دیروز رفتم خونه مینو. وقتی مینو رو می بینم باور می کنم که سن و سالی ازمون گذشته. اون صورت کشیده سرکش و چشم های بی قراری که مدام داشت اشک می ریخت به یک بهونه ای و لحن طلبکارش که تا گوشی تلفن رو برمی داشتم و می گفتم : بله؟ می گفت: بلااا، رفته و یه زن آروم یواش خسته جاش نشسته. انگار که سرنوشت خودمونو قبول کردیم دیگه. خوبه حالا. بدی هم نیست. دوست دارم خودمونو. خود سی و هفت سالمونو. ماندانا رفت سراغ کابینت های آشپزخونه اش. سام و پسر مینو داشتن کارتون نگاه می کردند توی اتاق. بچه در کابینت رو باز کرد و یه ظرف مخصوص پخت کیک دراورد. پرسیدم : اوه اوه، کیک هم می پزی؟ گفت: اره. بعد رفت و یک عالمه قالب ریز و درشت کیک و اینا دراورد نشونم داد. گفت کیک پنیر هم درست می کنم. پرسیدم: قالب کمربندی داری؟ اینو از هدیه یاد گرفتم که واسه درست کردن کیک پنیر باید قالب کمربندی داشته باشی که یه جور قالبیه که مثل کمربند دور کیک رو می گیره و می تونی بازش کنی. خلاصه کلی دستور درست کردن کیک و پودینگ و این چیزا پرینت گرفته بود و نشونم داد.
امروز ادرس سایت رو برام ایمیل کرد. عصری که سامو از مهد اوردم گفتم بیا دسر شکلاتی درست کنیم. آرد ذرت و شکر و پودر کاکائو رو ریختم توی قابلمه. گفت من قاطی شون کنم. گفتم: خوب. بعد گذاشتمش روی شعله گاز. من شیر رو نم نم اضافه می کردم و اون با قاشق هم میزد. ماندانا هم یه ریز گریه می کرد که بغل. بغل. وسطاش دیگه بغلش کردم. بعد دسرو ریختم تو سه تا ظرف و گذاشتم تو یخچال. گفتم: بعد از شام. شیش هفت تا دونه میگوی تپل سرخ کردم. خواستم از دستوری که پرستو داده بود استفاده کنم. ولی یادم افتاد که بچه ها همین مدلی رو خوب می خورن. حالا اومدیم و میگو با سس سویا رو نخوردن. بی خیال. میگوها رو از تو تخم مرغ دراوردم و غلتوندم تو ارد و دارچین و زردچوبه. بعد سرخشون کردم. سه تا برای ماندانا و چهار تا برای سام. با پلوی از ظهر مونده. خودم چی بخورم؟ سیراب شیردون دیشبو گرم کردم. نکنه سیر نشم؟ این دغدغه هر لحظه از ندگیمه. آیا با گرسنگان اتیوپی و سومالی نسبتی دارم؟ آیا روح یکی از مردگان گرسنه در من حلول کرده؟ شما به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارید؟ همون که می میرن تبدیل میشن به یه موجود دیگه یا یک ادم دیگه یا حتی یک میز مثلا؟ بلی. چند تا قارچ شستم و خرد کردم. غذای بچه هارو گذاشتم سر میز. سام داد زد: مامان ماندانا همه میگوهارو برداشت. داد زدم: ماندانا از تو ظرف خودت بخور. سام گفت: فقط پلوی خالی می خورم. بخور. هر چی دوست داری بخور. قارچ هارو ریختم تو باقیمونده روغن میگوها. نمک زدم. بعد ته مونده تخم مرغی که میگوها توش بود رو ریختم روی قارچ ها. همیشه همین کارو می کنم. از اون تخم مرغ میگوئی هم نمی گذرم. به نظر من خوشمزه اس. بعضیا می گن: هیوغ. بعضی ها هم سر تکون میدن. منم می خورمش. با لذت. شایدم قبلا یه ماهیگیر بودم. قایقم تو دریا غرق شده. تو یه شب طوفانی که طمع کردم و واسه صید بیشتر زدم وسط دریا. تیکه های جونمو ماهیا و میگوها به دندون کشیدن. حالا من دارم اونارو به نیش می کشم. عاشق غذاهای دریائیم. بوی گند بازار ماهی فروشارو عاشقم. هر کی به نوعی.
اومدم نشستم کنار بچه ها. ماندانا دوست داره از ظرف بقیه غذا برداره و بریزه تو ظرف خودش. اومد سراغ سیراب شیردونی که داشتم با نون لواش و سبزی تناول می کردم. سام بقیه غذاشو نخورد. رفت سراغ قارچ و تخم مرغ. میگوهای ظرف سام رو خوردم. بعد کمی قارچ. باقیمونده غذارو ریختم توی یک قابلمه کوچیک برای ناهار فردام. هر دوشون کمی دسر خوردند. دو بار لباس ماندانارو عوض کردم. چون قهوه ای شده بود. فرش رو هم دستمال کشیدم. شیر و عسل برای سام درست کردم. بعد مسواک زد. داستان جونی بی جونز براش خوندم. یک ساعت طول کشید. سام خوابید. ماندانارو گذاشتم روی پام و سی دی فیلم سیمپسون ها رو گذاشتم که ببینم. ماندانا هم خوابید. به حرف آسونه ولی تا بخوابه پونصد بار رفتم اب اوردم. پتو رو کشیدم روش و پس زدم. بلند شدم راه رفتم و نشستم و پا تکون دادم تا خوابید. یک کاسه دسر شکلاتی از یخچال برداشتم و چند قاشق خوردم. بد نبود. اگه خواستید درست کنید از این لینک استفاده کنید :
http://www.ashpazonline.com/recipes/3111
نگاشته شده توسط: golmaryam | دسامبر 14, 2011
تنها در خانه
نوشته شده در Uncategorized
پاسخ
پاسخی بگذارید
دستهها
- Uncategorized
- فیلم
- فید دار شدن
- فروش واحد اداری
- فرزندخوانده
- فضولو بردن جهنم
- لاست می بینیم
- منِ مادر
- مدیونی اگه گریه نکنی
- مزه پرانی
- معذرت خواهی
- نوآوری و شکوفایی
- چاردست و پا می رود
- همینجوری
- ور ور ور ور
- یبوست نوشتاری
- کم کاری تیروئید
- کاری که دوست دارم بکنم.
- پولدار می شویم.
- آنچه می خواهم
- آنچه میخوانم.
- آنچه نصفه میخوانم
- آشپزی
- افق زندگی یک مادر
- افکار من
- انتخابات
- اینترنت
- اجاره آپارتمان
- اسکار
- بندر انزلی
- بورس
- بازی گاه بچه ها
- برانگیختن حسادت مردم
- تلاش برای رفع دلتنگی
- تولد
- تونس
- تئاتر
- تبلیغ مجانی
- تشکر،پز
- خودلوس نمایی
- خوشی های بهار
- خانواده
- خاطرات
- دلتنگی
- داستانگونه
- درهم شکسته از خانه ماندن
- دسپرت هاوز وایف می بینم
- رفاقت
- روزمره
- راه حل عملی
- رستوران
- زنان سرزمین من
- سفر
- سواپ
- شرر و وعر
- عشق، خیانت
- غذا
گلمریم جون . زندگی تو نوشته هات موج میزنه.عاشقتم.راستی سام و ماندانا با هم دعوا هم می کنن؟آخه منم پسر دومم بهمن به دنیا میاد ار الان خودم را برای تو دعواها بیطرف بودن دارم آماده می کنم
توسط: پردیس در دسامبر 14, 2011
در 6:25 ب.ظ.
گل مريم عزيز هميشه وبلاكتو دنبال ميكردم ولي اين چند روز رفتم سر آرشيوتو همه رو خوندم:) دوست دارم قلمتو و از نوشته هات فهميدم كه يه دبيرستان ميرفتيم البته من چند سال بعد رفتم…در ضمن خوشا به حالت كه ايران زندكي ميكني من الان چند ماهه كه اومدم كانادا و كلا پشيمونم! به زودي بر خواهم گشت… حالا چه ربطي داشت؟ نميدونم!
توسط: چشمه در دسامبر 15, 2011
در 2:10 ق.ظ.
you remind me of «Zoya Pirzaad» a lot. I have a daughter same age as Mandana. khoda hefzeshoon koneh. She doesn’t talk and is a very picky eater unlike Mandana..
توسط: Sanaz در دسامبر 17, 2011
در 6:35 ق.ظ.
من نمیخوام باور کنم که سنم داره میره بالا
توسط: pooppak در دسامبر 21, 2011
در 9:23 ب.ظ.