ساعت 7 بعد از ظهره و تو آشپزخونه مشغولم. مهمونا تا یکی دو ساعت دیگه میان. علی هم زودتر از هر روز اومده. برنج رو هنوز بار نگذاشتم. ماهی ها آماده سرخ شدنن. میوه هارو علی می شوره و بعد جارو پارو و جمع و جور کردن نشیمن که معمولا آخرین کاره. موبایلم زنگ میزنه. جواب میدم. اون طرف خط میگه که : ببین منو گرفتن دارن می برن وزرا. می تونی یه مانتو برام بیاری؟ میگم باشه. ولی مطمئنی که لازم نیست مامانت بیاد؟ میگه نه، پرسیدم. فقط باید یکی بیاد.تلفنو قطع می کنم و موضوع رو به علی می گم. میگه اگه زود آماده شی و بری، تا قبل از رسیدن مهمونا برگشتی. میگم اگه هم اومدن لازم نیست دروغ بگی. بالاخره واسه هرکسی ممکنه پیش بیاد. میگه : حالا لازم هم نیست آدم همه جا راستشو بگه. فکر می کنم که حتما همت شلوغه و تا من برگردم خونه خیلی دیر میشه. ولی برخلاف تصورم اتوبان خلوته و یک ربع بعد می رسم. وارد یک جایی مثل اتاق انتظار میشم. روبروم پیشخون بزرگیه و بخش زنانه و مردانه داره. از خانومی که به انتظار نشسته می پرسم : همینجاست؟ میخنده و میگه آره همینجاست. به نظر می رسه که اومده دنباال دخترش. کنارش دو تا پسر جوون هم هستن. خوش تیپ با تی شرت چسبون آستین کوتاه و شلوار لی آویزون. روبروشون کنار آقایی که اون هم واقعا تیپ خوبی داره می نشینم. البته قبلش مانتو رو تحویل دادم و اسم زندانی رو هم براشون خوندم. هر از گاهی دختری سر به زیر از در کناری که سربازی هم جلوش نشسته میاد بیرون. گاهی هم صدای فریاد و داد وبیداد از پشت پرده ای که آویزون کردن میاد. ساعت یک ربع به هشته و به نظر می رسه کارمون اینجا خیلی طول می کشه. دو تا دختر قشنگ از پشت پرده میان بیرون. یکی شون شروع می کنه به بحث و جدل با مردی که پشت پیشخون نشسته و میگه چرا کسایی رو که همراه ما بودن ول کردید و مارو گرفتید؟ فقط به خاطر اینکه اونجا سرو صدا راه انداخته بودن؟ زن و دو تا پسراش پا میشن و میرن طرف دخترا. مادره میگه : ول کن دیگه بیا بریم. دختره با سماجت میگه که نه. چرا منو گرفتن؟ من که دفعه اولم بود. برادره میره جلو و میگه : اگه مثل آدم لباس بپوشی اینطوری نمیشه دیگه! همه سعی می کنن پسرکو آروم کنن. از این طرف آقا خوش تیپه هم پا میشه میره داخل و سر دختری داد می زنه : از فردا لازم نیست بری دانشگاه! همون خراب شده این چیزارو یادتون دادن. نگاهی به سرتاپای مردان غیورمند عرصه وزرا می ندازم و فکر می کنم برم بهشون بگم : چرا تو حق داری اینجوری لباس بپوشی، ولی اون حق نداره؟ با رفتن دخترا جو کمی آروم تر میشه. نوبت به دختر تادیبی مانتو کوتاه ما می رسه. سرشو انداخته پایین و میاد بیرون. زن دیگه ای داره داد و بیداد می کنه که باید پول مانتویی که ازش گرفتید و بهم بدید. ندارم که هر روز یه مانتوی تازه بخرم.کارت شناسایی مو نشون میدم و برگه ای رو امضا می کنم و میایم بیرون. میگه : دست گلت درد نکنه. میگم : میشه دیگه نگی دست گلت درد نکنه. آخه این جمله مسخره رو از کجات درآوردی؟
پی نوشت جدیدا اضافه شده : وقتی برگشتم خونه و هول هولی غذارو آماده کردم و مهمونا اومدن، فکر می کنین اولین چیزی که علی به زبون آورد چی بود؟ : راستش واسه گلمریم یه کاری پیش اومد مجبور شد بره بیرون. اینه که ما همه کارامون مونده و تازه داریم شام می پزیم. حالا تو بگو که چی شد ! و بعد من باقی ماجرا رو تعریف کردم. فکر کنم کل زمانی که ما دو تایی تونستیم یه حرفی رو تو دهنمون نگه داریم به یک ربع هم نرسیده باشه. بس که جفتمون دهن لقیم. کلا رو ما حساب نکنین.
