نگاشته شده توسط: golmaryam | ژوئن 25, 2008

داستان زندگی ما

من به زندگی توی این شهر عادت کردم. به رانندگی کردن و گاهی به گداری فحش و فضیحت شنیدن از مردها. مثلا امروز صبح که داشتم سامو می رسوندم مهد، و می خواستم سر یک چهارراه خیلی خلوت گردش به چپ کنم، راننده میان سالی که از روبرو می اومد، وظیفه خودش دید که سرشو از شیشه بیاره بیرون و داد بزنه : مث که خیلی عجله داری! حیف که بچه باهام بود والا می خواستم بگم: آره پیری پدسّگ عجله دارم. خفه! ولی خوب به خاطر گل روی بچه ام چیزی نگفتم. البته اساساً اهمیتی برام نداشت. چون شنیدن این حرف ها هم عادی شده. به بانک رفتن و لیچار شنیدن و بدرفتاری دیدن از کارمندهای بانک هم عادت دارم. توی مترو و اتوبوس، دیدن دعوای مردم هم تقریبا عادیه. اگه پلیس (؟) جلومو بگیره و بگه خانوم روسری تو بکش جلو، با خونسردی اینکارو انجام می دم و توی دلم فحش میدم. ولی روزمو خراب نمی کنه. ورود ممنوع میرم. جایی که دور زدن ممنوعه دور می زنم. برای مردهایی که ایستادن ودور زدن سه چهار فرمونمه مو مسخره می کنن، دست تکون میدم و می خندم. می رم توی طرح ترافیک و دیالوگ های احتمالی با پلیس احتمالی رو با خودم مرور می کنم و اگه از دستشون قصر دربرم احساس پیروزی و خوش شانسی می کنم. اگه هم جریمه شم  فکر می کنم دو بار کرایه تاکسی دادم. به نفس کشیدن توی دود خیلی عادت نکردم ولی اگه هفته ای یکی دو بار وقت کنم برم حموم (!) یا جلوی پنجره نیمه بازی نشسته باشم و باد خنکی به پوستم بخوره، فکر می کنم بهشت همین جاست.اینجا من معنی فحش ها و متلک هارو می فهمم. اینجا من به شیوه خودم مبارزه می کنم. پیروز میشم، شکست می خورم، گریه می کنم، مستاصل میشم. به شیوه های حقیر این مردم موذی که خودمم جزئی از اونهام آشنا هستم.همه ماهایی که داریم اینجا زندگی می کنیم یک دایره عادت ها و آشناها دور و برمون داریم که توش زندگی می کنیم. سعی می کنیم خارج از اون دایره رو نبینیم. سعی می کنیم دل خوشی های اندکمون رو حفظ کنیم. به نظر می رسه این حلقه روزبه روز داره تنگ تر میشه. ولی ما به همین بهانه های ساده خوشبختی می چسبیم و زنده ایم.  

معلومه که امروز از دنده راست بلند شدم؟ خوب دیگه ما اینیم. راستی یه جورایی خوشحالم که تعداد کامنت های پست قبلیم به 14 تا رسید. فکر نمی کردم نوشته هام ارزش انقدر تبادل نظر داشته باشه. این هم یکی از راه های زنده موندن و تسلیم نشده دیگه.

پی نوشت : بالاخره رفتم آزمایش دادم. با خوشحالی منتظر نتیجه آزمایشم که بالاخره یک درد و مرضی (به غیر از سرطان که اصلا اعصابشو ندارم) توش پیدا بشه . بعد 4 تا قرص بخورم خوب شم.

Advertisements

Responses

  1. واقعا اگر این چیزها اعصابتون رو خورد نمی کنه بهتون تبریک می گم ! از خیلی ها جلوترید . مثلا خود من ، این چیزها برام کمابیش عادی هست ولی اعصابم رو هم خورد می کنه ، شاید بتونه روزم رو هم خراب کنه حتی !

  2. shenidan o gozashtan o dige barash narahat nashodan, behtarin karie ke mishe kard. yani aslan tanha kare. vali be in marhale az bozorgi e rooh residan sakhte. be khodet bebal ke be in marhale residi. baraye in loobia ham doaa kon.

  3. خيلي خوب كنار آمدي به خصوص با راتتدگي در اين طويله بزرگ

  4. عادت نکردی دیگه اگر عادت کرده بودی روحت رو آزار نمیداد منهم هنوز با دیدن رفتارهای اجتماعی حساب شده این مردمان غریب یاد اون مسائل میافتم و فکر میکتم که چه طور میشه تغییر داد اون رفتارها رو ؟مردم از فشارهایی که بهشون وارد شده خشن شده اند و قوانین و رفتارهای ضد زن کار خودش رو کرده و مردها دارن ازش استفاده میکنند کلا قانون رفتارهای انسانی رو ترویج میده توی مملکت ما قانون از مردم عقبتره و بگیر و برو تا آخر…

  5. گلمریم جان به این چیزها نمی شه عادت کرد. اینها چیزهایی هستند که هر روز مثل یک سوهان روح آدم را خراش می دهند. تاثیرش را وقتی می فهمی که ۴ سال توی کشور آرومی مثل آلمان زندگی کنی که حتی اگه با مایو دو تیکه هم بیای توی خیابون کسی دنبالت نمی افته … با این حال وقتی که یک ماشین از پشت سرت داره می یاد و تو داری توی یک خیابون خلوت می ری به عادت ایران حتما نفست رو حبس می کنی که ببینی طرف بدون اینکه بخواد سوارت کنه یا برات بوق بزنه یا یه جوری حالت رو بگیره رد می شه یا نه؟ … تازه وقتی که طرف رد می شه یک نفس راحتی می کشی و می گی خدا رو شکر که اینجا ایران نیست.

  6. خب اگه باعث خوشحالی میشه، چرا نظرم رو ننویسم که تعداد این نظرها بیشتر بشه؟ گاهی به اینجا سر می زنم، من این شیوه مبارزه شخصی- بگذارید اسمش رو بذاریم شیوه مبارزه و دفاع شخصی- رو که شرح دادید دوست دارم.

    سلامت،
    م ن.

  7. من که به همه فحش میدم .از یک کنار ..توی دلم یا بلند …. راستی من از فیلترینگ در اومدم یا نه ؟؟

  8. […] داستان زندگی ما من به زندگی توی این شهر عادت کردم. به رانندگی کردن و گاهی به گداری […] […]

  9. گلی جون، آرزو می کنم هر روز از دنده راست بلند شی! در هر حال با شناختی که ازت دارم ، حتی گاهی هم که از دنده چپ بلند می شی، به نظرم همچنان سرزنده هستی!
    روحیت رو خیلی دوست دارم!

  10. من هم هر از گاهی اینطوری میشم. احساس مریضی رو میگم ها. بعد هم محتملترین علت رو سرطان میدونم و بعد از آزمایشها متوجه میشم حتی گلبولهای قرمزم هم سر جاشونندو هیچ خبری نیست.
    ولی روحیۀ خیلی خوبی داری که به اون مردا که نگاه می کنند با خشم به سه چهار فرمونه بودن، دست تکون میدی، من باشم با اخم نگاشون می کنم و هی تعداد فرمونا ناخودآگکاه بیشتر میشه

  11. ياد خودم مي‌افتم كه يه زمان از تهران دور و بودم و بعد از برگشتن بهش ديگه مثل سابق به شرايطش عادت نداشتم. همه‌ي رفتارهاي مردم برام عذاب آور بودن.

  12. فقط خدا مي تونه امثال شماها رو شفا بده!
    در ضمن در مورد رفتارت هم ميشه گفت از كوزه همان برون تراود كه در اوست…

    شب خوش!!


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: