نگاشته شده توسط: golmaryam | ژانویه 23, 2008

ای به داد من نرسیده!

سرظهر، خوشحال و خندون میرم طبقه پایین. ناهارمو میذارم تو ماکروویو و میرم سر میز تا ناهارم گرم میشه، گپ ظهرگاهی مو با همکارام شروع کنم. از موبایل یکی از بچه ها داره آهنگ ستار پخش میشه. یکی از این آهنگای جدیدش با همون تم قدیمی. غذامو میارم و مشغول میشم. راجع به ترانه آهنگی که پخش میشه صحبت می کنیم که ساخته ایرج جنتی عطایی ه. ترانه بعدی «یاور همیشه مومن»ه، با صدای داریوش. همکارم میگه که دکلمه اول این ترانه با صدای خود ایرج جنتی ه. یاد  مطلبی می افتم که همین دیروز تو وبلاگ لیلی خوندم. در مورد ترانه «باور کن صدامو باور کن» با صدای گوگوش. شعر زیبای این آهنگ هم کار ایرجه. ولی ترانه ای که داریم گوش میدیم یه حس و حال دیگه ای داره. یاور همیشه مومن رو میگم. بلند بلند فکر میکنم که : من از 18-17 سالگیم دیگه داریوش گوش ندادم. یعنی اونطور دیوانه وار، پشت سر هم گوش ندادم. اولین ترانه های داریوش رو 10-11 ساله بودم که شنیدم. زمان جنگ بود و برادر 17-18 ساله من، هر از گاهی با چشم گریون میومد خونه. خودشو تو اتاقی که طاقچه بزرگی داشت و ضبط صوت تک کاسته گنده ای روش بود حبس میکرد و با آخرین ولووم این ترانه هارو گوش می داد. اون روزها لابلای آلبوم عکس هاش  پر بود از اعلامیه ها و عکس های پرتره بزرگ شده از جوونک های هم سن و سال خودش که برای فرار از درس و مشق و تجربه هیجان جنگ، رفتن و برنگشتن که از تجربه هاشون بگن. ولی محسن به خاطر اینکه برادر بزرگترم سرباز بود و برادر وسطی هم که دانشجو بود به جبهه رفته بود، اجازه نداشت که از این خودسری ها بکنه. شاید ما  جزو خوش شانس ها بودیم که اون روزها رو بدون دادن کشته ای سپری کردیم.

Advertisements

Responses

  1. گاس (با حفظ کپی رایت) که دنیا جای کوچیکیه و امشب فهمیدیم از طریق یک دوست که با یکی از دوستان شما دوسته و اینها …
    حالا این که کی بودند مهم نیست( نه این که چیز محرمانه ای باشد) ..مهم کوچک بودن دنیاست

  2. چه خاطره غم‌انگيزی تعريف كرد آن همكار محترم. آخی

    اما داريوش و آهنگ برادر جانش فقط. حال ديگری می‌دهد

    ايرج جنتی عطايی هم كه خدا حفظش كند.

    می‌گويم آبجی مريم شما به بازی وبلاگی كتابهاي ناتموم دعوت شدينا

    خب برويم بخوابيم زياد ول گردی ببخشيد وبگردی كرديم. مخمان هنگيد

  3. خیلی وقته که می خوام بیان تو وبلاگتون، سری بزنم و به قول بچه مثبت آ ، عرض ادبی کنم، اما نمیدونم چرا این اتفاق دیر افتاد!!!!!!؟
    خواهرم سومی من،یه سال از من بزرگتره،اونوقتا که بچه بودم و مث حالا هیچی نمی فهمیدم! اون داریوش گوش می داد ومن کوچه بازاری، و همش هم بهش نق می زدم که بابا خفه مون کردی،اون مصیبت رو خاموش کن.
    جوون که شدیم و کمی هم عاقلتر و یه ذره هم عاشق! خواهر رفته بود خونه شوهر اما خونه ما هر ساعتش بود مصیبت، چون داریوش و گوگوش واسه من شده بودند همه چیز.
    مث الان.
    موفق تر باشی


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: