نگاشته شده توسط: golmaryam | آوریل 16, 2008

چه می کنه این ته دیگ زیره یا استپ مام.

1- خدمتتون عارضم که بنده به مدت  24 ساعت دو فرزنده شدم! به این صورت که باید کودک نه ماهه ای رو که من زنداییش باشم  یک شبانه روز نگه می داشتم. اولش خیلی فان و جالب به نظر می رسید. خصوصا که تجربه عزیز همه اش خواب بود و سام هم که مهدکودک، بنابراین با یک فرزند خوابیده و یک فرزند درون مهدی ، مشغول آشپزی شدم. مشکل بیشتر از کم خوابی بود و تعدد کارهایی که باید انجام می دادم. اول رفتم دنبال سام، بعد رفتیم پیش مادر اول بچه (بیمارستان) تا شیرش بده، بعد رفتیم دوستی رو که نیروی کمکی مون بود برسونیم به قرار کاری، بعد دیدیم نزدیک محل کار همسر جان هستیم، رفتیم دنبالش و برگشتیم خونه. بعد رفتیم قرارداد خونه رو بستیم(بعله به سلامتی منزل نو کردیم، البته اجاره ای) بعد برگشتیم خونه و شام بچه ها و از این جا به بعدش کمی فشرده و قاطی پاطی شد. علی رفت که خواهر شوهر عزیز رو برسونه بیمارستان(همسرش عمل کرده بود) خودش هم دو ساعتی موند. در این فاصله زمانی من دانستم ، دانستم،دانستم که داشتن دو فرزند پشت سر هم یک چیزی است در حد تیم ملی. -سلام به همه بر و بچ- اولی رو میخوابوندی، صدای  دومی بلند میشد و بالعکس. البته سام خیلی همکاری می کرد و با توجه به اینکه -قربونش برم- یک هفته دیگه دو ساله میشه تازه، چنان شوخی های بانمکی با رایان می کرد و چنان سعی در آروم کردنش می کرد که کلی مایه مباهات من شد. علی ایحال بچه کوچولو که به هیچ وجه شیرخشک نمیخوره و وابسته به مادرشه تا ساعت دوازده شب گریه کرد و بالاخره خوابید. بچه ها رو تو دو تا اتاق گذاشتم که همدیگه رو بیدار نکنن. اینجا بود که دایی مهربان از در درآمد و با همسر خسته مواجه شد. قرار شد که علی پیش رایان بخوابه و من پیش سام. از اونجایی که تصمیم داشتم صبح روز بعد حتما برم سر کار، با درخواست کمک از کائنات که حتما سر وقت بیدار شم، سرمو گذاشتم رو بالش و از هوش رفتم. سام اصلا بشب یدار نشد و رایان هم فقط دو بار. به هر تقدیر صبح بعد از فرنی و نصف تخم مرغ بچه دوم، ساک بچه اول رو آماده کردم و رسوندمش مهد کودک و خودم هم اومدم سر کار. بعد به خودم تبریک گفتم که تونستم جون سالم به در ببرم و کسی رو هم به کشتن ندادم و اینها. راستی رایان هم با داییش رفت پیش مامانش.

2- نوشته های این دختر رو که می خونم یاد اوایل ازدواجم می افتم . چقدر تجربه های مشابه وجود داره. یادمه اون اوایل به ما می گفتند که اصلا شبیه مزدوج ها به نظر نمی رسید و من نمیدونستم که این خوبه یا بد. و باید سعی کنم که اینطوری به نظر برسیم یا نه. هیچ احساس خاصی بهم نمیداد مزدوج بودن و کلا به قول دختر چون همه منتظر بودن که بهمون تذکر بدن که دیدید کار اشتباهی بود و اینها، آدم نمیدونست که چه رفتاری رو در پیش بگیره. بعدترها که یواش یواش سوژه های جدیدی ازدواج کردند و ما  اذهان ملت کهنه و بی رنگ و رو شدیم ، دست از سر کچل ما برداشتند و ما رفتیم سر زندگی مون.

Advertisements

Responses

  1. بابا! خوب از پسش براومدي خوب!

  2. مچکرم. به نکته طلایی اشاره کردی. یعنی بعد از چند وقت دست با یه سوژه جدید دست از سر ما برمی دارن.

  3. :)) خیلی کامنتت بامزه بود! انقده حال‌کردم از اون مدل نوشتنِ «خیلی خوشم» ت! انگار با یه لبخندِ کشداااارِ بی‌خیال و همون به قول خودت سرخوش نوشته بودی‌ش. همیشه خوش باشی.

  4. آفرين
    يعني ميشه من هم سال ديگه بنويسم ارشك اصلاً تا صبح بيدار نشد ؟
    آرزو بر جوانان عيب نيست……..


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: