نگاشته شده توسط: golmaryam | مارس 10, 2008

نشستم فیلم قواعد بازی رو دیدم. پشت بندش هم بالاخره آگراندیسمان آنتونیونی رو. دومی رو بیشتر دوست داشتم. هرچند خواب امون نداد و تا اونجایی که میره پیش رفیقش و میگه که جنازه پیدا کرده، بیشتر ندیدم. ولی ببین چقدر علاقمند بودم که از ساعت یک نصفه شب دی وی دی پلیر رو گذاشتم رو پاز تا شب که بالاخره وقت کنم و باقی فیلمو ببینم، رشته کار از دستم درنره. بعد همینجوری «ها کردن» پیمان هوشمند زاده هم با «تعطیلی از دست رفته» بیلی وایلدر جا خوش کردن کنار تخت، نیمه باز، دارن برا هم دیگه خط و نشون میکشن. اون آقاهه با کلاه و صورت نتراشیده دون دون و نگاه مستانه اش، داره چپ چپ به این آقا سفیده که تو دلش و سر و کله اش یک عالمه شمع روشنه نگاه می کنه. «تعطیلی از دست رفته» که حالمو بد کرده تا اینجاش. برای من خیلی غم انگیزه زندگی یک آدم دائم الخمر. حتی غم انگیزتر از زندگی یه معتاد به مواد و این چیزا. حالا موندم که آخر این تعطیلی از دست رفته هپی انده یا نه؟ اصلا بخونم بقیه شو یا نخونم؟ الان که فکرشو می کنم می بینم یه خورده شبیه سنتوری هم هست. با این تفاوت که اینجا دوست دخره انقدر خره که تا اینجایی که من خوندم از رو نرفته و پای مرده ایستاده. این «ها کردن» هم بد نبود-سلام خانوم مکین- ولی انقدر هم کشش نداره که یک ضرب بشینی پای خوندنش. بعد چون همیشه درحال چرت زدن می خونمش به یه جاهایی که میرسم به نظرم آشنا میاد. پیش خودم فکر می کنم من اینارو قبلا تو کتاب خوندم یا تو اینترنت ؟ بعد تشخیص هم نمیدم. یک جاهایی رو به گمانم یه ده باری خونده باشم.

سام از دیروز بعد از ظهر، همینجوری بی مقدمه گلاب به روتون پاش شل شد. یعنی منظورم اینه که اول یه بار پی پی. بعد که شستمش و همینجوری داشت بدون پوشک و شورت، دستمالی رو که باهاش خشکش می کنم روی شوفاژ پهن می کرد که خشک بشه و منم داشتم تلویزیون نگاه می کردم، یه ناله ای کرد. برگشتم طرفش دیدم یه کپه قهوه ای روی سرامیک سفید خودنمایی می کنه و بچه هم که تا به حال پروسه ریدن رو به چشم خودش ندیده بود، چسبیده به دیوار و داره مظلومانه منو  نگاه می کنه. حالا خدارو شکر ما از این زنای بی فرهنگ نیستیم که داد بزنن سر بچه که چرا پی پی کردی و این حرفا! بلکه ما با خواندن وبلاگ های فخیمه کلی به سوادمون اضافه شده و می دونیم در اینجور مواقع باید با به به و چه چه و اینا به بچه حالی کرد که ریدن بهترین کار دنیاست. خلاصه با پلاستیک جمش کردم و باز شستن و پوشک و خوشبختانه برای دفعات بعدی، پدر مهربان از راه رسیدند. بعد هم آقای سلطانی هی نگویید که مامانا باید از پی پی بچه تعریف کنن. چون تو بعضی خانواده ها دیده شده که پدر، بچه رو می شوره و این آموزش ها باید به ایشون داده بشه. خلاصه روزگار قهوه ای شیرینی داریم . جای همگی سبز.

Advertisements

Responses

  1. پس آگرانديسمان رو ديدي. من كه خيلي خوشم اومد. البته حالا نديدمش. خيلي سال قبل. يه مطلب راجع به آنتونيوني ترجمه كرده بودم شايد تو گوگل سرچ به نامم به علاوه آنتونيوني بدي بياد. اسم مطلبه رو يادم نيست. من هم جاتو با فيلم مچ پوينت وودي آلن خالي كردم. خيلي باحاله. راستي اين آقاي هوشمندزاده همون عكاسه است. شوهرم باهاش دوسته و يه بار هم تولدمون اومده بود و برامون كادو يه تابلو عكاسي اش رو داد. عكاس خوبيه. پس كتاب نوشته؟خيلي وقته ازش بي خبريم.شايد 5 سال پيش بود كه خونه مون دعوت بود.

  2. هاها! می‌بینی؟ کاملن به‌ت حق می‌دم، برای من «سنتوری» این‌جوریه الان. ندیدم‌ش هنوز ولی فکر می‌کنم انقد همه نوشتن‌ش دیده‌مش و انگار دیگه اصن نمی‌خوام ببینم!

  3. پاراگراف دوم نوشته شما باعث خنده من و شوهرم شد. خیلی بانمک نوشته بودین. امیدوارم تا الان حال سام خوب شده باشه.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: