زنگ می زنه که یک دقیقه دیگه اونجام. میای پایین سوییچو بگیری یا بدم به نگهبان؟ میگم بده به نگهبان. تلفنو که قطع می کنم پشیمون می شم. میرم سمت آسانسور و خدا خدا می کنم دیر نرسم که رفته باشه. میرسم دم در، می بینمش که حیرون داره اینور و اونرو نگاه می کنه. نگهبان نیست. سلام می کنیم و چاق سلامتی. دیشب دیر اومد و سام بیدار نبود.امروز زودتر اومدم سر کار و پدر و پسر با هم صبحانه خوردن و بازی بازی. میگم : میز و صندلی رو سرچ کردم، تو دلاوران هست. شاید امروز مرخصی بگیرم برم ببینم، یا صبر کنم با هم بریم؟ میگه : امروز که وقت نمی کنم. میگم س مشخص نکرد کی میان خونمون؟ میگه نه، یه زنگی بهش بزن. باشه، کاری نداری؟ نه عزیزم، خداحافظ ..
پی نوشت : دیدم بدجوری از پست های قربون شوهر رفتن و از پی پی بچه حرف زدن که از مشخصه های درمان ناپذیر وبلاگ نویس های خانومه عقب موندم، اینه که گفتم بیام سر صبحی خیال خودم و شمارو راحت کنم. حالا ایشالا تو یه فرصت دیگه پی پی سام رو به بحث و مجادله می گذارم. باشد که همگی رستگار شویم.
پی نوشت بعدی : تیتر هم که عنوان یکی از داستان های کوتاهه ریموند کارور عزیزه. این داستان رو خیلی دوست دارم.
ارسال شده در روزمره
