الان که نشستم پشت کیبورد و دارم این نوشته رو تند تند تایپ می کنم، ماندانا پشت سرم روی زمین پاهاشو دراز کرده و یک عدد جلد سی دی گذاشته روی پاش که عکس چند تا بچه روشه. خیلی جدی داره برای جلد سی دی لالایی می خونه
و میگه نی نی خوابیدی؟
یک دقیقه نگذشته پاشد و رفت سراغ یه کار دیگه.لابد نی نی اش خوابید. صدای گریه اش اومد رفتم ببینم چی شده. با سام بازی و کتک کاری می کنن. یه پر پرتغال رو پیشخون بود برداشتم خوردم. میگه مامان سیب بده. سیب آوردم میگه گلابی بده. گلابی ام کجا بود بچه؟ نقدو بچسب که نسیه حرام است.
این خونه هرکار می کنم جمع نمیشه. همیشه یه گوشه اش وله. روی پیشخون پر زباله و وسایلیه که جایی براشون ندارم. اصلا نمی دونم چی ان. باطری های قلمی نیمه پر و خالی. ایا روزی خواهم فهمید کدام یک خالی و کدام نیمه پر است؟ همه جا پر از ورق های مشق و نمچیطوی مهد سامه. مهد که نه. پیش دبستانی. چیکار کنم باهاشون؟ با این همه نقاشی و برگ خشکیده و مداد رنگی و خرت و پرت که می چسبونن رو کاغذ و چه بسا کارهای هنری فرزندم باشه و من حالیم نی. نگهشون دارم؟ کتابخونه اش پر شده. کمد اسباب بازی ها داره می ترکه. وقتی درشو باز می کنی مثل کتابخونه اقای گوفی؟ ووفی؟ چی بود؟ همون اقاهه، می پاشه بیرون. ظرف کثیف مدامه. یعنی جاری و ساریه. همیشه نصفی اش تو ماشین ظرفشویی و نصف دیگه اش پراکنده در اشپزخانه است.
یک ژانری جدیدا در منزل ایجاد شده به نام لباس هایی که باید در دست بشویم. چرا؟ واقعا چرا من فکر می کنم باید لباس هایی که رنگشون میره یا قاطی میشه رو تو دستم بشورم؟ یا بلوزایی که اگه بندازم تو لباسشویی شل و ول میشن یا دون دون میشن؟ اصلا نخریم یه همچین لباسایی رو تا با کپه ای از لباس های در دست شسته شود روبرو نباشیم روی صندلی آشپزخانه. به این ها اضافه کنید لباس هایی که لک شده اند و باید بریزم توی لگن و اب گرم و پودر لکه بر ونیش – سلام رسولی/ گیتی/گودر- تا یک ساعت بمانند بلکه ام لکه شان برود.
بچه کوچیکه رو دو روزه از شیر گرفتم. جوع گرفته. مدام میگه خوراکی بده. ساعت شش صبح یا بعد از ناهار ظهر. فرقی نمی کنه. خوراکی ماهیت مشخصی نداره. میگم بستنی؟ نه. بیسکوئیت ؟ نه. فندق؟ نه. نارنگی؟ نه. اب سیب؟ نه. ای خوراکی وا بمونی که یه بار از دهن من در رفتی. چی ای تو آخه؟
پا شم برم گوشت قلقلی درست کنم برای شام شب. هویج خلالی تفت بدم با زرشک و خلال بادوم، یه خورشتی اختراع کنم . آخه می دونی چیه؟ شام مهمون دارم. اصلا پنج شنبه شب هارو باید دور همی سر کرد.
نگاشته شده توسط: golmaryam | نوامبر 17, 2011
نی نی خوابیدی؟
نوشته شده در Uncategorized
پاسخ
پاسخی بگذارید
دستهها
- Uncategorized
- فیلم
- فید دار شدن
- فروش واحد اداری
- فرزندخوانده
- فضولو بردن جهنم
- لاست می بینیم
- منِ مادر
- مدیونی اگه گریه نکنی
- مزه پرانی
- معذرت خواهی
- نوآوری و شکوفایی
- چاردست و پا می رود
- همینجوری
- ور ور ور ور
- یبوست نوشتاری
- کم کاری تیروئید
- کاری که دوست دارم بکنم.
- پولدار می شویم.
- آنچه می خواهم
- آنچه میخوانم.
- آنچه نصفه میخوانم
- آشپزی
- افق زندگی یک مادر
- افکار من
- انتخابات
- اینترنت
- اجاره آپارتمان
- اسکار
- بندر انزلی
- بورس
- بازی گاه بچه ها
- برانگیختن حسادت مردم
- تلاش برای رفع دلتنگی
- تولد
- تونس
- تئاتر
- تبلیغ مجانی
- تشکر،پز
- خودلوس نمایی
- خوشی های بهار
- خانواده
- خاطرات
- دلتنگی
- داستانگونه
- درهم شکسته از خانه ماندن
- دسپرت هاوز وایف می بینم
- رفاقت
- روزمره
- راه حل عملی
- رستوران
- زنان سرزمین من
- سفر
- سواپ
- شرر و وعر
- عشق، خیانت
- غذا
کمد آقای وووپی بود
توسط: کتا در نوامبر 18, 2011
در 3:38 ب.ظ.
خونه منم معمولا به هم ريختست .چند ماه يش کتاب دختري با گوشواره مرواريدو مي خوندم و با خودم فکر مي کردم چطور بعضيا هم لباس مي شستن اونم با دست هم خونه تميز مي کردن هم هزار تا کار ديگه.فکر کنم دارم منقرض مي شم با اين حال و روزم
توسط: تارا در نوامبر 18, 2011
در 7:12 ب.ظ.
چیکار داری که باتری ها پرن یا خالی؟ همه رو بیریز دور…خلاص…اصلا این دور ریختن خرت و پرتا یه حالی میده، چن بار انجامش بدی مشتری میشی.
غذای اختراعیتم که تو حلقم. خیلی خوب بود
توسط: رزیتا در نوامبر 19, 2011
در 11:48 ق.ظ.
ها ها من دوست دارم خونه تون باشم و تماشات کنم که داری این کارا رو انجام می دی و بچه هاتو بزرگ می کنی و باهاشون سروکله می زنی و همیشه یه جورای بامزه ای مشغولی
توسط: ماهتاب در نوامبر 20, 2011
در 11:37 ق.ظ.