Posted by: golmaryam | می 26, 2008

وقتشه، وقتشه رفتن، وقتشه..

شاید این آخرین پستی باشه که از این خونه می نویسم. با توجه به اینکه آدم بی احساسی هستم هیچ حس به خصوصی از ترک اینجا ندارم. هرچند که از یک ماهگی تا دو سالگی سام اینجا گذشت و کلی تجربه های جورواجور با خودش داشت. اینجا ما با هم دیگه رشد کردیم و بزرگ شدیم . نمیدونم بودن تو این خونه یا هرجای دیگه ای چقدر توی شکل اتفاقاتی که برامون می افته می تونه  موثر باشه. بزرگترین مشکل این خونه کم نوری و خفگی اش بود. مستاجرهای جدید که اومده بودن خونه رو ببینن با خوشحالی گفتن : خونه خوب و راحتیه نیست؟ گفتم : والله بد نیست. درمورد نور چیزی نپرسیدن والا بهشون می گفتم. وقتی هم که من با خوشحالی از مستاجر قبلی خونه جدیدمون در مورد راحتی خونه پرسیدم، جوابی شبیه به همین گرفتم. می دونم که نباید انتظار یک جای ایده ال رو داشته باشم. برای یک خونه خیلی خوب تو این منطقه  باید دو برابر این هزینه می کردیم که تو شرایط فعلی مقدور نبود. کلا مهم نیست.

همسایه های کناری مون که احتمالا پرجمعیت ترین کیس این مجتمع هستن، 4 تا بچه دارن. پسر بزرگشون همین روزا عروسی می کنه. سه تا هم دختر دارن که تقریبا هر روز با هم و با مامانشون دعوا می کنن. رفتم  لباسارو بریزم تو لباسشویی که صدای جر و بحث یکی شون با مادره رو شنیدم : - میدونی چیه، تو همیشه بین من و مونا فرق میذاری  - نه چه فرقی گذاشتم؟ - من هویج بودم ده روز پاشدم با تو اومدم خرید؟ - نه ولی اون حرفمو گوش میده ولی تو دو زار هم منو قبول نداری …  و الی آخر.

اگه بگم دلم از این لباسا میخواد، فرقی می کنه با اینکه بگم اصلا از این لباساخوشم نمیاد؟

آنا توماس

آنا توماس

عکسارو از وبلاگ این رفیق دیزاینرم کش رفتم. اونم از سایت طراحش. اینجوریه دیگه.

Posted by: golmaryam | می 24, 2008

کسب و کار مترویی

محل کارم که عوض شد، نصف راه رو با مترو می رم و میام. این قطار هم دنیائیه واسه خودش ها. اینهمه آدم، اینهمه قیافه های رنگ و وارنگ. فقط بدیش اینه که آدم ها مدام با هم حرف می زنن. چرا همه در پی تولید صدان؟ اینایی که با غریبه ها حرف می زنن، بحث می کنن، دلیل میارن، همش برای چیه؟ کس دیگه ای رو ندارن اینارو بهش بگن؟ دوست دارن صدای خودشونو بشنون؟ به نظرت بده آدم به کسی بگه : لطفا حرف نزیند. دلم نمی خواد صداتونو بشنوم؟ البته این پست قرار نیست شکوائیه ای بر علیه صدا باشه، اینه که بقیه شو گوش کنید :

واگن اول و آخر قطار مختص خانم هاست، یعنی هیچ مردی حق نداره سوار این دو تا واگن بشه ولی خانمها می تونن به بقیه واگن ها برن. اینو محض خاطر دوستان خارج عرض کردم. حالا خارج خودش دو قسمت میشه : الف- خارج از تهران ب- خارج از ایران. اینه که این دو تا واگن بدجوری زنانه است. تنوع لباس و کفش و کیف و رنگ مو و قد و بالا و تیپ و ریپ، بیداد می کنه. این وسط بازار خرید و فروش  هم داغه : 1- …. و …… 2- بلوز، تی شرت 3- شلوار 4- اسکاچ 5- فال بینی (اینو تا حالا خودم ندیدم ولی فکر کردم امکان پذیره) 6- چرا کسی کتاب و سی دی نمی فروشه؟ حالا شاید خودم اینو راه انداختم.

البته غیر از اینها توی همه ایستگاههای مترو مغازه های کوچولوی اغذیه فروشی، عطر فروشی، لوازم آرایش (بعضی جاها مثل هفت تیر)، دمپایی فروشی، نون فانتزی فروشی، سی دی درپیت فروشی و روزنامه فروشی هست. ایستگاه هفت تیر یک چند تا مغازه خالی هم داره . چه خوب بود اگه یکیشون کافه کتاب میشد. یه مغازه با یک میز، یکی دو ردیف کتاب و چای و قهوه برای پذیرایی. حالا شما به این پیشنهاد فکر کنید.

 حالا که دارم اطلاع رسانی می کنم بگم که ما سال هاست تو کشورمون، سوار ماشین که میشیم کمربند ایمنی می بندیم.(قابل توجه آن دسته از دوستانی که مدتهاست از خارج دور به کشور نیامده اند) و تازه صندلی کنار راننده هم فقط یک نفر حق نشستن داره. (فک کن؟) دیگه مثل قدیما نیست که صندلی جلو مثل فحش می موند، حالا برعکس صندلی کنار راننده بهترین چویس ماست. (بابا همون آپشن دیگه ایشش)

پی نوشت کاملا بی ربط : این آقا فیلمی ما وبلاگ زده. البته سفارش رو از طریق کامنت نمی تونید بدید، فقط فیلم های جدیدشو گذاشته . به نظرم یکی از راههای دونستن اینکه یک فیلمی چقدر خوبه، روی اطلاعات کامل کلیک کنید که میره توی سایت http://www.imdb.com  و اطلاعات مربوط به فیلم رو می تونید از اونجا بخونید. علاوه بر این یک قسمتی هست که کسانی که فیلم رو دیدن بهش امتیاز دادن. معمولا بیراه نیست امتیازدهی شون. البته خوبه که به تعداد کسانی هم که تو نظرخواهی شرکت کردن دقت کنید.

دیگه اینکه بعضی از این تکنولوجی ها که پیشرفت می کننن اون حالت یوزر فرندلی شونو از دست میدن. نمونه اش همین ورد پرس دوست داشتنی ما. از وقتی آپ گرید شده من نمیتونم دوستای تازه مو به لینک های کنار صفحه اضافه کنم. مثل مامان ارشک، مثل نونوش و خیلی های دیگه که این روزها می خونمشون. آیا کسی هست که بدونه چه باید کرد؟ 

 

Posted by: golmaryam | می 20, 2008

مهمان ناخوانده

صبح با صدای زنگ در از خواب می پرم. علی بلند میشه و با عجله میره درو باز کنه. با یک چشم باز و یک چشم بسته ساعتو نگاه می کنم. تازه شش صبحه. گوشمو تیز می کنم ببینم کیه. می ترسم که نکنه دزدی چیزی باشه این موقع صبح. صدای حال و احوال می شنوم. حالا طرف اومده تو خونه. پاشم برم ببینم کیه؟ نه بابا  کی حالشو داره. یواش یواش معلوم میشه. بالاخره بعد از ده دقیقه که بیشتر سعی می کنم بخوابم تا گوش بدم، متوجه میشم آقای دکتر هستن. دوست صمیمی علی. همون که به یه نون و نوایی رسید و بالاخره تونست یه خونه جدا برای خودش بخره و از شر زندگی زناشویی کسالت بارش خلاص شه. البته با ساپورت مالی پسرش و قول سالی یه دونه سفر خارجی.  خوب حالا همه اینا به من چه؟ چرا باید سر صبحی بیاد زنگ خونه مارو بزنه و منو زابه را کنه؟ چون احساس پل گوگن و ونسان ونگوگ بودن در ذات ایشونه و کلی با این روحیه بی نظیر خودشون حال می کنن که در جا، هر کاری دلشون میخواد انجام بدن و احتمالا سر صبحی به یک کشف و شهودی نائل شدن و دلشون خواسته  بیان و دوستشونو در جریان قرار بدن. بعد هم با علی رفتن بیرون که  یه گشتی بزنن و بعد هم برن سر کار. شاهکار نیست این موجود به نظرت؟ تلفنی ازم می پرسه ناراحت شدی صبح؟ میگم از اینکه دو ساعت زودتر از معمول بیدار شدم عصبانیم و دارم به آخر و عاقبتش فکر می کنم که چند روز دیگه لابد ساعت 4 صبح میاد در خونمون. والا در اون لحظه چه سوپور محل میومد دم در و چه رئیس جمهور امریکا فرقی به حال من نداشت. این خودخواهی مثال زدنیش که هرکاری رو حق خودش می دونه برام ناخوشاینده.

Posted by: golmaryam | می 19, 2008

در راستای اینکه برنج خیلی  گرون شده و داره به قیمت خون ما نزدیک میشه، چند تا توصیه بهداشتی، اقتصادی کدبانوگرایانه دارم :

1- غذا رو به زور بچپونید تو حلق بچه تون! نه بابا شوخی کردم. براش کم کم غذا بریزید خوب. چرا بشقابشو پر می کنید؟ بعد هم اگه موند و کسی نخورد بریزید برای کفترها . کفتر ندارید؟ وا. خوب اون دیگه مشکل خودتونه. مگه خونه هم بدون کفتر میشه؟ یک زمانی که ما تو مجتمع زندگی نمی کردیم و خونمون توی یک آپارتمان چند واحدی بود، هر روز چند تا بچه افغانی میومدن و زنگ خونه رو می زدن و می پرسیدن نون خشک داری؟ و به بردن هرچی غذای مونده توی یخچال بود راضی بودن. دوستم می گفت چرا غذایی رو که خودت نمی تونی بخوری میدی یکی دیگه بخوره؟ می گفتم : اینارو دیدم که تو آشغال ها دنبال غذا می گردن. پس خیلی هم کار بی راهی نیست. به هر حالا الان کفترها جای جوجه های افغانی رو پر کردن.

2- سعی کنید با برنج غذاهای ترکیبی درست کنید. مثل : برنج و شوید و لوبیا چشم بلبلی(خیلی خوشمزه است)، برنج و لوبیا سبز و سویا(اینم با این سویاهای جدید سبحان خیلی طعم خوبی داره)، برنج و لوبیا چیتی(غذای شب عید الموتی هاست) ، عدس پلو، باقالی پلو(می تونید به جای مرغ و گوشت که البته اونها هم کم قیمتی ندارن، با مخلوط زرشک و کشمش و پیاز سرخ شده  بخوریدش)

3- در راستای همون توصیه های باالایی باقالی پلو درست کردم و نوش جان نمودم. به این صورت که باقالی رو از فریزر خارج نموده و با مقداری شوید خشک و مقادیر متنابهی روغن زیتون در قابلمه ای تفت دادم.  بعد هم دو پیمانه برنج اضافه کردم و هی قل و قل جوشید تا نرم شد و بعد هم که دم گذاشتم.

4- صبح که از خواب بیدار شدم، با دیدن دیوارهای اتاق خواب که دیشب توسط سام و مداد شمعی رنگ آمیزی شده بود و خونه بی نهایت ریخته و پاشیده، به این نتیجه رسیدم که امروز باید بمونم به خونه زندگیم برسم. این شد که بعد از بردن سام به مهد رفتم کمی خرید کنم. توی سبزی فروشی خانومی رو دیدم که سبزی عجیبی دستش بود. ازش پرسیدم ببخشید این کنگره؟ گفت نه ریواسه. آخه قدیما ریواس انقدر یت و یغور نبود.من هم مثل این تازه عروس های معصوم هیچی ندون که مادرشون هم شهرستانه و همینجوری به امان خدا اومدن تهران و بالاخره خودشون همه چی یاد می گیرن، صدامو نازک کردم و گفتم : ببخشید چه جوری درستش می کنن؟  خانومه هم برگشت گفت ” : مثل قورمه سبزی، گوشت و پیازشو سرخ می کنی( ولی من که گوشت و پیازشو سرخ نمی کنم؟) ریواس و با یه کم نعناع جعفری تفت میدی و یه ربع مونده به خاموش کردنش می ریزی تو خورشت.” آهان مرسی.

5- تو راه برگشت از خرید ریواس پشیمون شدم. آخه قرار بود تا اسباب کشی  چیز اضافه ای نخرم. حالا کی درستش کنم؟ تازه شنبلیله هم گرفتم برای اشکنه! و طرز پختشو باید سرچ کنم و پاک کردن همه اینا و یک کیلو سبزی خوردن تا ظهر وقت گرفت. از دست خودم عصبانیم. 

6- همین دیگه. فکر کنم شماره گذاری نوشته های من مثل اون ترکه است که بهش می گن حروف الفبای انگلیسی رو بگو، میگه : ای بی سی چل پنجا شصت هفتاد هشتاد نود صد! 

Posted by: golmaryam | می 18, 2008

1- به نظر شما آپشن های آدم برای خوردن صبحونه چیه؟ به بچه چه چیزایی میشه به عنوان صبحانه داد؟ من هر روز باید برای سام صبحانه بدم ببره مهد. اینه که تکراری بودنش خیلی به چشم میاد.

2- کتاب “در رویای بابل” رو تموم کردم. من فکر می کنم که مرحوم ریچارد براتیگان با مرحوم مارسل پروست الان تو عدن کلی با هم مراوده دارن. به گمونم مارسل با توصیف های ریچارد خیلی حال کنه. الان کتاب دم دستم نیست براتون مثال بزنم. حالا بعدا عرض می کنم خدمتتون.

3- دیگه اینکه آدم وقتی یک مشت دوست و رفیق وبلاگی نادیده داره، تو هر اتفاق و پیشامدی دنبالشون می گرده. مثلا می ری خونه جدیدو ببینی، چشمت میفته به پسر مستاجر قبلیه که تازه عقد کرده. پیش خودت فکر می کنی شاید این آقای بابهانه باشه که تازه مزدوج شده. بعد یادت می افته که خانواده ایشون تو شمال بودن و اینا جنوبی ان. یا مثلا تو تاکسی که نشستی و یه خانوم باردار میاد میشینه کنارت، پیش خودت فکر می کنی که شاید همین ناتالی خانوم خودمون باشه. بعد که شروع می کنه به حرف زدن با موبایلش، می فهمی که صداش با صدای نرم و نازک دوست نادیده تو زمین تا آسمون فرق می کنه. خلاصه عالمی داره این رفاقت های وبلاگی ما.

4- اسباب کشی هم خوبه. کلی چیز هست که باید دور بریزی. هی باید خودتو سبک تر کنی تا جاشی تو خونه جدید. آخر این هفته شایدم اول هفته بعد میریم خونه تازه. جمع کردن کاری نداره، به نظرم سختی اش پهن کردن وسایل و چیدنشون تو خونه تازه است.

Posted by: golmaryam | می 14, 2008

نویسنده مشهوری که من باشم.

توی یکی از پست های قدیمی، آقا ناصر غیاثی نوشته بود کتابی مثل “بادبادک باز” که انقدر تو  کشورهای غربی فروش داشته به خاطر اینه که اطلاعات خوبی در مورد زندگی تو افغانستان به خواننده میده. یا مثلا کتابی مثل “چراغ ها را من خاموش می کنم” و یا حتی “بامداد خمار” اقبالشون بالاتر از کتابای دولت آبادی و ایناست. (توی کشورهای غربی) چون اون طرفی ها خودشون خدای فرم و اینا هستن و تو کتابای ما دنبال این چیزا نمی گردن. بیشتر دنبال معنان. دنبال اینن که ما چیکار می کنیم تو کشورمون. همون دغدغه ای که شاید یکی مثل من از خوندن وبلاگ های روزنگار دوستان اونور آبی داره. پیش خودم فکر می کنم  مثلا چی میشد اگه من یک کتابی می نوشتم مثل همین چراغها … یا حتی یه کار درپیت، بعد میدادم یکی از این دوستان برام کمیک استریپ کار می کرد و یکی هم ترجمه اش می کرد. اونوقت بچه معروف می شدم و کتابم کلی تو ممالک خارجه می فروخت و ازم دعوت می کردن برم خارج و مصاحبه و اینها و بعد از خواب می پریدم و به زندگم می رسیدم و به این حقیقت تلخ پی می بردم که فقط با سه تا کارتن خالی که از بقالی گرفتم و دو تایی که تو انباری پیدا کردم نمی تونم اسباب کشی کنم. هان؟ یا می تونم؟

 پی نوشت : توی راه که می اومدم شرکت، گوینده رادیو پیام داشت درمورد روز بزرگداشت فردوسی، با همون لحن پرسوز و گدازی که معمولا از مناسبت ها و وفات ها حرف می زنن، داد سخن می داد. گوش کردم دیدم تو دو دقیقه صحبتی که کرد یک گزاره خبری مفید نداشت. مثلا یک اطلاعاتی بهت بده که به دردت بخوره. حتی اسم شاهنامه رم نیاورد. فقط درمورد اسلام و اخلاق و اینجور چیزا حرف زد. موندم که آیا اهل رسانه مجبورن انقدر جفنگ باشن و چرت و پرت بگن یا دیگه دروجودشون نهادینه شده این خصلت؟ یک وقت هایی هم فکر می کنم آدم می تونه تو رادیو تلویزیون کار کنه و خایه مال نباشه؟ کلا ذهن من با این جور کارها ارور میده. نمیشه آدم دنبال یه شغل دیگه بگرده که انقدر شخصیت انسانیش زیر سوال نره؟

Posted by: golmaryam | می 12, 2008

روزنوشت

می گن طرف با یه زرشک سردیش می کنه با یه کشمش گرمیش، حالا حکایت ماست. دیدید یک دفعه چطور قیمت برنج رفت بالا و می گفتن به 5000 تومن هم می رسه. شاید هم رسید. همه هجوم بردن و برنج خریدن. چرا؟ چون کاشت برنج 15% کاهش داشته و البته گویا تو بازار جهانی هم قیمتش افزایش پیدا کرده. ولی این دلیل نمیشه که تا بارون بهاری شروع میشه یک مرتبه قیمتش کیلویی 300-400 تومان بیاد پایین. شاید هم دلیل خوبی باشه. نمیدونم.

دیروز سام نیم ساعت توی حموم نشسته بود و پی پی می کرد! بعد از نیم ساعت فضای حموم دیدنی بود. هرگوشه یه گل کوچولوی قهوه ای کاشته بود و آبش داده بود.  هرجا که پی پی می کرد به نظرش کثیف بود و باید می رفت یه گوشه دیگه می نشست. هرکاری می کردم بیرون نمیومد. دیوونه شده بودم. حالا خوبه من اصلا وسواس ندارم. هی با دستمال کاغذی برشون می داشتم تا دلش بیاد و بره یه گوشه دیگه بشینه. هی هم بهم تذکر میداد در این مورد. آدم یک وقتایی درمورد بچه اش دچار احساسات متناقضی میشه. دلت میخواد بزنی لهش کنی. به معنای واقعی کلمه. بزنیش. تو اون لحظه ها باید ازش فاصله بگیری. بری و بی خیال شی. چون بعد از چند دقیقه دوباره فرشته کوچولو جای شیطون وحشتناک رو می گیره.

کار کردن  تو جایی که اینترنت ای دی اس ال و آبدارچی داره هم خوبه هاا. کلا عرض کردم.

Posted by: golmaryam | می 10, 2008

کتاب های تازه من.

چند روز پیش رفتم به مناسبت نمایشگاه کتاب، کتاب خریدم. نه از نمایشگاه. هرچی دل دل کردم که برم، دیدم نمیشه. کشش نداشت. این بود که رفتم نشر رود و نشر چشمه و شهر کتاب. خلاصه اش شد اینها :

1- یک روز قشنگ بارانی- امانوئل اریک اشمیت . مجموعه داستان کوتاه . قبلا ازش “خرده جنایت های زناشوهری” رو خونده بودم و دوست داشتم. ولی این مجموعه اصلا هیچی نبود. تاتی تاتی های اول یک نویسنده بعدا خوب. چرا هی تعریف کردید گفتید خوبه ؟ چرا چرا چرا؟ دیروز تو سواپ به دوستام میگم : این کتابو خریدم 1700، همین چند روز پیش. می فروشم 1200. ظریفی برمیگرده میگه : 500 تومن میدم واسم تعریف کن!

2- یک زندگی دیگر - آلبرتو موراوایا. مجموعه داستان کوتاه. این یکی رو دوست داشتم. کلی داستان کوتاه، همه از قول زنان. طوری که من دو به شک شدم که نویسنده زنه یا مرد.کتاب چاپ 1381 بود. خیلی قبل ترها کتاب “دو زن” رو ازش خونده بودم. 

3- رویای بابل- ریچارد براتیگان. قبلا ازش “صید ماهی قزل آلا در آمریکا ” و ” اتوبوس پیر” رو خوندم و دوست داشتم. اینو هنوز شروع نکردم. مثل یه شیرینی خوشمزه که همینجوری در انتظاره خورده شدنه.

4- محفل شادمانی- امی اتان. یه خانوم نویسنده چینیه که اگه اشتباه نکنم  بزرگ شده امریکاست. قبلا ازش “اجاق روشن” رو خوندم. ارزش یک بار خونده شدن رو داره. چاپش جدید نیست. از کتاب های دست دوم نشر رود خریدم. میدونید که نشر رود علاوه براینکه کتاب های دست دوم شمارو به نصف قیمت پشت جلد برمیداره و درازاش بهتون کتاب می فروشه، طبقه دومش هم کتاب های دست دوم رو می فروشه و کرایه میده. کلا انتخاب های خوبی می تونید داشته باشید. من کارهای کلاسیک شو خیلی دوست دارم. الان دارم همین کتاب رو میخونم. خیلی پرکششه. راجع به 4 تا مادر و دختره. مادرها متعلق به نسلی هستن که از چین به امریکا مهاجرت کردن و دخترها تو امریکا به دنیا اومدن.

5- یه کتابی که اسمش یادم نیست و همینطور نویسنده اش. هنوز خیلی مونده نوبت خوندنش بشه.

6- یک داستان خیلی کوتاه درمورد یه خانوم ته سیگار و یه آقای کبریت سوخته که باهمدیگه تو یه قوطی خالی سیگار زندگی می کنن. خانومه سر آقا نیم سوخته منت میذاره چون دوماد سرخونه است. همینقدشو خوندم. این هم جدید نیست. تو نشر چشمه پیدا کردم.

7- دو تا کتاب درمورد سازگاری خواهربرادرها برای خواهر شوهر دو بچه پشت سرهم دار. باید اعتراف کنم که تا به حال هیچ کتاب تربیت بچه و اینهایی رو به انتها نرسوندم. راستش اصلا برام جالب نیست. هیچ کتاب آموزشی  تا به حال نخوندم. درهیچ زمینه ای. به غیر از کتاب های دبیرستان و کمی هم دانشگاه. البته خصوصیت بدیه. خواستم فقط درجریان باشید. اگه کسی حاضر باشه کتابهای آموزشی رو برای آدم تعریف کنه من پایه ام. مثل همین کاری که خانوم شین گاهی به گداری انجام میده.

دیگه همین دیگه. سواپ خیلی پربار و جالب بود. مامان ارشک هم با دوستش اومدن. انگار که چند سالی بود همدیگه رو می شناختیم. انقدر موضوعات مشترکی با هم داشتیم که حرفامون تموم نمیشد. من تا ده روز دیگه باید اسباب کشی کنم. هنوز چیزی رو جمع نکردم. نمی دونم باید چیکار کنم. کلا باید کار خاصی انجام بدم؟

شب نوشت : یکی از کتابایی که خریدم و یادم رفت بگم “طریقت چای” ه. اسمش خیلی باحال بود. یک نگاهی که به کتاب انداختم متوجه شدم که واقعا درمورد چای و فوائد و اینهاشه. چه چایی برای چه بیماری خوبه مثلا. انقدر از اسمش خوشم اومد که خریدم. حالا کی بخونم خدا عالمه.

Posted by: golmaryam | می 6, 2008

سواپه، سواپ! همه دعوتید.

خوب میخواستم یک یاداشت بلند بالا بنویسم حسش نیست. اگه براتون جالبه بدونید چیه برام پیغام بذارید توضیح بدم. همینقدری بگم که این جمعه از ساعت 4 تا 7 بعد از ظهر خونه ما دعوتید. حالا خود دانید.

 

پی نوشت : جریان اینه که ما چند نفر هر دو سه ماه یک بار دور هم جمع میشیم و هرچی به ذهنمون می رسه و دیگه به کارمون نمیاد می بریم و به هم می فروشیم یا با چیزی معاوضه می کنیم. اگزمپل : دفعه پیش یک وارمر چینی که قوریش شکسته بود، با 5 تا نوار کاست “شناخت موسیقی کلاسیک” طاق زدم. هردو بسیار خرسند بودیم. بعضی چیزهارو همینطوری به هم می بخشیم. بعضی از لباسهارو آخر سواپ جمع می کنیم و میدیم به خیریه. این بار من چند قلم وسیله منزل هم دارم که میخوام بفروشم. از قرار یک میز ناهارخوری 8 نفره، یک دست مبل 7 نفره، 2 تخته فرش ماشینی و یخچال و فریزر پارس. به همین دلیل تا روز دوشنبه پذیرای دوستان هستم. ضمنا دوستان هم می توند وسایلشونو بیارن خونه ما و تا روز دوشنبه شانس خودشونو امتحان کنن. ولی خوب دعوت کردن از آدم ها که بیان و این مجموعه رو ببینن هم داستانیه. هرکس می تونه به دوستان و آشنایان خودش خبر بده. طبعاً منظورم از همه، دوستانیه که باهاشون مراودات ایمیلی و وبلاگی و غیره دارم.

به امید دیدار

Posted by: golmaryam | می 4, 2008

پرسپولیس- قسمت سوم

ساعت 7 بعد از ظهره و تو آشپزخونه مشغولم. مهمونا تا یکی دو ساعت دیگه میان. علی هم زودتر از هر روز اومده. برنج رو هنوز بار نگذاشتم. ماهی ها آماده سرخ شدنن. میوه هارو علی می شوره و بعد جارو پارو و جمع و جور کردن نشیمن  که معمولا آخرین کاره. موبایلم زنگ میزنه. جواب میدم. اون طرف خط میگه که : ببین منو گرفتن دارن می برن وزرا. می تونی یه مانتو برام بیاری؟ میگم باشه. ولی مطمئنی که لازم نیست مامانت بیاد؟ میگه نه، پرسیدم. فقط باید یکی بیاد.تلفنو قطع می کنم و موضوع رو به علی می گم. میگه اگه زود آماده شی و بری، تا قبل از رسیدن مهمونا برگشتی. میگم اگه هم اومدن لازم نیست دروغ بگی. بالاخره واسه هرکسی ممکنه پیش بیاد. میگه : حالا لازم هم نیست آدم همه جا راستشو بگه. فکر می کنم که حتما همت شلوغه و تا من برگردم خونه خیلی دیر میشه. ولی برخلاف تصورم  اتوبان خلوته و یک ربع بعد می رسم. وارد یک جایی مثل اتاق انتظار میشم. روبروم پیشخون بزرگیه و بخش زنانه و مردانه داره. از خانومی که به انتظار نشسته می پرسم : همینجاست؟ میخنده و میگه آره همینجاست. به نظر می رسه که اومده دنباال دخترش. کنارش دو تا پسر جوون هم هستن. خوش تیپ با تی شرت چسبون آستین کوتاه و شلوار لی آویزون. روبروشون کنار آقایی که اون هم واقعا تیپ خوبی داره می نشینم. البته قبلش مانتو رو تحویل دادم و اسم زندانی رو هم براشون خوندم. هر از گاهی دختری سر به زیر از در کناری که سربازی هم جلوش نشسته میاد بیرون. گاهی هم صدای فریاد و داد وبیداد از پشت پرده ای که آویزون کردن میاد. ساعت یک ربع به هشته و به نظر می رسه کارمون اینجا خیلی طول می کشه. دو تا دختر قشنگ از پشت پرده میان بیرون. یکی شون شروع می کنه به بحث و جدل با مردی که پشت پیشخون نشسته و میگه  چرا کسایی رو که همراه ما بودن ول کردید و مارو گرفتید؟ فقط به خاطر اینکه اونجا سرو صدا راه انداخته بودن؟ زن و دو تا پسراش پا میشن و میرن طرف دخترا. مادره میگه : ول کن دیگه بیا بریم. دختره با سماجت میگه که نه. چرا منو گرفتن؟ من که دفعه اولم بود. برادره میره جلو و میگه : اگه مثل آدم لباس بپوشی اینطوری نمیشه دیگه! همه سعی می کنن پسرکو آروم کنن. از این طرف آقا خوش تیپه هم پا میشه میره داخل و سر دختری داد می زنه : از فردا لازم نیست بری دانشگاه! همون خراب شده این چیزارو یادتون دادن. نگاهی به سرتاپای مردان غیورمند عرصه وزرا می ندازم و فکر می کنم برم بهشون بگم : چرا تو حق داری اینجوری لباس بپوشی، ولی اون حق نداره؟ با رفتن دخترا جو کمی آروم تر میشه. نوبت به دختر تادیبی مانتو کوتاه ما می رسه. سرشو انداخته پایین و میاد بیرون. زن دیگه ای داره داد و بیداد می کنه که باید پول مانتویی که ازش گرفتید و بهم بدید. ندارم که هر روز یه مانتوی تازه بخرم.کارت شناسایی مو نشون میدم و برگه ای رو امضا می کنم و میایم بیرون. میگه : دست گلت درد نکنه. میگم : میشه دیگه نگی دست گلت درد نکنه. آخه این جمله مسخره رو از کجات درآوردی؟

پی نوشت جدیدا اضافه شده : وقتی برگشتم خونه و هول هولی غذارو آماده کردم و مهمونا اومدن، فکر می کنین اولین چیزی که علی به زبون آورد چی بود؟ : راستش واسه گلمریم یه کاری پیش اومد مجبور شد بره بیرون. اینه که ما همه کارامون مونده و تازه داریم شام می پزیم. حالا تو بگو که چی شد ! و بعد من باقی ماجرا رو تعریف کردم. فکر کنم کل زمانی که ما دو تایی تونستیم یه حرفی رو تو دهنمون نگه داریم به یک ربع هم نرسیده باشه. بس که جفتمون دهن لقیم. کلا رو ما حساب نکنین.

چند قسمتی از سریال “بیداری” رو نصفه و نیمه، اونقدری که اعصابم کشش داشته دیدم.راجع به دختریه که از نامزدش حامله میشه و طرف می میره(نترسید بابا قبلش پنهانی عقد کرده بودن! اسلام به خطر نیافتاده) بعد خانواده پسره هم طردش می کنن و این می مونه با یه بچه تو شکم. بماند که دختره بی احساس ترین موجودیه که بتونید به عنوان بازیگر تصور کنید و من موندم که چه پارتی کلفتی یا چه مقدار پول تونسته بازیگرش بکنه. خلاصه پس از فراز و نشیب های فراوان به این نتیجه می رسه که بچه رو پس از دنیا اومدن بده به خواهرشوهرش که بچه دار نمیشه و خودش هم شناسنامه اش بشه ازدواج کرده و اینا. البته چون کامل ندیدم نمیدونم درازاء این کار دقیقا چی می گیره. خلاصه بچه هه شد چند ماهه و تپل مپل نون بربری، که یه هو احساسات داغ مادرانه فوران می کنه و همه مارو جلز و ولز می سوزونه. دیگه همش کشمکش دیدن بچه و پس گرفتنش از عمه بینواست که همه زندگی شو واسه این بچه گذاشته. البته نفهمیدم آخرش چی شد، بالاخره بهش پس دادن یا نه. ولی چیزی که منو عصبانی می کنه اینه که هی میخوان به خورد ملت بدن که تو بچه رو صرفا به این دلیل که دنیاش آوردی، عاشقش میشی و هرکاری بکنی هیچ کس جای مادرو نمی گیره! به نظر من که کذب محضه. علاقه به مرور زمان به وجود میاد و ریشه می گیره.به نسبت وقتی که صرفش می کنی و خون دلی که پاش می خوری. این چه اخلاق تخمی و بی درو پیکریه که میگه در هر صورت مادر حق داره. اون وقتی که از پس نگهداری بچه برنمیاد، اونو ببخشه و وقتی حالش بهتر شد بیاد و پسش بگیره؟ پس مسئولیت و تعهد کجا میره؟ پای حرف و قول ایستادن چی میشه؟ همین چیزای مزخرفه که باعث میشه اینهمه بچه بدسرپرست وجود دارن و کسی جرات نمی کنه به فرزندی قبولشون کنه. چون پدر و مادر هر وقت عشقشون کشید می تونن بیان و بچه رو بگیرن. بعد هم اگه عشق مادری انقدر بی شائبه است و هیچ چیزی جاشو نمی گیره چرا باید بعد از طلاق و یا مرگ مرد، حضانت و سرپرستی به عهده پدر یا جد پدری باشه؟ بالاخره کدومو قبول کنیم؟  حالا اینو مقایسه کنید با فیلم جونو که قبلن درموردش حرف زدم. درمورد دختر جووننیه که از دوست پسرش باردار میشه و تصمیم می گیره تو روزنامه آگهی بده که یک زوجی که بچه دار نمیشن بیان و به فرززندی قبولش کنن. کاملا قانونمند. بعد از دنیا اومدن بچه هم هی پیاز داغشو زیاد نمی کنن و بچه رو تو بغلش نشون نمیدن که دل بیننده کباب بشه. آیا تنظیم قوانین به شکل ساده تر و عملی تر کار سختیه؟

البته من الان حالم خوب نیست. تموم بدنم درد می کنه، دل پیچه و اندکی حالت تهوع دارم. فکر کنم که بیماریم وارد فاز جدیدی شده. ولی اینایی که نوشتم حرفای دلم بود. به خاطر مریضی نیست.

Posted by: golmaryam | آوریل 26, 2008

از یه بچه اینقدری تا یه بچه اونقدری.

حتما میخواهید بدونید که تولد سام چطور بود و این سالگرد باشکوه چطور برگزار شد؟ مثل همه جشن تولدهای دیگه. کمی سروصدا و نق و نوق بچه، جیغ، غذای سرد شده، مامان مصنوعی، لبخندهای زورکی، خستگی و همین چیزا. به قول دوستم من اصلا این کاره نیستم. ترجیح میدادم می رفتیم سفر. یک شب می رفتیم جایی مثل کلاردشت یا قمصر یا شاهرود و اون طرفها. یک شب آروم، مثل همین امشب که سالگرد واقعی تولدشه. که من نشستم پای کامپیوتر و چای و خرما میخورم، علی داره سیگار می کشه و چای خرماشو خورده و سام هم خوابیده. قبل ترش کمی اون نشسته پای کامپیوتر و من کتاب افلاک نمای ناتالی ساروت رو خوندم. کم کم ازش خوشم اومده. متولد 1902 اه. وفات 1999. چه طولانی . یه دونه جنگ جهانی رو پشت سر گذاشته. خدا میدونه چه چیزایی که تو زندگیش تجربه نکرده. من هم دلم یک زندگی طولانی و سرشار می خواد. یه وقت دیدی تو میانسالی زد و یک کتابی هم نوشتم. یک چیزی تو مایه های همین انیشتن خودمون. آره داشتم می گفتم. خودمم مثل سام از ساعت خوابم که میگذره بداخلاق میشم. مثل پیرزن ها کم تحمل. گویا افلاک نمارو تو 64 سالگی نوشته. ناتالی رو میگم. هان شکیبا جون؟ تو اثر دیگه ای ازش نخوندی؟ نینوچکا خانوم نوشته که خارجی ها به سالگرد تولد خیلی اهمیت میدن. زودتر هم به کسی تیریک نمی گن. شگون نداره. توی عادت ها و مراسم و جشن هایی که ما از خارجی ها وام گرفتیم، یک چیز تقلبی و ساختگی وجود داره. یک چیزی که به دل نمی شینه. نمیدونم چیه.

دو سال پیش یه همچین ساعتی خواب بودم. خوب بچه مو زاییده بودم، اونم مثل دسته گل بغل دستم خوابیده بود. دیگه کاری نداشتم که انجام بدم. هنوز به شروع شب بیداری ها و افسردگی ها و گریه ها چند روزی  مونده بود. هنوز انقدری با هم آشنا نشده بودیم. امشب تو دستشویی شیر آبو باز کرد و یک دفعه آب فوران زد به سقف و دیوارها. جیغ زد ماما. من و علی دوییدیم سمت دستشویی. علی رفت و شیر آب و بست.بچه بغض کرد و نشست. لب هاش می لرزید. سعی کرد گریه نکنه ولی نشد. تا گفتم جونم مامان، زد زیر گریه.خودشو انداخت تو بغلم. بعد سعی کرد توضیح بده چی شده. کل ماجرا یک دقیقه هم طول نکشید. هیچی، همینجوری..

 

handsome - Fotopages.com

زنگ می زنه که یک دقیقه دیگه اونجام. میای پایین سوییچو بگیری یا بدم به نگهبان؟ میگم بده به نگهبان. تلفنو که قطع می کنم پشیمون می شم. میرم سمت آسانسور و خدا خدا می کنم دیر نرسم  که رفته باشه. میرسم دم در، می بینمش که حیرون داره اینور و اونرو نگاه می کنه. نگهبان نیست. سلام می کنیم و چاق سلامتی.  دیشب دیر اومد و سام بیدار نبود.امروز زودتر اومدم سر کار و پدر و پسر با هم صبحانه خوردن و بازی بازی. میگم : میز و صندلی رو سرچ کردم، تو دلاوران هست. شاید امروز مرخصی بگیرم برم ببینم، یا صبر کنم با هم بریم؟ میگه : امروز که وقت نمی کنم. میگم س مشخص نکرد کی میان خونمون؟ میگه نه، یه زنگی بهش بزن. باشه، کاری نداری؟ نه عزیزم، خداحافظ ..

پی نوشت : دیدم بدجوری از پست های قربون شوهر رفتن و از پی پی بچه حرف زدن که از مشخصه های درمان ناپذیر وبلاگ نویس های خانومه عقب موندم، اینه که گفتم بیام سر صبحی خیال خودم و شمارو راحت کنم. حالا ایشالا تو یه فرصت  دیگه  پی پی سام رو به بحث و مجادله می گذارم. باشد که همگی رستگار شویم.

پی نوشت بعدی : تیتر هم که عنوان یکی از داستان های کوتاهه ریموند کارور عزیزه. این داستان رو خیلی دوست دارم.

بس که همه دوستان کامنت دانی های مشعشع و فرخنده ای دارند، من مجبورم از همین تریبون پاسخشان را بدهم. فرنایس جان من که نگفتم از این مدل تونس رفتن حال نکردم. اتفاقا بسی لذت بردیم. چون من  فقط دنبال این بودم که موهام تو باد تاب بخوره و بیاد تو صورتم که شد. کسی بهم تذکر نده که نداد. هر چند که دیدن پلیس و ماشین پلیسشان کمی ضربان قلبمو تندتر کرد. بعد هم دلمون میخواست که بریم کافه و رستوران و با فراغ بال نوشیدنی بخوریم که خوردیم. تلفن کاری نداشته باشیم و اینها. فقط شرمنده دوستانی شدم که انتظار سفرنامه داشتند.آقای بلت عزیز، ما به سیدی بوسعید رفتیم. توی باد شدیدی که می وزید و کلا مارو از جا به در می برد رفتیم بالا. از همون مغازه های مذکور خرید کردیم و در قهوه خانه نوک خیابون هم چای و قهوه خوردیم و احساس زندگی و زنده بودن کردیم. ولی خوب سوس و باقی قضایا رو نرفتیم. یعنی با بچه کمی سخت بود. می فهمید که، کمی. این شد که نرفتیم و فقط پرسه زدیم. کلی حال داد. به  خانوم محترم سلام مخصوص برسانید. مرسی بهترم. سال نو مبارک.

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌ها