دو پیشامد نقطه پایان بدبیاری های این چند وقت اخیرمون هستند(چک های برگشتی، انواع و اقسام مشکلات مالی و .. که پیامد طبیعیه زندگی کساییه که می خوان تو این مملکت رو پای خودشون بایستند و کار تولید و خدمات تولیدی انجام بدند) داشتن یک همراه خوب هم در تحمل راحت تر مشکلات بی تاثیر نیست. ماشین سواری و فکر کردن و رادیو تهران گوش دادن ، زن های پیر خسته رو که یک ریز از سر خیابون تا ته خیابون حرف می زنند رو سوار کردن و سر تکون دادن، خیال بافیدن، به مسافرت های گذشته و آینده فکر کردن ، زندگی کردن، زندگی کردن، زندگی کردن، همه این ها کمکت می کنه که سختی هارو راحت تر پشت سر بگذاری، اگه اسم اینها سختی باشه. چون به نظر من بزرگ کردن بچه این چیزارو هم داره دیگه. خود علی (حالا من نه) از نوک سرش تا شصت پاش انواع و اقسام بریدگی ها و علامت های زخمی شدن و شکستن و غیره رو داره. حتی یک بار تیر ساچمه ای رفته تو کله اش وتا چند روز نفهمیده!  خلاصه که آبجی (دادش) سختی زندگی وختیه که محتاج نامرد میشی. این یکیو از ته دل گفتم.

پی نوشت : این آبجی ما عکس های خوشگلی از سفرشون گذاشتن که بسی موجب انبساط خاطر است. خصوصا اونی که ارشک خوابش برده وسط آب. ای خاله قربونش بره. ضمنا دست عکاس مربوطه هم درد نکنه.

نونوش جان یکی از سختی های زندگی هم برخوردن به کامنت دونی همیشه خراب شما و جمع کثیری از دوستان بلاگ اسپاتی است .

پی نوشت مهم : کسی یک دفتر کار 60 متری ارزون با سند اداری حوالی میدان هفت تیر نمی خواد؟ بدو بدو که آتیش زدیم به مالمون ها. دیگه همین.

Advertisements

Responses

  1. ببين همينجوري تو صفحه وبلاگت هي جواب منو بدي خيلي حال داره ها .راستش از بس از دست كامنتدونيم بدوبيراه شنيدم و از ملت عذر خواهي كردم حالم بهم خورد .هفته ديگه رئيسم ميره ديارشون ببينم وقت ميكنم يه غلطي بكنم ………..راستي اين پستت را خيلي دوست داشتم خيلي زياد و همينطور خودتو …………..

  2. عزيزم ايشااله هيچ وقت محتاج نامرداي اين روزگار نشي…
    در ضمن مرسي خواهر مگر اين كه تو بفهمي كه من چقدر هنرمندم ، حالا يواش يواش متوجه هنرهاي ديگم ميشي…

  3. مواظب پسر کوچولوی نازت باش.

  4. گلمريم جان! ميشه قيمت و شرايط اين دفترتون رو بدونم؟!شايد يكي از نزديكانمون خواست

  5. من اومدم اينجا تو ورد پرس يك وبلاگ درست كردم اما حسابي گ* گيجه گرفتم …چطوري آرشيومو منتقل كنم .بلدي ؟

  6. از بلاگ مرینم مومنی پیدات کردم
    نصفه شبی عوض درس خوندم نشستم هی خوندمت دوست داشتم کلی نوشته هات رو
    باز هم سر می زنم وقتی این پیپر لعنتی رو دادم رفت


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: