<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>Golmaryam's Weblog</title>
	<atom:link href="http://golmaryam.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://golmaryam.wordpress.com</link>
	<description>ساده تر بنویس</description>
	<lastBuildDate>Sun, 08 Jan 2012 17:24:44 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='golmaryam.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://s2.wp.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>Golmaryam's Weblog</title>
		<link>http://golmaryam.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://golmaryam.wordpress.com/osd.xml" title="Golmaryam&#039;s Weblog" />
	<atom:link rel='hub' href='http://golmaryam.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>از وبلاگ دیگران</title>
		<link>http://golmaryam.wordpress.com/2011/12/28/%d8%a7%d8%b2-%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1%d8%a7%d9%86/</link>
		<comments>http://golmaryam.wordpress.com/2011/12/28/%d8%a7%d8%b2-%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1%d8%a7%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 28 Dec 2011 06:42:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>golmaryam</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://golmaryam.wordpress.com/2011/12/28/%d8%a7%d8%b2-%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1%d8%a7%d9%86/</guid>
		<description><![CDATA[روزها سریع می گذرن. یادمه تو کتاب &#34;کندی&#34; یا &#34;به آهستگی&#34;، میلان کندرا میگه زمانی که به خوشی می گذره آهسته می گذره . البته همه چی نسبیه و به نسبت نمی تونم بگم که داره بهم بد می گذره. حتی لحظات و دقیقه هایی هست که واقعا خوشم. مثل دیشب که داشتم با تلفن [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=golmaryam.wordpress.com&amp;blog=2052484&amp;post=2180&amp;subd=golmaryam&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>روزها سریع می گذرن. یادمه تو کتاب &quot;کندی&quot; یا &quot;به آهستگی&quot;، میلان کندرا میگه زمانی که به خوشی می گذره آهسته می گذره . البته همه چی نسبیه و به نسبت نمی تونم بگم که داره بهم بد می گذره. حتی لحظات و دقیقه هایی هست که واقعا خوشم. مثل دیشب که داشتم با تلفن حرف می زدم و ماندانا کتابی باز کرده بود جلوی روش و می خوند. مثل وقتایی که دو بچه خوابند و دو تایی نشستیم حرف می زنیم یا فیلم می بینیم. هرچند وسطاش خوابش ببره و سرشو تکیه بده به پشتی مبل و گیلاسش نزدیک باشه که پخش زمین شه. حتی یه وقتایی که دارم فرشو شامپو فرش می کشم و دستام لیز شده و دارم تند و تند برا خودم فکر می کنم. ‏<br />
دیروز رفتم مرکز شهر. کار داشتم. این روزا هرجایی که میرم یه کپه خاطرات قدیمی تو سرمه. از سر خیابون نادری که رد شدم یاد اون وقتی افتادم که تو مدرسه کار می کردم و هر روز از این خیابون پیاده می رفتم تا مدرسه کذا. که هر روز هم دیر می رسیدم. از جلوی ساندویچی چشمک که می گذشتم، هنوز چند تایی دانشجو توش نشسته بودن و داشتن حرف می زدن. هنوز همون عروسکای مک دونالد و اینا رو پیشخون هستن.گرسنه ام نبود والا حتما می رفتم داخل. از عجایب روزگار یکی شم اینه که من دیگه همیشه گرسنه نیستم و بعضا احساس سیری هم دارم. عجبا. بارون مثل سیل می بارید . خیس آب بودم و از خیسی خود لذت می بردم. اگه سرخوش نبودم ممکن بود گریه کنم. دم خونه برف می بارید. هر دو تا شیشه جلویی تاکسی پایین بود. لرزم گرفته بود. کمی بالاتر جلوی بقالی پیاده شدم و کشک خریدم. آش پخته بودم. یک من کشک ریختم تو یه کاسه آش و خوردم.‏</p>
<p>جایی که نمی تونم به نوشته ای لینک بدم. گودر هم گزینه شر کردنش کار نمی کنه. از این نوشته &quot;نگارش&quot; خیلی خوشم اومد. خواستم با شما سهیم باشم در لذت خوندنش :‏<br />
حالم بد بود امروز. زودتر آمدم خانه. ساعت هفت باید می‌رفتم پیش معلم موسیقی‌ام، خداجون. والس پری‌چهر را خوب تمرین کرده بودم. تمرین گام سل‌ماژور را مسلط نبودم. زودتر آمدم خانه<br />
که تمرین کنم. وقتی زدم بیرون هنوز غروب نشده بود. آسمان پر از ابر بود. چنارهای خیابان‌ها لخت. یک موتوری متلک گفت. بعد یک مرد که کنار بانک ایستاده بود. گریه کردم. گفتم دیگر این‌جا نمی‌مانم‏.‏<br />
آمدم خانه خوابیدم، والس پری چهر که بلد بودم را هی زدم و آن یکی که بلد نبودم را دوبار زدم و بعد کلافه شدم. فکر کردم به خداجون بگویم خیلی غمگین‌ام. روحم خسته است. دیگر نمی‌توانم هیچ‌کاری بکنم. مطلقن هیچ‌کاری. فقط می‌توانم دراز بکشم و بمیرم. ولی وقتی رفتم پیشش فقط حرف‌های معمولی زدم. یعنی فقط جواب سوال‌هایش را دادم، با کم‌ترین کلمه‌های ممکن. خداجون پیر است. حرف‌هایش تکراری است. اداهایش تکراری است. انگار یک‌بار برای همه عمرش فکر کرده و دیگر نکرده. مثل بابا.<br />
دارم رنج می‌برم. آدم ناسازی هستم. عادت نمی‌کنم. به این‌که هیچ‌چیز خوب نیست و قرار نیست به‌تر شود عادت نمی‌کنم. و از وقتی یادم میاید همین بوده. از وقتی سه ساله بوده‌ام پا کوبیده‌ام زمین که این عادلانه نیست. این عادلانه نیست. و هیچ‌وقت نپذیرفتم که قرار نیست عادلانه باشد. رنج برده ام و رنج داده‌ام. نمی‌دانم کدام خری این پیش‌فرض را در مغز من گذاشته که باید جهان عادلانه باشد. زندگی نه کاملن متمدنانه است نه کاملن وحشی. نه آن‌قدر تمدن هست که عدالت باشد، نه آن قدر بی‌قانون است که وقتی عدالت نیست خودت کاری بکنی. برای بعضی ها شرایط ایده‌آلی است البته.<br />
کلاسم که تمام شد زنگ زدم به خواهرم. فاطمه دعوت کرده بود برویم کافه‌ی تازه‌ای که سر کوچه باز شده. رفتم پیششان. شوکلته خوردم. سیگار کشیدم. دیگر برایم مهم نیست که سالم باشم. نگران نفس کم اوردن حین رکاب‌زدن نیستم. و به‌نظرم غمنگیز نیست. یعنی زندگی آن‌قدر غمنگیز است که نگران سلامتی بودن غمنگیزتر از نگران سلامتی نبودن است.<br />
چندساعتی که شب‌ها خانه‌ام با کسی حرف نمی‌زنم. شامم را می برم توی اتاقم. گاهی که می‌روم چیزی از آشپزخانه بردارم بابا می‌پرسد نگاری چطوری؟ و من می‌گویم خوب. متنفرم از این<br />
احوال‌پرسی بابا. و این حالی که هیچ‌وقت خوب نمی‌شود. و این جهانی که بهش عادت نمی‌کنم. و از خودم که با تمام این‌ها دارم ادامه می‌دهم این زندگی را.&quot;‏</p>
<p><a href="http://anahyt.blogspot.com/">http://anahyt.blogspot.com</a></p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/golmaryam.wordpress.com/2180/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/golmaryam.wordpress.com/2180/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/golmaryam.wordpress.com/2180/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/golmaryam.wordpress.com/2180/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/golmaryam.wordpress.com/2180/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/golmaryam.wordpress.com/2180/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/golmaryam.wordpress.com/2180/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/golmaryam.wordpress.com/2180/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/golmaryam.wordpress.com/2180/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/golmaryam.wordpress.com/2180/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/golmaryam.wordpress.com/2180/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/golmaryam.wordpress.com/2180/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/golmaryam.wordpress.com/2180/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/golmaryam.wordpress.com/2180/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=golmaryam.wordpress.com&amp;blog=2052484&amp;post=2180&amp;subd=golmaryam&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://golmaryam.wordpress.com/2011/12/28/%d8%a7%d8%b2-%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/55ad5c7029249ed861763726c9bb957d?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">golmaryam</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>تنها در خانه</title>
		<link>http://golmaryam.wordpress.com/2011/12/14/%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87/</link>
		<comments>http://golmaryam.wordpress.com/2011/12/14/%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 14 Dec 2011 06:45:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>golmaryam</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://golmaryam.wordpress.com/2011/12/14/%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87/</guid>
		<description><![CDATA[دیروز رفتم خونه مینو. وقتی مینو رو می بینم باور می کنم که سن و سالی ازمون گذشته. اون صورت کشیده سرکش و چشم های بی قراری که مدام داشت اشک می ریخت به یک بهونه ای و لحن طلبکارش که تا گوشی تلفن رو برمی داشتم و می گفتم : بله؟ می گفت: بلااا، [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=golmaryam.wordpress.com&amp;blog=2052484&amp;post=2179&amp;subd=golmaryam&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دیروز رفتم خونه مینو. وقتی مینو رو می بینم باور می کنم که سن و سالی ازمون گذشته. اون صورت کشیده سرکش و چشم های بی قراری که مدام داشت اشک می ریخت به یک بهونه ای و لحن طلبکارش که تا گوشی تلفن رو برمی داشتم و می گفتم : بله؟ می گفت: بلااا، رفته و یه زن آروم یواش خسته جاش نشسته. انگار که سرنوشت خودمونو قبول کردیم دیگه. خوبه حالا. بدی هم نیست. دوست دارم خودمونو. خود سی و هفت سالمونو. ماندانا رفت سراغ کابینت های آشپزخونه اش. سام و پسر مینو داشتن کارتون نگاه می کردند توی اتاق. بچه در کابینت رو باز کرد و یه ظرف مخصوص پخت کیک دراورد. پرسیدم : اوه اوه، کیک هم می پزی؟ گفت: اره. بعد رفت و یک عالمه قالب ریز و درشت کیک و اینا دراورد نشونم داد. گفت کیک پنیر هم درست می کنم. پرسیدم: قالب کمربندی داری؟ اینو از هدیه یاد گرفتم که واسه درست کردن کیک پنیر باید قالب کمربندی داشته باشی که یه جور قالبیه که مثل کمربند دور کیک رو می گیره و می تونی بازش کنی. خلاصه کلی دستور درست کردن کیک و پودینگ و این چیزا پرینت گرفته بود و نشونم داد.<br />
امروز ادرس سایت رو برام ایمیل کرد. عصری که سامو از مهد اوردم گفتم بیا دسر شکلاتی درست کنیم. آرد ذرت و شکر و پودر کاکائو رو ریختم توی قابلمه. گفت من قاطی شون کنم. گفتم: خوب. بعد گذاشتمش روی شعله گاز. من شیر رو نم نم اضافه می کردم و اون با قاشق هم میزد. ماندانا هم یه ریز گریه می کرد که بغل. بغل. وسطاش دیگه بغلش کردم. بعد دسرو ریختم تو سه تا ظرف و گذاشتم تو یخچال. گفتم: بعد از شام. شیش هفت تا دونه میگوی تپل سرخ کردم. خواستم از دستوری که پرستو داده بود استفاده کنم. ولی یادم افتاد که بچه ها همین مدلی رو خوب می خورن. حالا اومدیم و میگو با سس سویا رو نخوردن. بی خیال. میگوها رو از تو تخم مرغ دراوردم و غلتوندم تو ارد و دارچین و زردچوبه. بعد سرخشون کردم. سه تا برای ماندانا و چهار تا برای سام. با پلوی از ظهر مونده. خودم چی بخورم؟ سیراب شیردون دیشبو گرم کردم. نکنه سیر نشم؟ این دغدغه هر لحظه از ندگیمه. آیا با گرسنگان اتیوپی و سومالی نسبتی دارم؟ آیا روح یکی از مردگان گرسنه در من حلول کرده؟ شما به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارید؟ همون که می میرن تبدیل میشن به یه موجود دیگه یا یک ادم دیگه یا حتی یک میز مثلا؟ بلی. چند تا قارچ شستم و خرد کردم. غذای بچه هارو گذاشتم سر میز. سام داد زد: مامان ماندانا همه میگوهارو برداشت. داد زدم: ماندانا از تو ظرف خودت بخور. سام گفت: فقط پلوی خالی می خورم. بخور. هر چی دوست داری بخور. قارچ هارو ریختم تو باقیمونده روغن میگوها. نمک زدم. بعد ته مونده تخم مرغی که میگوها توش بود رو ریختم روی قارچ ها. همیشه همین کارو می کنم. از اون تخم مرغ میگوئی هم نمی گذرم. به نظر من خوشمزه اس. بعضیا می گن: هیوغ. بعضی ها هم سر تکون میدن. منم می خورمش. با لذت. شایدم قبلا یه ماهیگیر بودم. قایقم تو دریا غرق شده. تو یه شب طوفانی که طمع کردم و واسه صید بیشتر زدم وسط دریا. تیکه های جونمو ماهیا و میگوها به دندون کشیدن. حالا من دارم اونارو به نیش می کشم. عاشق غذاهای دریائیم. بوی گند بازار ماهی فروشارو عاشقم. هر کی به نوعی.<br />
اومدم نشستم کنار بچه ها. ماندانا دوست داره از ظرف بقیه غذا برداره و بریزه تو ظرف خودش. اومد سراغ سیراب شیردونی که داشتم با نون لواش و سبزی تناول می کردم. سام بقیه غذاشو نخورد. رفت سراغ قارچ و تخم مرغ. میگوهای ظرف سام رو خوردم. بعد کمی قارچ. باقیمونده غذارو ریختم توی یک قابلمه کوچیک برای ناهار فردام. هر دوشون کمی دسر خوردند. دو بار لباس ماندانارو عوض کردم. چون قهوه ای شده بود. فرش رو هم دستمال کشیدم. شیر و عسل برای سام درست کردم. بعد مسواک زد. داستان جونی بی جونز براش خوندم. یک ساعت طول کشید. سام خوابید. ماندانارو گذاشتم روی پام و سی دی فیلم سیمپسون ها رو گذاشتم که ببینم. ماندانا هم خوابید. به حرف آسونه ولی تا بخوابه پونصد بار رفتم اب اوردم. پتو رو کشیدم روش و پس زدم. بلند شدم راه رفتم و نشستم و پا تکون دادم تا خوابید. یک کاسه دسر شکلاتی از یخچال برداشتم و چند قاشق خوردم. بد نبود. اگه خواستید درست کنید از این لینک استفاده کنید :<br />
<a href="http://www.ashpazonline.com/recipes/3111">http://www.ashpazonline.com/recipes/3111</a></p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/golmaryam.wordpress.com/2179/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/golmaryam.wordpress.com/2179/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/golmaryam.wordpress.com/2179/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/golmaryam.wordpress.com/2179/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/golmaryam.wordpress.com/2179/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/golmaryam.wordpress.com/2179/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/golmaryam.wordpress.com/2179/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/golmaryam.wordpress.com/2179/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/golmaryam.wordpress.com/2179/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/golmaryam.wordpress.com/2179/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/golmaryam.wordpress.com/2179/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/golmaryam.wordpress.com/2179/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/golmaryam.wordpress.com/2179/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/golmaryam.wordpress.com/2179/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=golmaryam.wordpress.com&amp;blog=2052484&amp;post=2179&amp;subd=golmaryam&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://golmaryam.wordpress.com/2011/12/14/%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/55ad5c7029249ed861763726c9bb957d?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">golmaryam</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>همون سالی که حسینو خیلی کشتن</title>
		<link>http://golmaryam.wordpress.com/2011/12/03/%d9%87%d9%85%d9%88%d9%86-%d8%b3%d8%a7%d9%84%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%88-%d8%ae%db%8c%d9%84%db%8c-%da%a9%d8%b4%d8%aa%d9%86/</link>
		<comments>http://golmaryam.wordpress.com/2011/12/03/%d9%87%d9%85%d9%88%d9%86-%d8%b3%d8%a7%d9%84%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%88-%d8%ae%db%8c%d9%84%db%8c-%da%a9%d8%b4%d8%aa%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 03 Dec 2011 11:45:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>golmaryam</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://golmaryam.wordpress.com/2011/12/03/%d9%87%d9%85%d9%88%d9%86-%d8%b3%d8%a7%d9%84%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%88-%d8%ae%db%8c%d9%84%db%8c-%da%a9%d8%b4%d8%aa%d9%86/</guid>
		<description><![CDATA[به تاکسی سبز رنگ گفتم سر نیایش. نگه داشت. پریدم بالا. بوی قیمه پیچیده بود توی ماشین. قیمه نذری. رفتم عاشورا. عاشورای دو سال پیش. نوک دماغم تیر کشید. یه خورده آب از چشمام اومد. هوا چه سرده بدمصب<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=golmaryam.wordpress.com&amp;blog=2052484&amp;post=2178&amp;subd=golmaryam&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به تاکسی سبز رنگ گفتم سر نیایش. نگه داشت. پریدم بالا. بوی قیمه پیچیده بود توی ماشین. قیمه نذری. رفتم عاشورا. عاشورای دو سال پیش. نوک دماغم تیر کشید. یه خورده آب از چشمام اومد. هوا چه سرده بدمصب</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/golmaryam.wordpress.com/2178/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/golmaryam.wordpress.com/2178/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/golmaryam.wordpress.com/2178/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/golmaryam.wordpress.com/2178/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/golmaryam.wordpress.com/2178/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/golmaryam.wordpress.com/2178/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/golmaryam.wordpress.com/2178/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/golmaryam.wordpress.com/2178/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/golmaryam.wordpress.com/2178/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/golmaryam.wordpress.com/2178/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/golmaryam.wordpress.com/2178/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/golmaryam.wordpress.com/2178/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/golmaryam.wordpress.com/2178/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/golmaryam.wordpress.com/2178/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=golmaryam.wordpress.com&amp;blog=2052484&amp;post=2178&amp;subd=golmaryam&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://golmaryam.wordpress.com/2011/12/03/%d9%87%d9%85%d9%88%d9%86-%d8%b3%d8%a7%d9%84%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%88-%d8%ae%db%8c%d9%84%db%8c-%da%a9%d8%b4%d8%aa%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/55ad5c7029249ed861763726c9bb957d?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">golmaryam</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>خرده افاضات زن طاغی</title>
		<link>http://golmaryam.wordpress.com/2011/11/30/%d8%ae%d8%b1%d8%af%d9%87-%d8%a7%d9%81%d8%a7%d8%b6%d8%a7%d8%aa-%d8%b2%d9%86-%d8%b7%d8%a7%d8%ba%db%8c/</link>
		<comments>http://golmaryam.wordpress.com/2011/11/30/%d8%ae%d8%b1%d8%af%d9%87-%d8%a7%d9%81%d8%a7%d8%b6%d8%a7%d8%aa-%d8%b2%d9%86-%d8%b7%d8%a7%d8%ba%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 30 Nov 2011 11:23:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>golmaryam</dc:creator>
				<category><![CDATA[همینجوری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://golmaryam.wordpress.com/?p=2174</guid>
		<description><![CDATA[دوباره دارم میرم کلاس اروبیک. یکی دو ماهی وقفه افتاد. تنبلی و همچنین سعی و کوشش برای رفتن سر کاری که موفقیت امیز نبود، باعث این وقفه شد. باشگاه نزدیک خانه ثبت نام کردم. اول مربی رو دوست نداشتم. مثل معلم کلاس اول باهامون برخورد می کنه. نق می زنه. میگه زود بیاید. هماهنگ باشید. [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=golmaryam.wordpress.com&amp;blog=2052484&amp;post=2174&amp;subd=golmaryam&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:right;">دوباره دارم میرم کلاس اروبیک. یکی دو ماهی وقفه افتاد. تنبلی و همچنین سعی و کوشش برای رفتن سر کاری که موفقیت امیز نبود، باعث این وقفه شد. باشگاه نزدیک خانه ثبت نام کردم. اول مربی رو دوست نداشتم. مثل معلم کلاس اول باهامون برخورد می کنه. نق می زنه. میگه زود بیاید. هماهنگ باشید. مو به مو حرکات رو توضیح میده. مدام داره توضیح میده. به نظرم برای یک کلاس دولتی زیادی مایه می گذاره. دو جلسه است که باهاش حال می کنم. تلاشش تحسین برانگیزه. اسمامونو حفظ می کنه. سعی می کنه به دلمون راه بیاد.طفلی</p>
<p style="text-align:right;">از کلاس که برمی گردم خونه ، تنهام. یک ساعت بعد از خودم انتظار دارم که گرسنه باشم و ناهار بخورم. ولی گرسنه نیستم. بیشتر دوست دارم مدام دهن بجنبونم. برای اولین بار در زندگی ام به جای ناهار، سالاد درست می کنم با کاهو و فلفل دلمه ای و خیار و هویج و در عین سیری می خورم. اگه قابلیت نشخوار کردن داشتم این مشکل هم حل میشد.‏</p>
<p style="text-align:right;">چتری هامو کوتاه کردم.  تحت تاثیر <a href="http://mrsshin.blogspot.com" target="_blank">خانوم شین</a>. چهره ام جوون تر شده و کمی طاغی  به نظر می رسم. فکر می کنم بر علیه چی طغیان کنم؟ بر علیه همسرم که خرجی نمی دهد و مرا در مضیقه قرار داده و راه پیشرفت را بر من مسدود نموده؟ خوب ندارم یک همچین نمونه ای. بر علیه فشارها و محدودیت های اجتماعی؟ جسارتش رو ندارم.  پس فعلا در  فاصله ای اندک از سی و هفت سالگی ، ادای زنان مطًغی (بسیار طغیان کننده) رو درمیارم و مثل سی ساله ها می گردم. ‏باشد که سرگرم باشم.‏</p>
<p style="text-align:right;">در راه برگشت از کلاس ورزش، سبزی قورمه خریدم. پاک و خورد شده. مغازه سبزی خورد کنی شلوغ بود. زنی برای دویست نفر غذا ، سبزی قورمه می خواست. نمی دونست که چند کیلو باید بگیره. با همفکری خانوم و اقای فروشنده و مشتری های دیگه سر بیست و پنج کیلو به توافق رسیدند. بعد پرسید شما که واردید چند کیلو لوبیا بخرم؟ دو کیلو بسه؟ پروین خانوم که بغل دست من ایستاده بود و تصادفا توی مغازه دیده بودمش ، ابرو بالا انداخت و نگاهی به خانوم فروشنده کرد. هر دو نچ نچ کنان گفتند دو کیلو لوبیا کمه. از دیدن پروین خانوم در مغازه خوشحال شدم. به ندرت پیش میاد که تو شهر به این دراندشتی یک آشنا تو خیابون ببینی. اصلا حالم خوب شد. پروین خانوم سن و سالی ازش گذشته. برخلاف  من، خودش سبزی هاشو انتخاب کرد و به پسری که به دو فروشنده اصلی کمک می کرد ، دستور داد که بریزتشون توی دستگاه خورد کن. من از همون سبزی هایی که قبلا خورد شده بود، گرفتم. برای جمعه می خوام قورمه سبزی بپزم با باقالی قاتق و میرزا قاسمی. شاید مهمون داشته باشم. البته اگه علی تا حالا تونسته باشه دعوتشون کنه. پاچه باقالی هم از همین مغازه می خرم. پاک کرده و تر و تمیز. میگم بد نباشه دو تا خورش سبز سر سفره؟ مرغ بذارم بهتر نیست؟</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/golmaryam.wordpress.com/2174/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/golmaryam.wordpress.com/2174/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/golmaryam.wordpress.com/2174/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/golmaryam.wordpress.com/2174/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/golmaryam.wordpress.com/2174/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/golmaryam.wordpress.com/2174/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/golmaryam.wordpress.com/2174/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/golmaryam.wordpress.com/2174/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/golmaryam.wordpress.com/2174/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/golmaryam.wordpress.com/2174/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/golmaryam.wordpress.com/2174/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/golmaryam.wordpress.com/2174/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/golmaryam.wordpress.com/2174/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/golmaryam.wordpress.com/2174/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=golmaryam.wordpress.com&amp;blog=2052484&amp;post=2174&amp;subd=golmaryam&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://golmaryam.wordpress.com/2011/11/30/%d8%ae%d8%b1%d8%af%d9%87-%d8%a7%d9%81%d8%a7%d8%b6%d8%a7%d8%aa-%d8%b2%d9%86-%d8%b7%d8%a7%d8%ba%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/55ad5c7029249ed861763726c9bb957d?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">golmaryam</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>تفنگ من کو لیلی جان، ت فنگ من کو؟</title>
		<link>http://golmaryam.wordpress.com/2011/11/20/%d8%aa%d9%81%d9%86%da%af-%d9%85%d9%86-%da%a9%d9%88-%d9%84%db%8c%d9%84%db%8c-%d8%ac%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d8%aa-%d9%81%d9%86%da%af-%d9%85%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%9f/</link>
		<comments>http://golmaryam.wordpress.com/2011/11/20/%d8%aa%d9%81%d9%86%da%af-%d9%85%d9%86-%da%a9%d9%88-%d9%84%db%8c%d9%84%db%8c-%d8%ac%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d8%aa-%d9%81%d9%86%da%af-%d9%85%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%9f/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 20 Nov 2011 07:07:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>golmaryam</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://golmaryam.wordpress.com/2011/11/20/%d8%aa%d9%81%d9%86%da%af-%d9%85%d9%86-%da%a9%d9%88-%d9%84%db%8c%d9%84%db%8c-%d8%ac%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d8%aa-%d9%81%d9%86%da%af-%d9%85%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%9f/</guid>
		<description><![CDATA[دیروز رفتم از دوستم هفت تاش شلوار گرفتم به امانت. دوستم لباس فروشه. از این مراودات با هم داریم که من چیزی پیشش بذارم یا اون بذاره پیش من برای فروش. عجله داشت بره ناهار بخوره. من هم می خواستم زودتر برگردم خونه و از ساعات باقیمانده تنهایی ام لذت ببرم. پلاستیکی برای شلوارها نداد. [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=golmaryam.wordpress.com&amp;blog=2052484&amp;post=2173&amp;subd=golmaryam&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دیروز رفتم از دوستم هفت تاش شلوار گرفتم به امانت. دوستم لباس فروشه. از این مراودات با هم داریم که من چیزی پیشش بذارم یا اون بذاره پیش من برای فروش. عجله داشت بره ناهار بخوره. من هم می خواستم زودتر برگردم خونه و از ساعات باقیمانده تنهایی ام لذت ببرم. پلاستیکی برای شلوارها نداد. انداختمشون روی صندلی کنار راننده. اونجایی که باید می پیچیدم سمت راست که بیام خونه، یک هو تصمیم گرفتم بپیچم به چپ و برم از آجیل فروشی برای بچه ها تنقلات بگیرم. گفتم که از وقتی ماندانا رو از شیر گرفتم، مدام گرسنه است. این اجیل فروشی تو محله خودمون نبود و تعریفشو از دوستم شنیده بودم که همیشه چیزهای هیجان انگیزی داره. مثل سنجد. ایا سنجد هیجان انگیز است؟ آیا آدم برای یک مثقال سنجد می کوبد می رود محل دیگری و به آجیل فروشی محل خود خیانت می کند؟ بلی. گاهی وقت ها.<br />
خلاصه اولش اسم مغازه رو یادم رفته بود و همین طور که می رفتم یه شیرینی فروشی دیگه دیدم و خواستم اونجا پارک کنم که یادم افتاد نه اسمش یه چیز دیگه بود. کمی جلوتر سمت چپ خیابون چشمم خورد به مغازه مورد نظر. سمت راست خیابون پارک کردم، از خیابون رد شدم و رفتم اون جا. یه ذره از این و یه ذره از اون و کمی از این پسته و یه خورده الو و صد البته یک بسته سنجد و گرد غوره و آرد نخودچی و یک جعبه از این کنجد صافا که عشق من در زندگی می باشه خریدم. میون کلامتون گرد غوره تو غذا خیلی خوشمزه اس. امتحانش کنید. بعد رفتم مغازه بغلی اش که گوشت و مرغ و ماهی داشت. کمی چرخیدم. دزدگیر ماشین صدا کرد. فکر کردم مثل همیشه یه ماشین از کنارش رد شده که صداش دراومده. خاموشش کردم. بعد با لبی خندان، دلی دلی کنان از خیابان رد شدم و به سوی خودرو روانه. پلیسی با لباس سبز، بی سیم به دست ایستاده بود و با مردی صحبت می کرد. آیا می خواست کسی را ارشاد کند؟ آیا مامور گیر بود؟ نمی دانستم و اعتنایی نکردم. دزدگیر را زدم. قفل ماشین باز بود. تعجب کردم. در را که باز کردم آه از نهادم برامد. شلوارهای نازنینم نبود. رفتم سمت پلیس. فهمیدم از ماشین مردی که کنار پلیس ایستاده دزدی شده. همین چند دقیقه پیش. پارکبان آن سمت خیابان هم، ماشین و دزدها را دیده که سراغ چند ماشین رفته اند. زحمت کشیده و شماره شان را یادداشت کرده بود. کیوسک پلیس هم دو قدم بالاتر بود. اون آقا هم ادعا می کرد که دو تا کیف سامسونت پر از پول تو ماشینش بوده که دزدیدن. عجب. آدم عاقل دو تا کیف پر پولو میذاره تو ماشین میره؟ والا. القصه کمی ایستادیم و فهمیدیم که پلاک ماشین زانتیای سفید دزدی بوده. با آقای پلیس رفتم تو کیوسک پلیسا. رئیسشون نشسته بود و یه قابلمه که تا کله اش پر قیمه ماسیده بود جلوی روش بود و بقیه هم بشقابای ملامین بی قوارشونو اورده بودن که سهمیه ناهارشونو بگیرن. آقای رئیس گفت: &quot;بیا شماره خودرو رو بگیر و برو کلانتری فلان. اعلام کن بهشون.&quot; ‏ طبعا نرفتم اعلام کنم. یه خورده داغ کردم. بعد فکر کردم باز خوبه شیشه ماشینو نشکستن. اگه اون موقع که دزدگیر صدا داد می رفتم بیرون چی؟ اگه یه هو می زدن با چاقو ناکارم می کردن چی؟ یه هو عکس دو طفل معصومم اومد جلو چشمم. گفتم خدارو شکر که نرفتم. بچه هامو کی می خواست بزرگ کنه؟ کی می خواست بره و از مهد بگیرتشون؟ یکی دو ساعت بعد حالم بهتر شد. امید به زندگی در من جاری شد. از این بهتر نمیشد.‏</p>
<p>حالا خواستم بگم اگه شوهر/دوس پسر/نامزدتون با هفت تا شلوار خوش قواره و یه زانتیای سفید پلاک دزدی اومد خونه و گفت: عیزم بیا اینارو امتحان کن ببین کدومش بهت می خوره، یاد آر ز شمع مرده یاد آر. اینجا شمع مرده منم. یه وقت فکر نکن عشقشه که فوران کرده ها. نه. شانسش گفته و به تور ماشین من خورده. حالا بعدش فکر کردم یعنی شلوارارو می فروشن یا می برن میدن کس و کارشون بپوشه؟ کاش دومی باشه. خیلی صحنه کیمیایی طوری اومد به نظرم. بهروز وثوق میره داخل. دختره نشسته داره سیگار میکشه. شایدم سیگار گوشه لبشه داره ظرف می شوره . یا خاکستر سیگار آویزونه و داره غذارو هم می زنه. دختره میگه: شیری یا روباه؟ بهروز یه نیشخندی می زنه و میره از پشت بغلش می کنه و با اون یکی دستش شلوارارو می گیره جلو صورت دختره. البته اینجاش یه خورده سخته دراوردنش ها. فقط آقامون بهروز و کیمیایی از پسش برمیان. دختره پوزخند می زنه: همین؟ پسره از اون ناتوهاس. چیزی از کیفای پر از پول نمی گه. ناکس</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/golmaryam.wordpress.com/2173/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/golmaryam.wordpress.com/2173/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/golmaryam.wordpress.com/2173/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/golmaryam.wordpress.com/2173/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/golmaryam.wordpress.com/2173/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/golmaryam.wordpress.com/2173/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/golmaryam.wordpress.com/2173/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/golmaryam.wordpress.com/2173/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/golmaryam.wordpress.com/2173/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/golmaryam.wordpress.com/2173/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/golmaryam.wordpress.com/2173/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/golmaryam.wordpress.com/2173/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/golmaryam.wordpress.com/2173/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/golmaryam.wordpress.com/2173/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=golmaryam.wordpress.com&amp;blog=2052484&amp;post=2173&amp;subd=golmaryam&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://golmaryam.wordpress.com/2011/11/20/%d8%aa%d9%81%d9%86%da%af-%d9%85%d9%86-%da%a9%d9%88-%d9%84%db%8c%d9%84%db%8c-%d8%ac%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d8%aa-%d9%81%d9%86%da%af-%d9%85%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%9f/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/55ad5c7029249ed861763726c9bb957d?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">golmaryam</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>نی نی خوابیدی؟</title>
		<link>http://golmaryam.wordpress.com/2011/11/17/%d9%86%db%8c-%d9%86%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8%db%8c%d8%af%db%8c%d8%9f/</link>
		<comments>http://golmaryam.wordpress.com/2011/11/17/%d9%86%db%8c-%d9%86%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8%db%8c%d8%af%db%8c%d8%9f/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 17 Nov 2011 11:59:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>golmaryam</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://golmaryam.wordpress.com/2011/11/17/%d9%86%db%8c-%d9%86%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8%db%8c%d8%af%db%8c%d8%9f/</guid>
		<description><![CDATA[الان که نشستم پشت کیبورد و دارم این نوشته رو تند تند تایپ می کنم، ماندانا پشت سرم روی زمین پاهاشو دراز کرده و یک عدد جلد سی دی گذاشته روی پاش که عکس چند تا بچه روشه. خیلی جدی داره برای جلد سی دی لالایی می خونه و میگه نی نی خوابیدی؟ یک دقیقه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=golmaryam.wordpress.com&amp;blog=2052484&amp;post=2172&amp;subd=golmaryam&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>الان که نشستم پشت کیبورد و دارم این نوشته رو تند تند تایپ می کنم، ماندانا پشت سرم روی زمین پاهاشو دراز کرده و یک عدد جلد سی دی گذاشته روی پاش که عکس چند تا بچه روشه. خیلی جدی داره برای جلد سی دی لالایی می خونه<br />
و میگه نی نی خوابیدی؟<br />
یک دقیقه نگذشته پاشد و رفت سراغ یه کار دیگه.لابد نی نی اش خوابید. صدای گریه اش اومد رفتم ببینم چی شده. با سام بازی و کتک کاری می کنن. یه پر پرتغال رو پیشخون بود برداشتم خوردم. میگه مامان سیب بده. سیب آوردم میگه گلابی بده. گلابی ام کجا بود بچه؟ نقدو بچسب که نسیه حرام است.<br />
این خونه هرکار می کنم جمع نمیشه. همیشه یه گوشه اش وله. روی پیشخون پر زباله و وسایلیه که جایی براشون ندارم. اصلا نمی دونم چی ان. باطری های قلمی نیمه پر و خالی. ایا روزی خواهم فهمید کدام یک خالی و کدام نیمه پر است؟ همه جا پر از ورق های مشق و نمچیطوی مهد سامه. مهد که نه. پیش دبستانی. چیکار کنم باهاشون؟ با این همه نقاشی و برگ خشکیده و مداد رنگی و خرت و پرت که می چسبونن رو کاغذ و چه بسا کارهای هنری فرزندم باشه و من حالیم نی. نگهشون دارم؟ کتابخونه اش پر شده. کمد اسباب بازی ها داره می ترکه. وقتی درشو باز می کنی مثل کتابخونه اقای گوفی؟ ووفی؟ چی بود؟ همون اقاهه، می پاشه بیرون. ظرف کثیف مدامه. یعنی جاری و ساریه. همیشه نصفی اش تو ماشین ظرفشویی و نصف دیگه اش پراکنده در اشپزخانه است‏.<br />
یک ژانری جدیدا در منزل ایجاد شده به نام لباس هایی که باید در دست بشویم. چرا؟ واقعا چرا من فکر می کنم باید لباس هایی که رنگشون میره یا قاطی میشه رو تو دستم بشورم؟ یا بلوزایی که اگه بندازم تو لباسشویی شل و ول میشن یا دون دون میشن؟ اصلا نخریم یه همچین لباسایی رو تا با کپه ای از لباس های در دست شسته شود روبرو نباشیم روی صندلی آشپزخانه. به این ها اضافه کنید لباس هایی که لک شده اند و باید بریزم توی لگن و اب گرم و پودر لکه بر ونیش &#8211; سلام رسولی/ گیتی/گودر- تا یک ساعت بمانند بلکه ام لکه شان برود‏.‏<br />
بچه کوچیکه رو دو روزه از شیر گرفتم. جوع گرفته. مدام میگه خوراکی بده. ساعت شش صبح یا بعد از ناهار ظهر. فرقی نمی کنه. خوراکی ماهیت مشخصی نداره. میگم بستنی؟ نه. بیسکوئیت ؟ نه. فندق؟ نه. نارنگی؟ نه. اب سیب؟ نه. ای خوراکی وا بمونی که یه بار از دهن من در رفتی. چی ای تو آخه؟<br />
پا شم برم گوشت قلقلی درست کنم برای شام شب. هویج خلالی تفت بدم با زرشک و خلال بادوم، یه خورشتی اختراع کنم . آخه می دونی چیه؟ شام مهمون دارم. اصلا پنج شنبه شب هارو باید دور همی سر کرد.‏</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/golmaryam.wordpress.com/2172/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/golmaryam.wordpress.com/2172/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/golmaryam.wordpress.com/2172/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/golmaryam.wordpress.com/2172/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/golmaryam.wordpress.com/2172/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/golmaryam.wordpress.com/2172/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/golmaryam.wordpress.com/2172/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/golmaryam.wordpress.com/2172/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/golmaryam.wordpress.com/2172/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/golmaryam.wordpress.com/2172/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/golmaryam.wordpress.com/2172/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/golmaryam.wordpress.com/2172/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/golmaryam.wordpress.com/2172/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/golmaryam.wordpress.com/2172/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=golmaryam.wordpress.com&amp;blog=2052484&amp;post=2172&amp;subd=golmaryam&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://golmaryam.wordpress.com/2011/11/17/%d9%86%db%8c-%d9%86%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8%db%8c%d8%af%db%8c%d8%9f/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/55ad5c7029249ed861763726c9bb957d?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">golmaryam</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>الو الو؟ صدا میاد؟</title>
		<link>http://golmaryam.wordpress.com/2011/11/17/%d8%a7%d9%84%d9%88-%d8%a7%d9%84%d9%88%d8%9f-%d8%b5%d8%af%d8%a7-%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%af%d8%9f/</link>
		<comments>http://golmaryam.wordpress.com/2011/11/17/%d8%a7%d9%84%d9%88-%d8%a7%d9%84%d9%88%d8%9f-%d8%b5%d8%af%d8%a7-%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%af%d8%9f/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 16 Nov 2011 20:31:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>golmaryam</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://golmaryam.wordpress.com/2011/11/17/%d8%a7%d9%84%d9%88-%d8%a7%d9%84%d9%88%d8%9f-%d8%b5%d8%af%d8%a7-%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%af%d8%9f/</guid>
		<description><![CDATA[خوابم میاد. دارم امتحان می کنم ببینم این ایمیله که ازش میشه پست فرستاد کار می کنه یا نه<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=golmaryam.wordpress.com&amp;blog=2052484&amp;post=2171&amp;subd=golmaryam&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خوابم میاد. دارم امتحان می کنم ببینم این ایمیله که ازش میشه پست فرستاد کار می کنه یا نه</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/golmaryam.wordpress.com/2171/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/golmaryam.wordpress.com/2171/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/golmaryam.wordpress.com/2171/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/golmaryam.wordpress.com/2171/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/golmaryam.wordpress.com/2171/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/golmaryam.wordpress.com/2171/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/golmaryam.wordpress.com/2171/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/golmaryam.wordpress.com/2171/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/golmaryam.wordpress.com/2171/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/golmaryam.wordpress.com/2171/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/golmaryam.wordpress.com/2171/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/golmaryam.wordpress.com/2171/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/golmaryam.wordpress.com/2171/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/golmaryam.wordpress.com/2171/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=golmaryam.wordpress.com&amp;blog=2052484&amp;post=2171&amp;subd=golmaryam&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://golmaryam.wordpress.com/2011/11/17/%d8%a7%d9%84%d9%88-%d8%a7%d9%84%d9%88%d8%9f-%d8%b5%d8%af%d8%a7-%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%af%d8%9f/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/55ad5c7029249ed861763726c9bb957d?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">golmaryam</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>جهت ثبت در تاریخ</title>
		<link>http://golmaryam.wordpress.com/2011/11/16/%d8%ac%d9%87%d8%aa-%d8%ab%d8%a8%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae/</link>
		<comments>http://golmaryam.wordpress.com/2011/11/16/%d8%ac%d9%87%d8%aa-%d8%ab%d8%a8%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 15 Nov 2011 20:52:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>golmaryam</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://golmaryam.wordpress.com/?p=2168</guid>
		<description><![CDATA[چند وقتی بود که تصمیم داشتم ماندانارو از شیر بگیرم. شیر دادن احساس دوگانه ای تو ادم ایجاد می کنه. از یک طرف عاشق اون لحظه ای هستی که بچه چشماشو بسته و داره مک می زنه یا چشماش بازه و می خنده و مشغوله. از طرفی خسته میشی از این که مدام بچه اویزونته. [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=golmaryam.wordpress.com&amp;blog=2052484&amp;post=2168&amp;subd=golmaryam&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چند وقتی بود که تصمیم داشتم ماندانارو از شیر بگیرم. شیر دادن احساس دوگانه ای تو ادم ایجاد می کنه. از یک طرف عاشق اون لحظه ای هستی که بچه چشماشو بسته و داره مک می زنه یا چشماش بازه و می خنده و مشغوله. از طرفی خسته میشی از این که مدام بچه اویزونته. وقت و بی وقت میاد سراغ ممه. براش مثل یه بازی می مونه. بازی ای که تو همیشه حوصله شو نداری.</p>
<div> فکر می کردم مهر ماه، بعد از واکسن یک سال و نیمگی اش از شیر بگیرمش. ولی فکر این که این آخرین تجربه شیر دادن به یه بچه اس و دیگه تکرار نمیشه، سست ام کرد. حالا بذار این یمریضی خوب شه. حالا که داره سه روز در هفته میره مهد، یه هو شوک بهش وارد نشه. بذار تو اتاق جدا جا بیفته. خلاصه از این بهونه ها. به علی گفتم سه شنبه تعطیله شاید وقت خوبی باشه واسه از شیر گرفتنش. تو هم هستی و حمایت می کنی. گفتم صبر زرد بخر از عطاری. عطاری بسته بود. ماتیک مالیدم . به کجا؟ واع! خودت چی فکر می کنی؟ بچه خواست شیر بخوره نشونش دادم و گفتم ممه اوف شده. عصبانی شد. رفت پیش پدرش. بیشتر از روزهای معمولش هله هوله خورد. شیر پاستوریزه با عسل خورد. رقصید و خندید و شیطنت کرد. ماست خورد و مالید به کله اش. اونم درست بعد از حمام.در طول روز یک ساعتی خوابید. به سام گفتم می دونی چیه سام؟ از امروز به ماندانا ممه نمیدم. به همین خاطر یه خورده عصبانیه. باید بیشتر مواظبش باشیم. سینه مو که دید خندید. گفت چه خنده دار شده مامان. چسب زخم هم زدم روش. دوباره که اومد سراغش گفت: مامان تسیدم. بچه ترسید. کمتر سراغشو گرفت. ساعت نه و نیم هم تو بغل و روی پا خوابید. نمی دونم نصف شب چی میشه. سر صبح چی میشه.  یکی نوشته بود تا چند شب میشه تو خواب بهشون ممه داد. فکر کنم نزدیک صبح واقعا گرسنه اش میشه. باید یه فکری به حالش کرد. الان شیر رو تو لیوان نی دار می خوره. عادت به شیشه شیر نداره. برم سرچ کنم ببینم بقیه چی نوشته ان. با ما همراه باشید</div>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/golmaryam.wordpress.com/2168/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/golmaryam.wordpress.com/2168/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/golmaryam.wordpress.com/2168/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/golmaryam.wordpress.com/2168/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/golmaryam.wordpress.com/2168/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/golmaryam.wordpress.com/2168/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/golmaryam.wordpress.com/2168/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/golmaryam.wordpress.com/2168/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/golmaryam.wordpress.com/2168/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/golmaryam.wordpress.com/2168/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/golmaryam.wordpress.com/2168/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/golmaryam.wordpress.com/2168/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/golmaryam.wordpress.com/2168/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/golmaryam.wordpress.com/2168/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=golmaryam.wordpress.com&amp;blog=2052484&amp;post=2168&amp;subd=golmaryam&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://golmaryam.wordpress.com/2011/11/16/%d8%ac%d9%87%d8%aa-%d8%ab%d8%a8%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/55ad5c7029249ed861763726c9bb957d?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">golmaryam</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>اسمش رو چی بذارم؟</title>
		<link>http://golmaryam.wordpress.com/2011/11/10/%d8%a7%d8%b3%d9%85%d8%b4-%d8%b1%d9%88-%da%86%db%8c-%d8%a8%d8%b0%d8%a7%d8%b1%d9%85%d8%9f/</link>
		<comments>http://golmaryam.wordpress.com/2011/11/10/%d8%a7%d8%b3%d9%85%d8%b4-%d8%b1%d9%88-%da%86%db%8c-%d8%a8%d8%b0%d8%a7%d8%b1%d9%85%d8%9f/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 09 Nov 2011 21:05:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>golmaryam</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://golmaryam.wordpress.com/?p=2165</guid>
		<description><![CDATA[1- مشکل من با گوگل ریدر این بود که نمی فهمیدم نقی/ تقی/حسن/حسین/ عصمت/فرهت چی دارن میگن و منظورشون چیه. الان تو گوگل پلاس، مسئله اینه که کی داره این حرفو که من نمی فهمم می زنه؟ اولش که دارم متن رو می خونم اسم یه بنده1-  خدایی هست که من فکر می کنم لابد [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=golmaryam.wordpress.com&amp;blog=2052484&amp;post=2165&amp;subd=golmaryam&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>1- مشکل من با گوگل ریدر این بود که نمی فهمیدم نقی/ تقی/حسن/حسین/ عصمت/فرهت چی دارن میگن و منظورشون چیه. الان تو گوگل پلاس، مسئله اینه که کی داره این حرفو که من نمی فهمم می زنه؟ اولش که دارم متن رو می خونم اسم یه بنده1-  خدایی هست که من فکر می کنم لابد این نوشته مال اونه. می رسم تهش می بینم یه اسم دیگه اس.خلاصه داستانی داریم با این گوگل و اعوان و انصارش.</p>
<div>2- واقعیتش اینه که وردپرس تو ایران فیلتره و من به سبب فراخی بال/باسن، فیلتر شکن تهیه نکردم. فلذا یکی از دوستان عزیزم بار منو به دوش می کشن و وبلاگ رو برام اپدیت می کنن. بنده به صفحه کامنت ها دسترسی ندارم و کامنت هارو از ایمیلم می خونم. پس نمی تونم بهشون جواب بدم. ولی بسیار خوشحال میشم از خوندنشون. بسته شدن گودر یک حسن اگه داشت، بالا رفتن تعداد کامنت ها بود. البته  ماهایی که فیلتر شکن نداریم نمی تونیم وارد فضای وردپرس و بلاگ اسپات و خیلی جاهای دیگه بشیم و کامنت بذاریم</div>
<div>3- به نظر می رسه که خانواده از بستر بیماری به درامدند. فکر کنم بیشتر وقتی دست به کیبورد میشم که یکی از بچه هام مریضن. لابد وقتای دیگه دارم به زندگی م می رسم. کار خاصی هم نمی کنم. امروز که سام به خاطر برف موند خونه این کارهارو انجام دادیم: الف- دیر از خواب بیدار شدیم. به لطف و محبت ماندانا که تا ساعت ده خوابید و سام که رفت واسه خودش بازی کرد، من هم تونستم بخوابم</div>
<div>ب- سام و مان در حرکتی نمادین دستمال و شیشه شوی برداشتن و پنجره هارو پاک کردن</div>
<div>ج- مادر جوگیرشان دست به جارو برقی برد و خانه را رفت. با ضمه</div>
<div>د- بوقلمونی که از برای مادرم خریده بودم و به دلیل برف و سرمای شدید و راهبندان و باقی شلوغ کاری ها در خانه مان و گوشه یخچالمان مانده بود شستم و بسته بندی نموده و در فریزر جا دادم. باشد که در اولین فرصت ممکن آن را به آنان برسانم</div>
<div>ه- بسته ای مرغ از فریزر دراورده و برای ناهار همان ترکیب همیشگی مرغ پیاز زردچوبه زعفران را در زودپز ریخته، پختم. برای ایجاد هیجان در کانون گرم خانواده تکه های مرغ پخته را کمی تفت دادم. نتیجه، قابل توجه نبود.</div>
<div>خ- خانه را جمع و جور کردم. روشوئی توالت را شستم. جای مایع دستشویی را پر کردم. لباس های خشک شده را از روی بند جمع اوری و رخت های شسته شده را از لباس شویی دراورده و پهن نمودم. هر تکه اسباب بازی را با دقت خاصی در جای مناسب نهادم. به بچه ها ناهار دادم. خانه دوباره پر از برنج شد. برنج ها و خرده نان های آشپزخانه را ریختم برای کفترها.</div>
<div>ی- کلی کار دیگر که یادم نیست و مثل تمام کارهای بالا بدون ارزش خاصی بودند، انجام دادم و روزم تمام شد</div>
<div>در اخر به لطف همسایه عزیز که سیمی از ماهواره خود به تلویزیون ما وصل نموده اند، آکادمی گوگوش را مشاهده نموده و بار دیگر فکر کردم چقدر این شهرزاد ناز بوده و شبیه دنیا ت خودمان می باشد.</div>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/golmaryam.wordpress.com/2165/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/golmaryam.wordpress.com/2165/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/golmaryam.wordpress.com/2165/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/golmaryam.wordpress.com/2165/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/golmaryam.wordpress.com/2165/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/golmaryam.wordpress.com/2165/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/golmaryam.wordpress.com/2165/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/golmaryam.wordpress.com/2165/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/golmaryam.wordpress.com/2165/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/golmaryam.wordpress.com/2165/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/golmaryam.wordpress.com/2165/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/golmaryam.wordpress.com/2165/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/golmaryam.wordpress.com/2165/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/golmaryam.wordpress.com/2165/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=golmaryam.wordpress.com&amp;blog=2052484&amp;post=2165&amp;subd=golmaryam&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://golmaryam.wordpress.com/2011/11/10/%d8%a7%d8%b3%d9%85%d8%b4-%d8%b1%d9%88-%da%86%db%8c-%d8%a8%d8%b0%d8%a7%d8%b1%d9%85%d8%9f/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/55ad5c7029249ed861763726c9bb957d?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">golmaryam</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>اگر از حال و روز ما پرسیده باشی</title>
		<link>http://golmaryam.wordpress.com/2011/11/08/%d8%a7%da%af%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d9%88-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d9%85%d8%a7-%d9%be%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%af%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%b4%db%8c/</link>
		<comments>http://golmaryam.wordpress.com/2011/11/08/%d8%a7%da%af%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d9%88-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d9%85%d8%a7-%d9%be%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%af%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%b4%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 07 Nov 2011 20:57:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>golmaryam</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://golmaryam.wordpress.com/?p=2163</guid>
		<description><![CDATA[الان که دارم این نامه رو می نویسم خونه ساکته. ماندانا با تب خوابیده. شاید نیم ساعت دیگه بیدار شه. شاید یک ساعت دیگه. شایدم تبش قطع شه و همونطوری که اومده بذاره بره. مریضیای ویروسی این شکلین دیگه. از یه وری وارد بدن میشن و از یه ور دیگه میرن. دیروز صب که از [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=golmaryam.wordpress.com&amp;blog=2052484&amp;post=2163&amp;subd=golmaryam&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>الان که دارم این نامه رو می نویسم خونه ساکته. ماندانا با تب خوابیده. شاید نیم ساعت دیگه بیدار شه. شاید یک ساعت دیگه. شایدم تبش قطع شه و همونطوری که اومده بذاره بره. مریضیای ویروسی این شکلین دیگه. از یه وری وارد بدن میشن و از یه ور دیگه میرن. دیروز صب که از خواب پا شدم ، فکر می کردم واقعا نباید پاشم. بلکم باید بخوابم. حق من این بود که خیلی بخوابم. ولی من و حقم فاصله زیادی از هم داشتیم. راه افتادم رفتم وسایلمو از خونه خواهرم اوردم. بارون مثل چی می بارید. ماندانارو گذاشته بودم پیش گلی خانوم. خواهرم چغندر پخته تعارفم کرد. خوردم. بعد رفتم آرایشگاه به جهت بند و ابرو. خوشم نیومد. بابا نمی تونم به این آرایشگرا بگم فقط از رو جای قبلی بردار. خیلی راحته والا. روم نمیشه بگم. بعد برگشتم خونه و غذا خوردم. دوباره رفتم کتابفروشی. بعد رفتم دنبال سام. گفت وقتی سرفه می کنم سرم درد می گیره. روز قبلش از مهد/پیش دبستانی زنگ زدن خونه که: چرا کتاب زبانشو باهاش کار نمی کنید؟ چرا سی دی زبانشو گوش نمیده؟ وقتی رفتم دنبالش دلم گرفته بود. فکر کردم بچه رو دعوا کردن. بغلش کردم دلم می خواست گریه کنم. خاک تو سرم واقعا. ازش پرسیدم : معلم زبانت دعوات کرد؟ با تعجب گفت: نه. ای بابا. وقتی ما مدرسه می رفتیم اگه درس نمی خوندیم مارو دعوا می کردن. الان هم که مامان شدیم باز مارو دعوا می کنن. اخه این انصافه؟ بگذریم که اگه به بچه چیزی می گفتن احتمالا از کلاس زبان درش می اوردم. اومدیم خونه با هم عکسای کتاب رو مرور کردیم. برگشته میگه: مامان ما دو تا گوز داریم. یه گوز که مال ادمه و یه گوز هم که بزه*. یه همچین پسر زبان دانی دارم. اینا مال پریروزه که هنوز تب ماندانا دمار از روزگارم درنیاورده بود. دیروز که سام گفت سرش درد می گیره فکر کردم بهتره تا مریضی بالا نزده ببرمش دکتر که روز تعطیل هم استراحت کنه و دارو بخوره و خوب شه. دکتر گفت تب داره و ته گلوش قرمزه ولی علائم دیگه ای نداره و دارویی نداد. الان تو خواب داره باز سرفه می کنه.ماندانا هم خرخر می کنه. یه همچین حال و روزی خلاصه. گودرم که بستن. شما چه خبر؟</p>
<div>* goose</div>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/golmaryam.wordpress.com/2163/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/golmaryam.wordpress.com/2163/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/golmaryam.wordpress.com/2163/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/golmaryam.wordpress.com/2163/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/golmaryam.wordpress.com/2163/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/golmaryam.wordpress.com/2163/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/golmaryam.wordpress.com/2163/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/golmaryam.wordpress.com/2163/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/golmaryam.wordpress.com/2163/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/golmaryam.wordpress.com/2163/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/golmaryam.wordpress.com/2163/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/golmaryam.wordpress.com/2163/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/golmaryam.wordpress.com/2163/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/golmaryam.wordpress.com/2163/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=golmaryam.wordpress.com&amp;blog=2052484&amp;post=2163&amp;subd=golmaryam&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://golmaryam.wordpress.com/2011/11/08/%d8%a7%da%af%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d9%88-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d9%85%d8%a7-%d9%be%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%af%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%b4%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/55ad5c7029249ed861763726c9bb957d?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">golmaryam</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>بیماری</title>
		<link>http://golmaryam.wordpress.com/2011/10/16/%d8%a8%db%8c%d9%85%d8%a7%d8%b1%db%8c/</link>
		<comments>http://golmaryam.wordpress.com/2011/10/16/%d8%a8%db%8c%d9%85%d8%a7%d8%b1%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 15 Oct 2011 21:24:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>golmaryam</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://golmaryam.wordpress.com/?p=2158</guid>
		<description><![CDATA[مهتا بهم یاد داد که اول توی شلغم رو خالی کن. بعد با عسل پرش کن. بذار نزدیک شعله گاز یا شومینه بمونه. یک مایع شربتی رقیق میده که دوای هردرده ، علی الخصوص گلودرد و سرماخوردگی. یک هفته اس که ماندانا چکه می کنه، از دماغ. دماغ قد فندوقش قرمزه و پوستش نازک شده [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=golmaryam.wordpress.com&amp;blog=2052484&amp;post=2158&amp;subd=golmaryam&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div>
<p id="internal-source-marker_0.39863229589536786" dir="rtl">مهتا بهم یاد داد که اول توی شلغم رو خالی کن. بعد با عسل پرش کن. بذار نزدیک شعله گاز یا شومینه بمونه. یک مایع شربتی رقیق میده که دوای هردرده ، علی الخصوص گلودرد و سرماخوردگی.</p>
<p dir="rtl">یک هفته اس که ماندانا چکه می کنه، از دماغ. دماغ قد فندوقش قرمزه و پوستش نازک شده بس که با گوشه لباس ، دستمال کاغذی ، دست و آب پاکش کردم. دکتر بهش انتی بیوتیک داده. به سختی می ریزم تو حلقومش. نصفه نیمه تف می کنه بیرون. قطره بینی هم میریزم تو بینی اش. گاهی بالا میاره. یا بلافاصله بعدش می گه: آناس. طلب ادامس می کنه. بهش می گم : دهنتو وا کن ببینم. قورتش ندادی که؟ دهنشو باز می کنه و آدامس چسبیده به دندوناشو نشونم میده. القصه ماجرایی داریم با دارو خوردن بچه. برعکس سام که بدمزه ترین داروها رو با اشتها می خوره و قاشق رو می گیره که ته مونده هاشو لیس بزنه. شربت ماهی خوردید؟ همون که بوی گند ماهی میده. شربت مورد علاقه سامه. اینطور بچه هایی د ارم.</p>
<p dir="rtl">امروز دل رو زدم به دریا. شکم شلغم رو با قاشق خالی کردم و ریختم تو سوپ. بعد عسل ریختم تو شکم خالی اش  و گذاشتمش تو یه کاسه کوچیک بغل قابلمه غذا. به چند ساعت نکشید که عسل رقیق شد. یک قاشق مرباخوری دادم خورد. تا شب همین طور قاشق قاشق دادم به خورد جفتشون. خودم نتونستم بخورم. مزه گندی بود به نظرم. هرچند که به راحتی شلغم پخته می خورم. نمی دونم چرا این به نظرم انقدر بدمزه اومد. آب دماغ بچه خیلی شفاف شد. امیدوارم تا فردا بند بیاد. یه خورده به کار و زندگی ام برسم. والا به خدا</p>
</div>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/golmaryam.wordpress.com/2158/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/golmaryam.wordpress.com/2158/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/golmaryam.wordpress.com/2158/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/golmaryam.wordpress.com/2158/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/golmaryam.wordpress.com/2158/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/golmaryam.wordpress.com/2158/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/golmaryam.wordpress.com/2158/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/golmaryam.wordpress.com/2158/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/golmaryam.wordpress.com/2158/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/golmaryam.wordpress.com/2158/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/golmaryam.wordpress.com/2158/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/golmaryam.wordpress.com/2158/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/golmaryam.wordpress.com/2158/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/golmaryam.wordpress.com/2158/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=golmaryam.wordpress.com&amp;blog=2052484&amp;post=2158&amp;subd=golmaryam&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://golmaryam.wordpress.com/2011/10/16/%d8%a8%db%8c%d9%85%d8%a7%d8%b1%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/55ad5c7029249ed861763726c9bb957d?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">golmaryam</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>پرنده دور دیس</title>
		<link>http://golmaryam.wordpress.com/2011/10/07/%d9%be%d8%b1%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b1-%d8%af%db%8c%d8%b3/</link>
		<comments>http://golmaryam.wordpress.com/2011/10/07/%d9%be%d8%b1%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b1-%d8%af%db%8c%d8%b3/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 07 Oct 2011 19:12:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>golmaryam</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://golmaryam.wordpress.com/?p=2155</guid>
		<description><![CDATA[یکی از کارهای خیلی سخت برای من دور ریختن است. دور ریختن هر چیزی که فکر کنم ممکن است به کار یک نفر دیگر بیاید. دیشب به مهمانمان آقا جلال گفتم: کسی رو نمیشناسید که لباس نیاز داشته باشه؟ سه تا پلاستیک پر از  لباس، گوشه پذیرایی بود. پلاستیک ها داشتند می ترکیدند بس که [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=golmaryam.wordpress.com&amp;blog=2052484&amp;post=2155&amp;subd=golmaryam&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">یکی از کارهای خیلی سخت برای من دور ریختن است. دور ریختن هر چیزی که فکر کنم ممکن است به کار یک نفر دیگر بیاید. دیشب به مهمانمان آقا جلال گفتم: کسی رو نمیشناسید که لباس نیاز داشته باشه؟</p>
<p dir="RTL">سه تا پلاستیک پر از  لباس، گوشه پذیرایی بود. پلاستیک ها داشتند می ترکیدند بس که پرشان کرده بودیم.</p>
<p dir="RTL">پرسید : چه جور لباسی؟ گفتم: لباس دست دو. یک سری لباس هست که با دوستام گذاشتیم کنار. اگه به درد کسی بخوره. پرسید: برای چند سال؟ گفتم: نمی دونم. هر سنی. فکر کنم پونزده سال به بالا مثلا. همه چی توشون پیدا میشه.</p>
<p dir="RTL">گفت: آره. فکر کنم بشناسم. البته خودم نظر خوبی راجع به این کار ندارم. مثلا به پولدارا این حس دست بده که بخشنده اند. فقیرا هم فکر کنن پولدارا چه مهربونند.</p>
<p dir="RTL">گفتم: البته من آدم بخشنده ای به حساب نمیام. ولی وقتی چیزی رو لازم ندارم، نمی تونم نگهش دارم. یا باید بفروشمش. یا بدم به کسی که لازمش داره.</p>
<p dir="RTL">چند وقت پیش یک بلوز و دامن دادم به مامانم. بلوز برایم گشاد شده بود. وقتی تازه بچه دار شده بودم می پوشیدمش. دامن را از روز اول دوست نداشتم و به نظرم بیشتر مناسب مادرم بود تا خودم.این بود که دادمشان به مامان. الان مدتی گذشته و نمی بینم که مامان هم بپوشدشان. همان موقع تاکید کردم که: &#8220;اگه می پوشی برشون دار.&#8221; چون علاوه بر این که دوست ندارم خودم چیزی که استفاده نمی کنم را نگه دارم، دلم نمی خواهد بقیه هم هی چیزهای بی مصرف انبار کنند. حتی فکر کردم بروم و پسشان بگیرم. لباس را هم که نمی توانم ببرم اتش بزنم و برای گرم شدن از آن  استفاده کنم. چقدر قاب دستمال درست کنم و زمین و کابینت و یخچال را تمیز کنم؟ یا زیرقابلمه ای و دم کنی و دستگیره بدوزم؟ چه بهتر که یکی بالاخره از این ها استفاده کند. حالا این که چیزی نیست. دیدید بچه ها غذا می خورند، نصف پلو، خورشت، ماکارونی در بشقابشان می ماند؟ همه را می خورم. پلوهایی که روی میز می ریزد یا روی زمین، جمع می کنم و می ریزم روی هره پنجره. بیسکوئیت های نصفه نیمه، کلوچه های له شده، نان خشکیده یا زیادی در فریزر مانده که دیگر قابل خوردن نیست. میریزم آن جا که کفترها بخورند. کفترها هم استقبال می کنند. قبلا سلیقه شان طوری بود که هر چیزی نمی خوردند. لوبیاهای لوبیا پلو رو سوا می کردند. کلوچه دوست نداشتند. نان های خیلی سفت نمی خورند. مثل این بچه های بهانه گیر که هر چیزی نمی خورند و در حال سوا کردنند. ولی الان هفت هشت تایی هجوم میاورند لب پنجره. لوبیا ، نخود، گوشت چرخ کرده خشکیده، بادوم زمینی ای که از کف آشپزخونه جمع کردم و دانه های سنجد را هم می خورند.</p>
<p dir="RTL">آخر شب بود. پرده را زده بودم کنار. گوشه پنجره باز بود و باد خنکی می آمد. پرنده ای دیده نمیشد. فرشته تند و تند بشقاب و لیوان ها را جمع می کرد و آشغال های باقیمانده را دو تا یکی می کرد. حواسم به خرده های نان پیتزا بود که توی جعبه مانده بود. گفتم: نمی خواد جمع کنی. ول کن بابا. چیزی نیست . همه اش می مونه برای صبح. گفت: نه، تو با دو تا بچه چطوری می خوای اینارو جمع و جور کنی؟ بذار کمکت کنم.</p>
<p dir="RTL">موقع رفتن سه پلاستیک پر از لباس  دادیم دستشان. در را که بستیم، برگشتم سر جعبه های نیمه خالی پیتزا. تکه نان های سسی را جدا کردم و ریختم توی یک بشقاب نشسته. جعبه ها و شیشه های خالی نوشابه را گذاشتم توی تراس سرپوشیده مان برای بازیافت. کناره های پیتزا را خرد کردم. درب توری پنجره را کنار زدم و خم شدم پایین. آرام غذا را ریختم برای پرنده ها. لرزم گرفت. توری را بستم. پنجره را بستم. پرده را کشیدم. رفتم که بخوابم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/golmaryam.wordpress.com/2155/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/golmaryam.wordpress.com/2155/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/golmaryam.wordpress.com/2155/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/golmaryam.wordpress.com/2155/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/golmaryam.wordpress.com/2155/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/golmaryam.wordpress.com/2155/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/golmaryam.wordpress.com/2155/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/golmaryam.wordpress.com/2155/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/golmaryam.wordpress.com/2155/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/golmaryam.wordpress.com/2155/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/golmaryam.wordpress.com/2155/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/golmaryam.wordpress.com/2155/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/golmaryam.wordpress.com/2155/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/golmaryam.wordpress.com/2155/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=golmaryam.wordpress.com&amp;blog=2052484&amp;post=2155&amp;subd=golmaryam&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://golmaryam.wordpress.com/2011/10/07/%d9%be%d8%b1%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b1-%d8%af%db%8c%d8%b3/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/55ad5c7029249ed861763726c9bb957d?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">golmaryam</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>پائیزه و طبعن برگ درخت هم می ریزه</title>
		<link>http://golmaryam.wordpress.com/2011/09/23/%d9%be%d8%a7%d8%a6%db%8c%d8%b2%d9%87-%d9%88-%d8%b7%d8%a8%d8%b9%d9%86-%d8%a8%d8%b1%da%af-%d8%af%d8%b1%d8%ae%d8%aa-%d9%87%d9%85-%d9%85%db%8c-%d8%b1%db%8c%d8%b2%d9%87/</link>
		<comments>http://golmaryam.wordpress.com/2011/09/23/%d9%be%d8%a7%d8%a6%db%8c%d8%b2%d9%87-%d9%88-%d8%b7%d8%a8%d8%b9%d9%86-%d8%a8%d8%b1%da%af-%d8%af%d8%b1%d8%ae%d8%aa-%d9%87%d9%85-%d9%85%db%8c-%d8%b1%db%8c%d8%b2%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 23 Sep 2011 15:32:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>golmaryam</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://golmaryam.wordpress.com/?p=2150</guid>
		<description><![CDATA[دیروز عصر رسیدیم. چمدون رو باز نکردم. گذاشتم بچه با لباسای کثیف و نمدار خوش باشه. مامانم گفت بچه هارو بذارید اینجا برید مهمونی. گفتم کی حال داره دوباره ایییین همه راهو برگرده تا برشون داره نصف شبی؟ زنگ زد به خواهرم که بچه هارو بیارن بذارن پیشت؟ می خوان برن مهمونی. خواهرم گفت باشه. [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=golmaryam.wordpress.com&amp;blog=2052484&amp;post=2150&amp;subd=golmaryam&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">دیروز عصر رسیدیم. چمدون رو باز نکردم. گذاشتم بچه با لباسای کثیف و نمدار خوش باشه. مامانم گفت بچه هارو بذارید اینجا برید مهمونی. گفتم کی حال داره دوباره ایییین همه راهو برگرده تا برشون داره نصف شبی؟ زنگ زد به خواهرم که بچه هارو بیارن بذارن پیشت؟ می خوان برن مهمونی. خواهرم گفت باشه. ولی باز دلم رضا نبود. همینطوری .</p>
<p style="text-align:justify;">اس ام اس داده بودم به رزیتا که برنامه ات چیه؟ گفته بود معلوم نیست و اینا. یک قرار ضمنی گذاشته بودیم که اگر بود، ببریم بذاریمشون اونجا. مهمونی بچه نداشت و همه سیگار می کشیدن و راحت تر بودیم که بچه هارو نبریم. زنگ زدم گلی خانوم که میای پیش بچه ها بمونی؟ گفت دارم اسباب کشی می کنم.نمی تونم. پیاز خورد کردم تو زودپز و یک بسته گوشت انداختم توش و با هم تفتشون دادم. یک لیوان برنج هم شستم و ریختم تو قابلمه. به هرحال حتی اگه قرار شد ببریمشون بهتره تو خونه شام بخورن. خونه بازارشام. ما خوشحال. به خواهرم زنگ زدم که نمیارم بچه هارو. همین الانشم خوابم. نصف شبی چه جوری بیام دنبالشون؟ گفت خوب. فردا ناهار قورمه سبزی می پزم بیاین. آیا قورمه سبزی ناهار فردا، تکلیف امشب رو روشن می کنه؟ نه. بی خیال. مهم اینه که برگشتیم.علی رفت یک چرت بخوابه.</p>
<p style="text-align:justify;">رزیتا اس ام اس داد که بچه هارو بیار. لباس پوشیدیم و رفتیم دم خونشون. سام با سارا جوره. سارا با ماندانا. کمی  نشستیم تا بچه ها یخشون آب شه و بعد رفتیم مهمانی. بعد از یک سال و نیم، تنهایی می رفتیم جایی. البته اگه &#8220;جدایی نادر از سیمین &#8221; رو حساب نکنیم. خوش گذشت. همه چی به دل بود. مزه و غذا و دوستان. شام رو دیر دادن.</p>
<p style="text-align:justify;">رزیتا زنگ زد که ماندانا چه جوری می خوابه؟ گفتم روی پا یا با راه رفتن تو بغل. گفت خیلی خوابش میاد و گریه می کنه ولی نمی خوابه. گفتم الان میایم. توی راه علی خوابش برد. دم در خونشون که داشتم پارک می کردم صدای گریه بچه رو می شنیدم. قلبم فشرده شد. در رو که باز کرد کفشامو در آوردم تو حیاط و پله های آپارتمان رو دو تا یکی رفتم بالا. ماندانا گریان و نالان پرید تو بغلم. شیر خورد ولی نخوابید. سه تایی رفتیم تو ماشین. تو راه خونه خوابیدند. حالا یه ماشین بود و من و سه موجود خوابیده که باید می بردمشون داخل خونه به نحوی که خواب از کله شون نپره. اول سام رو بغل کردم و سوار آسانسور شدم. گذاشتمش روی تخت و کفشاشو درآوردم. بعد رفتم ماندانارو آوردم و اخر سر علی. طبعا سومی رو کول نکردم. به سختی بیدارش کردم و راضی اش کردم که اینجا خونمونه و بچه هارو برداشتم و باید بریم بالا. گیری افتادم ها.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/golmaryam.wordpress.com/2150/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/golmaryam.wordpress.com/2150/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/golmaryam.wordpress.com/2150/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/golmaryam.wordpress.com/2150/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/golmaryam.wordpress.com/2150/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/golmaryam.wordpress.com/2150/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/golmaryam.wordpress.com/2150/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/golmaryam.wordpress.com/2150/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/golmaryam.wordpress.com/2150/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/golmaryam.wordpress.com/2150/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/golmaryam.wordpress.com/2150/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/golmaryam.wordpress.com/2150/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/golmaryam.wordpress.com/2150/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/golmaryam.wordpress.com/2150/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=golmaryam.wordpress.com&amp;blog=2052484&amp;post=2150&amp;subd=golmaryam&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://golmaryam.wordpress.com/2011/09/23/%d9%be%d8%a7%d8%a6%db%8c%d8%b2%d9%87-%d9%88-%d8%b7%d8%a8%d8%b9%d9%86-%d8%a8%d8%b1%da%af-%d8%af%d8%b1%d8%ae%d8%aa-%d9%87%d9%85-%d9%85%db%8c-%d8%b1%db%8c%d8%b2%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/55ad5c7029249ed861763726c9bb957d?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">golmaryam</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>تهران چطوره؟ خوبه؟</title>
		<link>http://golmaryam.wordpress.com/2011/09/20/%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86-%da%86%d8%b7%d9%88%d8%b1%d9%87%d8%9f-%d8%ae%d9%88%d8%a8%d9%87%d8%9f/</link>
		<comments>http://golmaryam.wordpress.com/2011/09/20/%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86-%da%86%d8%b7%d9%88%d8%b1%d9%87%d8%9f-%d8%ae%d9%88%d8%a8%d9%87%d8%9f/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 20 Sep 2011 07:31:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>golmaryam</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://golmaryam.wordpress.com/?p=2148</guid>
		<description><![CDATA[تا آخر این هفته شمالیم. دلم برای خونه تنگ شده. برای منظره خیابون که از پنجره پیداست. برای کفترا که می شینن لبه پنجره و غذای مونده مارو می خورن. برای اتاق موسوم به کامپیوتر که انباری خونه هم هست و کتابخونه شلوغ پلوغمون توشه با یه دستگاه کامپیوتر و صندلی ای که پامو می [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=golmaryam.wordpress.com&amp;blog=2052484&amp;post=2148&amp;subd=golmaryam&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تا آخر این هفته شمالیم. دلم برای خونه تنگ شده. برای منظره خیابون که از پنجره پیداست. برای کفترا که می شینن لبه پنجره و غذای مونده مارو می خورن. برای اتاق موسوم به کامپیوتر که انباری خونه هم هست و کتابخونه شلوغ پلوغمون توشه با یه دستگاه کامپیوتر و صندلی ای که پامو می ذارم روش و در حالی که با یک دست ماندانارو گرفتم زیر سینه ام و شیر میدم با دست دیگه ام اسکرول می کنم و گودر می خونم و کامنت می ذارم. دلم برای ساعتی که همه تو خونه می خوابن و من هزار تا کار دیگه می تونم واسه خودم انجام بدم تنگ شده. دلم برای دور همی هامون با دوستان تنگ شده. همین دیگه. کلا دلم تنگ شده. حالا دو روز دیگه برمی گردم دلم وامیشه. چیه هی چس ناله می کنم؟ بهتر نیست برم خونه تا زنگ نزدن پی ام بگردن؟</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/golmaryam.wordpress.com/2148/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/golmaryam.wordpress.com/2148/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/golmaryam.wordpress.com/2148/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/golmaryam.wordpress.com/2148/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/golmaryam.wordpress.com/2148/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/golmaryam.wordpress.com/2148/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/golmaryam.wordpress.com/2148/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/golmaryam.wordpress.com/2148/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/golmaryam.wordpress.com/2148/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/golmaryam.wordpress.com/2148/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/golmaryam.wordpress.com/2148/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/golmaryam.wordpress.com/2148/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/golmaryam.wordpress.com/2148/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/golmaryam.wordpress.com/2148/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=golmaryam.wordpress.com&amp;blog=2052484&amp;post=2148&amp;subd=golmaryam&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://golmaryam.wordpress.com/2011/09/20/%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86-%da%86%d8%b7%d9%88%d8%b1%d9%87%d8%9f-%d8%ae%d9%88%d8%a8%d9%87%d8%9f/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/55ad5c7029249ed861763726c9bb957d?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">golmaryam</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>بنویسم</title>
		<link>http://golmaryam.wordpress.com/2011/09/15/%d8%a8%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%d9%85/</link>
		<comments>http://golmaryam.wordpress.com/2011/09/15/%d8%a8%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 15 Sep 2011 10:14:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>golmaryam</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://golmaryam.wordpress.com/?p=2140</guid>
		<description><![CDATA[دوشنبه امدیم اینجا. سرکوچه از ماشین پیاده شدم و گفتم تا شما برسید یک کیلو سبزی خوردن بگیرم و بیام. سر کوچه مان یک دکه سبزی فروشی است. بادمجان و کرفس و هویج هم دارد. ولی سیب زمینی پیاز ندارد. یک کیلو سبزی خوردن خریدم. سه شنبه هم همینطور. چهارشنبه یک کیلو نیم. سبزی فروش [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=golmaryam.wordpress.com&amp;blog=2052484&amp;post=2140&amp;subd=golmaryam&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دوشنبه امدیم اینجا. سرکوچه از ماشین پیاده شدم و گفتم تا شما برسید یک کیلو سبزی خوردن بگیرم و بیام. سر کوچه مان یک دکه سبزی فروشی است. بادمجان و کرفس و هویج هم دارد. ولی سیب زمینی پیاز ندارد. یک کیلو سبزی خوردن خریدم. سه شنبه هم همینطور. چهارشنبه یک کیلو نیم. سبزی فروش گفت: دیروز براتون تربچه نگذاشتم چون خوب نبود. امروز که تربچه ها خوبن براتون گذاشتم. گفتم: مثل این که اینجا پیازچه طرفداری نداره. گفت نه. نمیاریم. دیروز ناهار آبگوشت پختیم. یک پیاله گوشت کوبیده هنوز در یخچال مانده. شام مهمان بودیم. می خواستم سبزی خوردن هم ببرم. یادم رفت. شیرینی از تهران اورده بودیم. فریبا خانم عاشق شیرینی های تهران است. با وجود این که سه روز مانده بود، ولی هنوز تازه بود. شام ماهی بیگ هد پخته بود با میرزا قاسمی و فسنجان. رفتیم آشپزخانه گپ زدیم. مادرم و مادر شوهرم با هم پچ پچ می کردند. مازیار ظرف ها را شست. مردها توی حیاط بودند. بچه ها با سگ و اردک و مرغ و خروس ها بازی کردند. درهای توری بسته بود ولی پشه میامد و می رفت. از آقا مجید پرسیدم ماهی چی بگیریم این فصل؟ گفت بیگ هد. فیتوفاک. امروز صبح با مادر شوهرم رفتم بازار. این همه سال می آیم و می روم، هنوز به جز ماهی سفید بقیه را از هم تشخیص نمی دهم. کپور و هامور و کیلکا و فیتوفاک بود. چند دانه فیتوفاک خریدیم. گوجه فرنگی و خیار و آلو و سیب ترش هم خریدیم. مادر شوهرم سرش را تکان می داد و می گفت: شهر گرانی است. انزلی شهر گرانی است. سبزی فروش سر کوچه بسته بود. خدا را شکر سبزی از دیروز داریم.<br />
کافی نت دارد تعطیل می کند. بروم</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/golmaryam.wordpress.com/2140/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/golmaryam.wordpress.com/2140/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/golmaryam.wordpress.com/2140/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/golmaryam.wordpress.com/2140/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/golmaryam.wordpress.com/2140/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/golmaryam.wordpress.com/2140/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/golmaryam.wordpress.com/2140/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/golmaryam.wordpress.com/2140/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/golmaryam.wordpress.com/2140/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/golmaryam.wordpress.com/2140/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/golmaryam.wordpress.com/2140/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/golmaryam.wordpress.com/2140/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/golmaryam.wordpress.com/2140/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/golmaryam.wordpress.com/2140/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=golmaryam.wordpress.com&amp;blog=2052484&amp;post=2140&amp;subd=golmaryam&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://golmaryam.wordpress.com/2011/09/15/%d8%a8%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/55ad5c7029249ed861763726c9bb957d?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">golmaryam</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
