نگاشته شده توسط: golmaryam | ژانویه 4, 2008

باقالی و بیلی، در یک روز نیمه برفی

نمیدونم متوجه شدید که وقتی نوشتن یک پست رو بدون مقدمه و موخره تموم میکنم، ممکنه بچه بیدار شده باشه، یا اینترنت قطع شده باشه یا حوصله من سر اومده؟ مثلا درمورد بیلی عزیزم حالا حالاها حرف داشتم برای گفتن، ولی نمیدونم چی شد که مجبور شدم نیمه تمام رهاش کنم. اینترنت خونه افتضاحه. نمیدونم به خاطر خط تلفنه یا کامپیوترم ایراد داره؟ خواستم به کتاب پست قبل لینک بدم ولی اطلاعات به درد بخوری ازش پیدا نکردم. همینقدر بگم که مال نشر کتاب پنجره است و اولین چاپش سال 1380 بوده. نمیدونم تجدید چاپ شده یا نه. من قبل از خوندنش حتی نام بیلی وایلدر رو هم نشنیده بودم. ولی مطالب گفتگو انقدر جذابه که راحت دنبال خودش میکشه آدمو. ضمن اینکه این کارگردان اطلاعات جالبی از همفری بوگارت، مریلین مونرو و  هنرپیشه های دیگه ای که باهاشون کار کرده به آدم میده. خود کمرون کرو هم گویا «جری مگوایر»ش یه جایزه ای برده. دلم میخواد یک لیست درست کنم و اسم فیلم ها و کتابهایی رو که دلم میخواد بخونم و ببینم رو توش بنویسم. بعد سر فرصت دونه دونه بگیرمشون و لذت ببرم.

راستی امروز ناهار باقالی قاتق درست کردم. همیشه دوست داشتم بتونم این غذای خوشمزه رو خودم درست کنم منتها به دلیل نداشتن باقالی رشتی موفق به اینکار نشده بودم، تا اینکه کشف کردم با لوبیا کشاورزی ( که با همین نام به صورت بسته بندی تو فروشگاهها موجوده) میتونم درستش کنم. منتها باید اول لوبیا کشاورزی رو 10 دقیقه توی آب داغ بذارید تا بشه راحت پوستشو کند. بعد که پوستشو گرفتی تو یک قاشق روغن تفتش میدی و بعد زردچوبه و سیر و شوید رو اضافه میکنی. آخر سر هم آب. حالا باید یک مقدار زمان بدی تا بپزه. آخر سر هم تخم مرغو اضافه میکنی. نمک هم فراموش نشه. اندازه ها هم همینطوری باید دستت بیاد. خیلی خوشمزه است امتحان کن.

دیگه اینکه دوست عزیزم ریتا در جواب پستی که نوشته بودم ما خیلی خودمونو تحویل نمیگیریم گفته :»چیزی که در مورد اينجايها دوست دارم اينه که هيچ وقت از تحويل گرفتن خودشون احساس گناه و لوس بودن نميکنن و نه تنها خودشون رو خيلي تحويل ميگيرن بلکه بقيه رو هم همينجور تحويل ميگيرن گلي جون من باهات مخالفم که اين کارا قرتي بازيه بلکه به نظر من يه جوري اعتماد به نفسه داشتنه و اينکه آدم با بودن خودش حال ميکنه» 

فکرمو مشغول کرد. شاید واقعا از اعتماد به نفس پایین ناشی بشه. شاید دلیلش اینه که ما (منظورم خانوادمه)هیچوقت خودمونو لایق یک جشن نمیدونیم. لازم به ذکره که ما نه عروسی درست ودرمونی گرفتیم، نه سالگردی برای چیزی میگیریم، نه وقتی سام به دنیا اومد کسی رو خبر کردیم، حتی تولد یک سالگی هم براش نگرفتیم! چون به نظرم کمی خنک میومد که برای بچه ی انقدری چارتا سیبیل کلفت دعوت کنیم . خودشم که بچه ام هنوز دوست و رفیقی به هم نزده بود اون زمان که بگیم بیاد. نمیدونم کار درست چیه؟ احتمالا درست همونیه که باهاش حال میکنی. ولی من همیشه فکر میکنم که برای کسی مزاحمت ایجاد نکنم. مثلا از اینکه هرسال مجبور بودم برای جشن تولد یکی از بچه های فامیل که البته نسبت خیلی نزدیکی باهام داره یک راه خیلی طولانی رو برم و تو مجلسی که خیلی بهم خوش نمیگذره شرکت کنم ناراحت بودم. از تصور اینکه حتی یک نفر از کسانی که دعوتش بکنم خونه ام این حس رو داشته باشه بدم میاد.یا مثلا با سام که بیمارستان بودیم خوب خیلی خسته شده بودم. فقط هم یک خانوم میتونست به عنوان همراه بیمار بمونه. ولی هرچی مامانم اصرار کرد که بیاد پیش سام قبول نکردم. چون دلم نمیخواد مزاحم کسی بشم.

به هرحال ریتا جون نظر من اینه. ولی شنیدن دلیل تو برام خیلی جالب بود. باز هم بگو. دلم برات تنگ شده. 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: