حتما میخواهید بدونید که تولد سام چطور بود و این سالگرد باشکوه چطور برگزار شد؟ مثل همه جشن تولدهای دیگه. کمی سروصدا و نق و نوق بچه، جیغ، غذای سرد شده، مامان مصنوعی، لبخندهای زورکی، خستگی و همین چیزا. به قول دوستم من اصلا این کاره نیستم. ترجیح میدادم می رفتیم سفر. یک شب می رفتیم جایی مثل کلاردشت یا قمصر یا شاهرود و اون طرفها. یک شب آروم، مثل همین امشب که سالگرد واقعی تولدشه. که من نشستم پای کامپیوتر و چای و خرما میخورم، علی داره سیگار می کشه و چای خرماشو خورده و سام هم خوابیده. قبل ترش کمی اون نشسته پای کامپیوتر و من کتاب افلاک نمای ناتالی ساروت رو خوندم. کم کم ازش خوشم اومده. متولد 1902 اه. وفات 1999. چه طولانی . یه دونه جنگ جهانی رو پشت سر گذاشته. خدا میدونه چه چیزایی که تو زندگیش تجربه نکرده. من هم دلم یک زندگی طولانی و سرشار می خواد. یه وقت دیدی تو میانسالی زد و یک کتابی هم نوشتم. یک چیزی تو مایه های همین انیشتن خودمون. آره داشتم می گفتم. خودمم مثل سام از ساعت خوابم که میگذره بداخلاق میشم. مثل پیرزن ها کم تحمل. گویا افلاک نمارو تو 64 سالگی نوشته. ناتالی رو میگم. هان شکیبا جون؟ تو اثر دیگه ای ازش نخوندی؟ نینوچکا خانوم نوشته که خارجی ها به سالگرد تولد خیلی اهمیت میدن. زودتر هم به کسی تیریک نمی گن. شگون نداره. توی عادت ها و مراسم و جشن هایی که ما از خارجی ها وام گرفتیم، یک چیز تقلبی و ساختگی وجود داره. یک چیزی که به دل نمی شینه. نمیدونم چیه.
دو سال پیش یه همچین ساعتی خواب بودم. خوب بچه مو زاییده بودم، اونم مثل دسته گل بغل دستم خوابیده بود. دیگه کاری نداشتم که انجام بدم. هنوز به شروع شب بیداری ها و افسردگی ها و گریه ها چند روزی مونده بود. هنوز انقدری با هم آشنا نشده بودیم. امشب تو دستشویی شیر آبو باز کرد و یک دفعه آب فوران زد به سقف و دیوارها. جیغ زد ماما. من و علی دوییدیم سمت دستشویی. علی رفت و شیر آب و بست.بچه بغض کرد و نشست. لب هاش می لرزید. سعی کرد گریه نکنه ولی نشد. تا گفتم جونم مامان، زد زیر گریه.خودشو انداخت تو بغلم. بعد سعی کرد توضیح بده چی شده. کل ماجرا یک دقیقه هم طول نکشید. هیچی، همینجوری..
ارسال شده در آنچه میخوانم., منِ مادر

