نگاشته شده توسط: golmaryam | فوریه 18, 2008

برای کودکی که هنوز زاده نشده است.

1- یکی از متولد نشده ها که گویا دختر بوده به  خانواده ای سپرده خواهد شد. نوزاد دیگه پسره. سه هفته دیگه دنیا میاد. پدر و مادرش دو ماه دیگه عروسی می کنن. طبعا این بچه رو نمیخوان. خیلی بد میدونن تو قوم و قبیله شون این بی ناموسی هارو. ضمن اینکه مهاجر غیرقانونی هم هستن. به من گفتن که بهزیستی بچه هایی رو که پدر و مادر دارند، قبول نمی کنه.باید بچه رو بذارن سر راه. خوب شاید دست آخر همین کارو بکنن. شراره جان من برات ایمیل زدم. اگه ممکنه شما شماره تماس بده لطفا. 

2- سام دیروز و امروز به مهد نرفت. یه کمی استفراغ، یه کمی هم اسهال. چقدر بچه ها مریض میشن. دیروز عصر بردمش پارک دم خونه مامانم. از این پارک هایی که لوازم بازی پلاستیکی دارن. یه سرسره بزرگ پیچ در پیچ هم بود که من از رفتن و سرخوردن توی اون دالان میترسیدم. پدر و مادری هم بودن که بچه ای هم سن و سال سام رو آورده بودن پارک. مامانه رفت داخل فضای اتاق مانند سرسره نشست و پسرشو میذاشت دم سرسره. باباهه هم اون پایین مواظب بچه بود. من هم از فرصت استفاده کردم و سام رو به کمک مادر مذکور سروندم! چنان هیجان زده شده بود و  فاصله بین پای سرسره تا پله هارو طی می کرد که نگو و نپرس. بعدشم رفتیم و با هم نون سنگک خریدیم. تا به حال نونوایی و تنور ندیده بود.دستاشو گذاشته بود لبه میزی که نون هارو مینداختن روش، سرشو گرفته بود بالا و توی تنورو نگاه می کرد. بعدشم که نون سنگک داغ خوشمزه. چقدر محله های قدیمی دوست داشتنی اند. همه چیز واقعی تره. کوچه ها، پارک ها، نونوایی ها،  حتی آدم ها. برعکس خیابون ما که احتمالا بیست سال پیش حتی وجود خارجی نداشته. با پارک تنک و بی دار و درختش. با ساختمونهای تازه و نونوارش، با این آدم های بی رگ و ریشه اش. دوست دارم وسط این شهر شلوغ پلوغ زندگی کنم. توی یکی از این کوچه های بن بست که به یک خیابون اصلی شلوغ راه دارند. پشت به پشت یه پارک مثلا. اصلا ماشین هم نداشته باشم که غصه پارکینگ و کوچه رو بخورم. بهتره ادامه ندم چون ممکنه به نظر مازوخیست بیام. به هرحال همه اینارو محض خاطر یک  دوست عزیز نوشته ام که بهم میگه کمی هم از خاطرات خوبی که با سام داری بنویس. اگه یک زمانی این نوشته هارو خوند فکر نکنه  تو همیشه از دستش عاصی و کلافه بودی و هیچ ساعت خوشی نداشتید. خوب من امیدوارم سام وقتی بزرگ شد انقدر بیکار نباشه که بیاد دفتر خاطرات مامانشو بخونه. دلم نمیخواد انقدر براش مهم باشم که مثلا بیاد ده هزار تا پستی رو که تا اون موقع نوشتم بخونه! اصلا بره پی زندگی خودش. بره عاشق شه، تجربه کنه، یه زندگی هیجان انگیز داشته باشه و هیچ بندی از طرف خانواده نداشته باشه که مجبور شه برگرده و به عقب نگاه کنه. من برای جوون بیست سال بعد گذشته ام، فسیلم. نمیتونم توضیح بدم. همونی که خودت میدونی. بی خیال..

 

Advertisements

Responses

  1. سلام
    منم باهات در مورد محله هاي قديمي موافقم ، آقاي همسر كه كلي هميشه منو دست ميندازه كه خونه شما تو جايي نبوده كه بشه بهش گفت محله (ما 20 سالي ونك- كردستان مينشستيم تا وقي كه مامان جونم رفت)
    جالبه كه من وقتي مطلب امروزم رو نوشتم آمدم اينجا ، چقدر خوبه كه جواب منو دادي 🙂
    افغاني ها بايد برن تو سايت http://www.amayesh3.ir و اونجا ثبت نان كنن و فقط تا 15 اسفند وقت دارند.

  2. Salam Golmaryam jan,
    man motasefane emaili daryaft nakardam, momkene lotf koni va dobare baram mail bezani?
    mamnoon misham


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: