Posted by: golmaryam | می 12, 2008

روزنوشت

می گن طرف با یه زرشک سردیش می کنه با یه کشمش گرمیش، حالا حکایت ماست. دیدید یک دفعه چطور قیمت برنج رفت بالا و می گفتن به 5000 تومن هم می رسه. شاید هم رسید. همه هجوم بردن و برنج خریدن. چرا؟ چون کاشت برنج 15% کاهش داشته و البته گویا تو بازار جهانی هم قیمتش افزایش پیدا کرده. ولی این دلیل نمیشه که تا بارون بهاری شروع میشه یک مرتبه قیمتش کیلویی 300-400 تومان بیاد پایین. شاید هم دلیل خوبی باشه. نمیدونم.

دیروز سام نیم ساعت توی حموم نشسته بود و پی پی می کرد! بعد از نیم ساعت فضای حموم دیدنی بود. هرگوشه یه گل کوچولوی قهوه ای کاشته بود و آبش داده بود.  هرجا که پی پی می کرد به نظرش کثیف بود و باید می رفت یه گوشه دیگه می نشست. هرکاری می کردم بیرون نمیومد. دیوونه شده بودم. حالا خوبه من اصلا وسواس ندارم. هی با دستمال کاغذی برشون می داشتم تا دلش بیاد و بره یه گوشه دیگه بشینه. هی هم بهم تذکر میداد در این مورد. آدم یک وقتایی درمورد بچه اش دچار احساسات متناقضی میشه. دلت میخواد بزنی لهش کنی. به معنای واقعی کلمه. بزنیش. تو اون لحظه ها باید ازش فاصله بگیری. بری و بی خیال شی. چون بعد از چند دقیقه دوباره فرشته کوچولو جای شیطون وحشتناک رو می گیره.

کار کردن  تو جایی که اینترنت ای دی اس ال و آبدارچی داره هم خوبه هاا. کلا عرض کردم.

Posted by: golmaryam | می 10, 2008

کتاب های تازه من.

چند روز پیش رفتم به مناسبت نمایشگاه کتاب، کتاب خریدم. نه از نمایشگاه. هرچی دل دل کردم که برم، دیدم نمیشه. کشش نداشت. این بود که رفتم نشر رود و نشر چشمه و شهر کتاب. خلاصه اش شد اینها :

1- یک روز قشنگ بارانی- امانوئل اریک اشمیت . مجموعه داستان کوتاه . قبلا ازش “خرده جنایت های زناشوهری” رو خونده بودم و دوست داشتم. ولی این مجموعه اصلا هیچی نبود. تاتی تاتی های اول یک نویسنده بعدا خوب. چرا هی تعریف کردید گفتید خوبه ؟ چرا چرا چرا؟ دیروز تو سواپ به دوستام میگم : این کتابو خریدم 1700، همین چند روز پیش. می فروشم 1200. ظریفی برمیگرده میگه : 500 تومن میدم واسم تعریف کن!

2- یک زندگی دیگر - آلبرتو موراوایا. مجموعه داستان کوتاه. این یکی رو دوست داشتم. کلی داستان کوتاه، همه از قول زنان. طوری که من دو به شک شدم که نویسنده زنه یا مرد.کتاب چاپ 1381 بود. خیلی قبل ترها کتاب “دو زن” رو ازش خونده بودم. 

3- رویای بابل- ریچارد براتیگان. قبلا ازش “صید ماهی قزل آلا در آمریکا ” و ” اتوبوس پیر” رو خوندم و دوست داشتم. اینو هنوز شروع نکردم. مثل یه شیرینی خوشمزه که همینجوری در انتظاره خورده شدنه.

4- محفل شادمانی- امی اتان. یه خانوم نویسنده چینیه که اگه اشتباه نکنم  بزرگ شده امریکاست. قبلا ازش “اجاق روشن” رو خوندم. ارزش یک بار خونده شدن رو داره. چاپش جدید نیست. از کتاب های دست دوم نشر رود خریدم. میدونید که نشر رود علاوه براینکه کتاب های دست دوم شمارو به نصف قیمت پشت جلد برمیداره و درازاش بهتون کتاب می فروشه، طبقه دومش هم کتاب های دست دوم رو می فروشه و کرایه میده. کلا انتخاب های خوبی می تونید داشته باشید. من کارهای کلاسیک شو خیلی دوست دارم. الان دارم همین کتاب رو میخونم. خیلی پرکششه. راجع به 4 تا مادر و دختره. مادرها متعلق به نسلی هستن که از چین به امریکا مهاجرت کردن و دخترها تو امریکا به دنیا اومدن.

5- یه کتابی که اسمش یادم نیست و همینطور نویسنده اش. هنوز خیلی مونده نوبت خوندنش بشه.

6- یک داستان خیلی کوتاه درمورد یه خانوم ته سیگار و یه آقای کبریت سوخته که باهمدیگه تو یه قوطی خالی سیگار زندگی می کنن. خانومه سر آقا نیم سوخته منت میذاره چون دوماد سرخونه است. همینقدشو خوندم. این هم جدید نیست. تو نشر چشمه پیدا کردم.

7- دو تا کتاب درمورد سازگاری خواهربرادرها برای خواهر شوهر دو بچه پشت سرهم دار. باید اعتراف کنم که تا به حال هیچ کتاب تربیت بچه و اینهایی رو به انتها نرسوندم. راستش اصلا برام جالب نیست. هیچ کتاب آموزشی  تا به حال نخوندم. درهیچ زمینه ای. به غیر از کتاب های دبیرستان و کمی هم دانشگاه. البته خصوصیت بدیه. خواستم فقط درجریان باشید. اگه کسی حاضر باشه کتابهای آموزشی رو برای آدم تعریف کنه من پایه ام. مثل همین کاری که خانوم شین گاهی به گداری انجام میده.

دیگه همین دیگه. سواپ خیلی پربار و جالب بود. مامان ارشک هم با دوستش اومدن. انگار که چند سالی بود همدیگه رو می شناختیم. انقدر موضوعات مشترکی با هم داشتیم که حرفامون تموم نمیشد. من تا ده روز دیگه باید اسباب کشی کنم. هنوز چیزی رو جمع نکردم. نمی دونم باید چیکار کنم. کلا باید کار خاصی انجام بدم؟

شب نوشت : یکی از کتابایی که خریدم و یادم رفت بگم “طریقت چای” ه. اسمش خیلی باحال بود. یک نگاهی که به کتاب انداختم متوجه شدم که واقعا درمورد چای و فوائد و اینهاشه. چه چایی برای چه بیماری خوبه مثلا. انقدر از اسمش خوشم اومد که خریدم. حالا کی بخونم خدا عالمه.

Posted by: golmaryam | می 6, 2008

سواپه، سواپ! همه دعوتید.

خوب میخواستم یک یاداشت بلند بالا بنویسم حسش نیست. اگه براتون جالبه بدونید چیه برام پیغام بذارید توضیح بدم. همینقدری بگم که این جمعه از ساعت 4 تا 7 بعد از ظهر خونه ما دعوتید. حالا خود دانید.

 

پی نوشت : جریان اینه که ما چند نفر هر دو سه ماه یک بار دور هم جمع میشیم و هرچی به ذهنمون می رسه و دیگه به کارمون نمیاد می بریم و به هم می فروشیم یا با چیزی معاوضه می کنیم. اگزمپل : دفعه پیش یک وارمر چینی که قوریش شکسته بود، با 5 تا نوار کاست “شناخت موسیقی کلاسیک” طاق زدم. هردو بسیار خرسند بودیم. بعضی چیزهارو همینطوری به هم می بخشیم. بعضی از لباسهارو آخر سواپ جمع می کنیم و میدیم به خیریه. این بار من چند قلم وسیله منزل هم دارم که میخوام بفروشم. از قرار یک میز ناهارخوری 8 نفره، یک دست مبل 7 نفره، 2 تخته فرش ماشینی و یخچال و فریزر پارس. به همین دلیل تا روز دوشنبه پذیرای دوستان هستم. ضمنا دوستان هم می توند وسایلشونو بیارن خونه ما و تا روز دوشنبه شانس خودشونو امتحان کنن. ولی خوب دعوت کردن از آدم ها که بیان و این مجموعه رو ببینن هم داستانیه. هرکس می تونه به دوستان و آشنایان خودش خبر بده. طبعاً منظورم از همه، دوستانیه که باهاشون مراودات ایمیلی و وبلاگی و غیره دارم.

به امید دیدار

Posted by: golmaryam | می 4, 2008

پرسپولیس- قسمت سوم

ساعت 7 بعد از ظهره و تو آشپزخونه مشغولم. مهمونا تا یکی دو ساعت دیگه میان. علی هم زودتر از هر روز اومده. برنج رو هنوز بار نگذاشتم. ماهی ها آماده سرخ شدنن. میوه هارو علی می شوره و بعد جارو پارو و جمع و جور کردن نشیمن  که معمولا آخرین کاره. موبایلم زنگ میزنه. جواب میدم. اون طرف خط میگه که : ببین منو گرفتن دارن می برن وزرا. می تونی یه مانتو برام بیاری؟ میگم باشه. ولی مطمئنی که لازم نیست مامانت بیاد؟ میگه نه، پرسیدم. فقط باید یکی بیاد.تلفنو قطع می کنم و موضوع رو به علی می گم. میگه اگه زود آماده شی و بری، تا قبل از رسیدن مهمونا برگشتی. میگم اگه هم اومدن لازم نیست دروغ بگی. بالاخره واسه هرکسی ممکنه پیش بیاد. میگه : حالا لازم هم نیست آدم همه جا راستشو بگه. فکر می کنم که حتما همت شلوغه و تا من برگردم خونه خیلی دیر میشه. ولی برخلاف تصورم  اتوبان خلوته و یک ربع بعد می رسم. وارد یک جایی مثل اتاق انتظار میشم. روبروم پیشخون بزرگیه و بخش زنانه و مردانه داره. از خانومی که به انتظار نشسته می پرسم : همینجاست؟ میخنده و میگه آره همینجاست. به نظر می رسه که اومده دنباال دخترش. کنارش دو تا پسر جوون هم هستن. خوش تیپ با تی شرت چسبون آستین کوتاه و شلوار لی آویزون. روبروشون کنار آقایی که اون هم واقعا تیپ خوبی داره می نشینم. البته قبلش مانتو رو تحویل دادم و اسم زندانی رو هم براشون خوندم. هر از گاهی دختری سر به زیر از در کناری که سربازی هم جلوش نشسته میاد بیرون. گاهی هم صدای فریاد و داد وبیداد از پشت پرده ای که آویزون کردن میاد. ساعت یک ربع به هشته و به نظر می رسه کارمون اینجا خیلی طول می کشه. دو تا دختر قشنگ از پشت پرده میان بیرون. یکی شون شروع می کنه به بحث و جدل با مردی که پشت پیشخون نشسته و میگه  چرا کسایی رو که همراه ما بودن ول کردید و مارو گرفتید؟ فقط به خاطر اینکه اونجا سرو صدا راه انداخته بودن؟ زن و دو تا پسراش پا میشن و میرن طرف دخترا. مادره میگه : ول کن دیگه بیا بریم. دختره با سماجت میگه که نه. چرا منو گرفتن؟ من که دفعه اولم بود. برادره میره جلو و میگه : اگه مثل آدم لباس بپوشی اینطوری نمیشه دیگه! همه سعی می کنن پسرکو آروم کنن. از این طرف آقا خوش تیپه هم پا میشه میره داخل و سر دختری داد می زنه : از فردا لازم نیست بری دانشگاه! همون خراب شده این چیزارو یادتون دادن. نگاهی به سرتاپای مردان غیورمند عرصه وزرا می ندازم و فکر می کنم برم بهشون بگم : چرا تو حق داری اینجوری لباس بپوشی، ولی اون حق نداره؟ با رفتن دخترا جو کمی آروم تر میشه. نوبت به دختر تادیبی مانتو کوتاه ما می رسه. سرشو انداخته پایین و میاد بیرون. زن دیگه ای داره داد و بیداد می کنه که باید پول مانتویی که ازش گرفتید و بهم بدید. ندارم که هر روز یه مانتوی تازه بخرم.کارت شناسایی مو نشون میدم و برگه ای رو امضا می کنم و میایم بیرون. میگه : دست گلت درد نکنه. میگم : میشه دیگه نگی دست گلت درد نکنه. آخه این جمله مسخره رو از کجات درآوردی؟

پی نوشت جدیدا اضافه شده : وقتی برگشتم خونه و هول هولی غذارو آماده کردم و مهمونا اومدن، فکر می کنین اولین چیزی که علی به زبون آورد چی بود؟ : راستش واسه گلمریم یه کاری پیش اومد مجبور شد بره بیرون. اینه که ما همه کارامون مونده و تازه داریم شام می پزیم. حالا تو بگو که چی شد ! و بعد من باقی ماجرا رو تعریف کردم. فکر کنم کل زمانی که ما دو تایی تونستیم یه حرفی رو تو دهنمون نگه داریم به یک ربع هم نرسیده باشه. بس که جفتمون دهن لقیم. کلا رو ما حساب نکنین.

چند قسمتی از سریال “بیداری” رو نصفه و نیمه، اونقدری که اعصابم کشش داشته دیدم.راجع به دختریه که از نامزدش حامله میشه و طرف می میره(نترسید بابا قبلش پنهانی عقد کرده بودن! اسلام به خطر نیافتاده) بعد خانواده پسره هم طردش می کنن و این می مونه با یه بچه تو شکم. بماند که دختره بی احساس ترین موجودیه که بتونید به عنوان بازیگر تصور کنید و من موندم که چه پارتی کلفتی یا چه مقدار پول تونسته بازیگرش بکنه. خلاصه پس از فراز و نشیب های فراوان به این نتیجه می رسه که بچه رو پس از دنیا اومدن بده به خواهرشوهرش که بچه دار نمیشه و خودش هم شناسنامه اش بشه ازدواج کرده و اینا. البته چون کامل ندیدم نمیدونم درازاء این کار دقیقا چی می گیره. خلاصه بچه هه شد چند ماهه و تپل مپل نون بربری، که یه هو احساسات داغ مادرانه فوران می کنه و همه مارو جلز و ولز می سوزونه. دیگه همش کشمکش دیدن بچه و پس گرفتنش از عمه بینواست که همه زندگی شو واسه این بچه گذاشته. البته نفهمیدم آخرش چی شد، بالاخره بهش پس دادن یا نه. ولی چیزی که منو عصبانی می کنه اینه که هی میخوان به خورد ملت بدن که تو بچه رو صرفا به این دلیل که دنیاش آوردی، عاشقش میشی و هرکاری بکنی هیچ کس جای مادرو نمی گیره! به نظر من که کذب محضه. علاقه به مرور زمان به وجود میاد و ریشه می گیره.به نسبت وقتی که صرفش می کنی و خون دلی که پاش می خوری. این چه اخلاق تخمی و بی درو پیکریه که میگه در هر صورت مادر حق داره. اون وقتی که از پس نگهداری بچه برنمیاد، اونو ببخشه و وقتی حالش بهتر شد بیاد و پسش بگیره؟ پس مسئولیت و تعهد کجا میره؟ پای حرف و قول ایستادن چی میشه؟ همین چیزای مزخرفه که باعث میشه اینهمه بچه بدسرپرست وجود دارن و کسی جرات نمی کنه به فرزندی قبولشون کنه. چون پدر و مادر هر وقت عشقشون کشید می تونن بیان و بچه رو بگیرن. بعد هم اگه عشق مادری انقدر بی شائبه است و هیچ چیزی جاشو نمی گیره چرا باید بعد از طلاق و یا مرگ مرد، حضانت و سرپرستی به عهده پدر یا جد پدری باشه؟ بالاخره کدومو قبول کنیم؟  حالا اینو مقایسه کنید با فیلم جونو که قبلن درموردش حرف زدم. درمورد دختر جووننیه که از دوست پسرش باردار میشه و تصمیم می گیره تو روزنامه آگهی بده که یک زوجی که بچه دار نمیشن بیان و به فرززندی قبولش کنن. کاملا قانونمند. بعد از دنیا اومدن بچه هم هی پیاز داغشو زیاد نمی کنن و بچه رو تو بغلش نشون نمیدن که دل بیننده کباب بشه. آیا تنظیم قوانین به شکل ساده تر و عملی تر کار سختیه؟

البته من الان حالم خوب نیست. تموم بدنم درد می کنه، دل پیچه و اندکی حالت تهوع دارم. فکر کنم که بیماریم وارد فاز جدیدی شده. ولی اینایی که نوشتم حرفای دلم بود. به خاطر مریضی نیست.

Posted by: golmaryam | آوریل 26, 2008

از یه بچه اینقدری تا یه بچه اونقدری.

حتما میخواهید بدونید که تولد سام چطور بود و این سالگرد باشکوه چطور برگزار شد؟ مثل همه جشن تولدهای دیگه. کمی سروصدا و نق و نوق بچه، جیغ، غذای سرد شده، مامان مصنوعی، لبخندهای زورکی، خستگی و همین چیزا. به قول دوستم من اصلا این کاره نیستم. ترجیح میدادم می رفتیم سفر. یک شب می رفتیم جایی مثل کلاردشت یا قمصر یا شاهرود و اون طرفها. یک شب آروم، مثل همین امشب که سالگرد واقعی تولدشه. که من نشستم پای کامپیوتر و چای و خرما میخورم، علی داره سیگار می کشه و چای خرماشو خورده و سام هم خوابیده. قبل ترش کمی اون نشسته پای کامپیوتر و من کتاب افلاک نمای ناتالی ساروت رو خوندم. کم کم ازش خوشم اومده. متولد 1902 اه. وفات 1999. چه طولانی . یه دونه جنگ جهانی رو پشت سر گذاشته. خدا میدونه چه چیزایی که تو زندگیش تجربه نکرده. من هم دلم یک زندگی طولانی و سرشار می خواد. یه وقت دیدی تو میانسالی زد و یک کتابی هم نوشتم. یک چیزی تو مایه های همین انیشتن خودمون. آره داشتم می گفتم. خودمم مثل سام از ساعت خوابم که میگذره بداخلاق میشم. مثل پیرزن ها کم تحمل. گویا افلاک نمارو تو 64 سالگی نوشته. ناتالی رو میگم. هان شکیبا جون؟ تو اثر دیگه ای ازش نخوندی؟ نینوچکا خانوم نوشته که خارجی ها به سالگرد تولد خیلی اهمیت میدن. زودتر هم به کسی تیریک نمی گن. شگون نداره. توی عادت ها و مراسم و جشن هایی که ما از خارجی ها وام گرفتیم، یک چیز تقلبی و ساختگی وجود داره. یک چیزی که به دل نمی شینه. نمیدونم چیه.

دو سال پیش یه همچین ساعتی خواب بودم. خوب بچه مو زاییده بودم، اونم مثل دسته گل بغل دستم خوابیده بود. دیگه کاری نداشتم که انجام بدم. هنوز به شروع شب بیداری ها و افسردگی ها و گریه ها چند روزی  مونده بود. هنوز انقدری با هم آشنا نشده بودیم. امشب تو دستشویی شیر آبو باز کرد و یک دفعه آب فوران زد به سقف و دیوارها. جیغ زد ماما. من و علی دوییدیم سمت دستشویی. علی رفت و شیر آب و بست.بچه بغض کرد و نشست. لب هاش می لرزید. سعی کرد گریه نکنه ولی نشد. تا گفتم جونم مامان، زد زیر گریه.خودشو انداخت تو بغلم. بعد سعی کرد توضیح بده چی شده. کل ماجرا یک دقیقه هم طول نکشید. هیچی، همینجوری..

 

handsome - Fotopages.com

زنگ می زنه که یک دقیقه دیگه اونجام. میای پایین سوییچو بگیری یا بدم به نگهبان؟ میگم بده به نگهبان. تلفنو که قطع می کنم پشیمون می شم. میرم سمت آسانسور و خدا خدا می کنم دیر نرسم  که رفته باشه. میرسم دم در، می بینمش که حیرون داره اینور و اونرو نگاه می کنه. نگهبان نیست. سلام می کنیم و چاق سلامتی.  دیشب دیر اومد و سام بیدار نبود.امروز زودتر اومدم سر کار و پدر و پسر با هم صبحانه خوردن و بازی بازی. میگم : میز و صندلی رو سرچ کردم، تو دلاوران هست. شاید امروز مرخصی بگیرم برم ببینم، یا صبر کنم با هم بریم؟ میگه : امروز که وقت نمی کنم. میگم س مشخص نکرد کی میان خونمون؟ میگه نه، یه زنگی بهش بزن. باشه، کاری نداری؟ نه عزیزم، خداحافظ ..

پی نوشت : دیدم بدجوری از پست های قربون شوهر رفتن و از پی پی بچه حرف زدن که از مشخصه های درمان ناپذیر وبلاگ نویس های خانومه عقب موندم، اینه که گفتم بیام سر صبحی خیال خودم و شمارو راحت کنم. حالا ایشالا تو یه فرصت  دیگه  پی پی سام رو به بحث و مجادله می گذارم. باشد که همگی رستگار شویم.

پی نوشت بعدی : تیتر هم که عنوان یکی از داستان های کوتاهه ریموند کارور عزیزه. این داستان رو خیلی دوست دارم.

بس که همه دوستان کامنت دانی های مشعشع و فرخنده ای دارند، من مجبورم از همین تریبون پاسخشان را بدهم. فرنایس جان من که نگفتم از این مدل تونس رفتن حال نکردم. اتفاقا بسی لذت بردیم. چون من  فقط دنبال این بودم که موهام تو باد تاب بخوره و بیاد تو صورتم که شد. کسی بهم تذکر نده که نداد. هر چند که دیدن پلیس و ماشین پلیسشان کمی ضربان قلبمو تندتر کرد. بعد هم دلمون میخواست که بریم کافه و رستوران و با فراغ بال نوشیدنی بخوریم که خوردیم. تلفن کاری نداشته باشیم و اینها. فقط شرمنده دوستانی شدم که انتظار سفرنامه داشتند.آقای بلت عزیز، ما به سیدی بوسعید رفتیم. توی باد شدیدی که می وزید و کلا مارو از جا به در می برد رفتیم بالا. از همون مغازه های مذکور خرید کردیم و در قهوه خانه نوک خیابون هم چای و قهوه خوردیم و احساس زندگی و زنده بودن کردیم. ولی خوب سوس و باقی قضایا رو نرفتیم. یعنی با بچه کمی سخت بود. می فهمید که، کمی. این شد که نرفتیم و فقط پرسه زدیم. کلی حال داد. به  خانوم محترم سلام مخصوص برسانید. مرسی بهترم. سال نو مبارک.

Tags:

Posted by: golmaryam | آوریل 22, 2008

یعنی من کشته این نمونه شدم. این رول کاغذو بغل میز دیدید؟ یعنی همینجوری بچه نقاشی بکشه، هی کاغذ بیاد بیرون. بماند که یک همچین چیزی همون روز اول کلا پاره پوره و بدون کاغذ می افته گوشه خونه ما، ولی من خیلی دلم خواست اینو.آدرسشم همون سایت پست دو تا قبلی.

نونوش خانوم ما هی شرمنده پیغام های شما می مانیم. هی نمیتوانیم برایتان کامنت بگذاریم. هی حرف تو دلمان می ماند. می ترسم حناق بگیریم بمیریم خدای ناخواسته. این پست اخیر شما هم قطرات اشکی از چشمانمان چکاند.(تحت تاثیر خدا هرمس قرار گزفتم فک کنم.) اولش خواستم برات پیغام بذارم که شمارشو به منم بده. منم کارگرم از قبل عید قهر کرده رفته. بهم گفت : شما را به خیر و ما را به سلامت.  به هرحال حالا دیگه دلشو ندارم با این چیزی که تو نوشتی تو چشای مادر این بچه  نگاه کنم. یک فکری هم به حال کامنت دونی تون بکنید لطفا.

دختر خانوم عزیز، ممنون از راهنماییت. جواب داد.بعد هم شما مگه کاملا مزدوج شدید؟ ا؟ به سلامتی.

خانوم عزیز که کامنت گذاشتی سس سفید همون مایونزه، نکن این کارو با قلب ضعیف یه مادر. یعنی شما فرقشو نمیدونی؟ ببین عزیزم سس سفید همونیه که یه خورده آردو با کره تفت میدن بعد شیر بهش اضافه می کنن. ورنداری مایونزو بری تو سوپ ها..

خانوم منصفانه عزیز، کامنت دونی شما هم قر زیادی برای ما می ریزد. خواستم بگم که مادر با این تعریفی که شما از این عروسی ها کردید و با توجه به اصل “ننه، منع دم دره” ما به این نتیجه رسیدیم که شما دلتان بدجوری از این ماشینها و سایه های خلیجی و عکس های هندی می خارد، فلذا با اینگونه تعاریف حس ما به ما می گوید که عنقریب به چنان عروسی گرفتار خواهید آمد. مراقب خود باشید. عشق در می زند. ولی حادثه خبر نمی کند.

Posted by: golmaryam | آوریل 21, 2008

میز و صندلی چوبی

 از کجا می تونم میز و صندلی شبیه این عکس یا حتی ساده تر، ولی چوبی - نه به قیمت خون اجدادم- برای سام پیدا کنم؟ چرا تو این شهر دراندشت که پر از مغازه خنزر پنزر فروشی برای بچه هاست نمیشه یه مغازه پیدا کرد که مایحتاج واقعی بچه رو پیدا کرد. همه چی بیشتر جنبه تجملی پیدا کرده. کارا بودن در درجه n ام اهمیته. ضمنا خیابون بهار و سهروردی هم رفتم. چیزی نبود. یعنی حتی یکی از این میز و صندلی فروش های سهروردی به عقلش نرسیده که برای بچه ها هم چیزی تولید کنه و بیاره؟ این مشکلو موقع خرید صندلی غذا هم داشتیم. اصلا چوبیش پیدا نمیشد. فقط همین جنس های پلاستیکی خارجی. یه نمه خلاقیت و یگانگی آرزومندم. یک چیزی که مثل همه چیز نباشه. این عکسو تو این سایت پیدا کردم و چه قیمت های مناسبی.  احتمالا باید سفارش بدم برام درست کنن.

Posted by: golmaryam | آوریل 21, 2008

کن، تونس، نصیری فوتو و بقیه.

راستی گفتم میخوام برم کن؟ کن سولوقون نه ها. اون کنی که تو فرانسه است. عاشششققشم. از دیشب که فیلم تعطیلات مستر بین و دیدم به این نتیجه رسیدم. خیلی فرح بخش بود. فک کن، هم  برم بیچ، هم برم جشنواره و اینها. سام لب ساحل بازی کنه منم برم هی فیلم ببینم. آخی، چه رویایی..

دوستان عزیزی که منتظرید من هی از تونس بنویسم که چنین و چنانه و خیلی باحاله و بعدشم عکس بذارم اینجا، باید به عرضتون برسونم که این تونس رفتن ما یه چیزی تو مایه های شمال رفتن بود. از این مسافرتها که آدم میره مثلا یه ویلا اجاره می کنه بعد هی میخوره و میخوابه . خلاصه دریغ از یه فعالیت توریستی و فرهنگی که ما انجام داده باشیم که  بخوام عکسشو اینجا براتون بذارم. تازه هرکاری کردم که یه دونه عکس دانلود کنم نشد که نشد. اونوقت این رکسی خانوم که رفتن استامبول نمیدونم با چه تکنولوژی هی گر و گر عکس میذارن تو وبلاگشون. حالا اگه میخواین واستون  تعریف کنم که عکس چی بود که می خواستم بذارم. یه دونه کوچه ای بود که خیلی باریک بود، بعد یه در آبی و دو تا پنجره آبی هم داشت. یه گلدون مملو از گل های صورتی هم پشت یکی از پنجره ها گذاشته بودن، به احترام بیننده ها. والا خودشون که از تو خونه اون گل و گلدونو نمیدیدن که روحشون شاد بشه. بعدشم تو کوچه به اون باریکی یه دونه مغازه هم زده بودن. خلاصه  حمامت سنتر پر بود از این کوچه های آشتی کنون. اگه یه وقت خدای نکرده با کسی قهرید و دلتون میخواد آشتی کنید برید تونس.

Tags:

Posted by: golmaryam | آوریل 21, 2008

از غذا!

آش ماست1- سر صبحی چشمم به جمال وبلاگ بی مهمانی بهار خانوم روشن شد و با دیدن طرز پخت  آش ماست، آب از لب و لوچه ام آویزون شد. زودی تلفن و برداشتم و زنگ زدم به مادرم و بعد از شنیدن کمی غر بابت زنگ زدن و نزدن و اینها گفتم یک کیلو سبزی آش میخوام. گفت: همین؟ وقت دارم بگو اگه چیز دیگه ای هم هست. گفتم اسفناج. باز هم اصرار کرد، بادمجون سرخ کرده رو هم اضافه کردم. بعد دیدم آتش عشقم خاموش نشد، پس همکارمو صدا زدم تا دوتایی از دیدن این صحنه زیبا لذت ببریم و به به و چه چه کنیم. ساعت هنوز یازده نشده بود و ما گرسنه به هم نگاه می کردیم. چاره کار ساده بود. سوپی رو که آورده بودم به همراه غذام بخورم گرم کردم و زدیم به رگ. بعد گفتم اینجا هم بنویسم تا با هم مستفیض شیم.

2-این قسمتو اگه قلبتون ضعیفه یا دارید ناهار می خورید و اینا نخونید، مسئولیتش با خودتونه. گفتم که سرما خوردم، نگفتم؟ حالا هم خوب شدما ولی نمی دونم چرا محتویات بینی و اطراف پیشونی و سینوس و اینا تمومی ندارن. بیچاره همکارام. هر پنج دقیقه یکبار باید صدای دلنواز فیییییین طولانی بنده رو بشنوند . البته اینی که من می بینم داره به مغز می رسه. (نمونه عینی همچین میزنم که مغزت بیاد تو دهنت یا دماغت) بس که عجیب و غریب و سفیده. تموم هم نمیشه.

3- گراتن بادمجون خوردی؟ برو بخور خوشمزه است. بادمجونو کبابی کن، پوست بکن خورد کن با سیب زمینی پخته پوست کنده خورد شده بریز تو ظرف پیرکس، بعد سس بشامل (یا سس سفید) و کمی هم پنیر رنده شده. همین. کاری داشت؟ اینارو بذار تو فر. هر وقت پخت بیار بیرون بخور. آهان اگه داشتی یه ریزه جعفری هم بپاش روش. نداشتی هم بی خیال. نمک یادت نره دختر بی مزه شه.

4- حالا میگه سس بشامل چیه. آخه تو کی می خوای یاد بگیری؟ بابا همون سس سفیده که توش پیاز رنده شده ریختی و تفت دادی . این چیزا با این اسمای عجیب و غریب کلاس کارن. خوبه همیشه دو تا از این دستورای غذایی عجیب و غریب تو آستینت داشته باشی. واسه فامیل شوعر و دوست مجردای شوعر که تو شش و بش اینکه زن بگیرن یا نه موندن، بپزی بدی به خوردشون تا شکشون تبدیل به یقین شه زودتر برن دخترای مردمو بگیرن از تنهایی درآن.

5- این مطلب رو تو وبلاگ کتاب در خانه  خوندم و بسی لذت بردم از قلم نویسنده و اینکه چه خوب حق مطلب رو ادا کرده. شما هم بخونید و اگه وبلاگی دارید یا نویسنده بدون وبلاگی هستید و خلاقیت هم دارید بنویسید.

Posted by: golmaryam | آوریل 19, 2008

مکینانه!

من هم مریض شدم، مریض شدنی. از این عطسه ها که قطع نمیشن و نمیدونی چشماتو که باز می کنی به گاردریل اتوبان زدی با به ماشین بغلی. خوشبختانه به هیچ کدوم نزدم ولی هنوز خوب هم نشدم. صبح کله سحر هم کپسول چرک خشک کن خوردم با شکم خالی، همش گلاب به روتون حالت تحول و اینها دارم. حالا ولی بهترم. بعد عمری یک پنج شنبه و جمعه رو بدون مهمون و مهمونی رفتن سر کردیم. تو خلوت خودمون. تو همون سادگی روزمره و دونستن همه چی و بدون کشف هیچ رازی، -سلام مکین بانو جان، اقر به خیر-روزمونو گذروندیم و فیلم دیدیم.با چشمای نیمه باز به تحلیل های آبگوشتی و چلوکبابی مون از my blueberry nights ، بعدش ماجرای آنتونیونی و بعدتر هم 27dresses ، گذروندیم.

Posted by: golmaryam | آوریل 16, 2008

چه می کنه این ته دیگ زیره یا استپ مام.

1- خدمتتون عارضم که بنده به مدت  24 ساعت دو فرزنده شدم! به این صورت که باید کودک نه ماهه ای رو که من زنداییش باشم  یک شبانه روز نگه می داشتم. اولش خیلی فان و جالب به نظر می رسید. خصوصا که تجربه عزیز همه اش خواب بود و سام هم که مهدکودک، بنابراین با یک فرزند خوابیده و یک فرزند درون مهدی ، مشغول آشپزی شدم. مشکل بیشتر از کم خوابی بود و تعدد کارهایی که باید انجام می دادم. اول رفتم دنبال سام، بعد رفتیم پیش مادر اول بچه (بیمارستان) تا شیرش بده، بعد رفتیم دوستی رو که نیروی کمکی مون بود برسونیم به قرار کاری، بعد دیدیم نزدیک محل کار همسر جان هستیم، رفتیم دنبالش و برگشتیم خونه. بعد رفتیم قرارداد خونه رو بستیم(بعله به سلامتی منزل نو کردیم، البته اجاره ای) بعد برگشتیم خونه و شام بچه ها و از این جا به بعدش کمی فشرده و قاطی پاطی شد. علی رفت که خواهر شوهر عزیز رو برسونه بیمارستان(همسرش عمل کرده بود) خودش هم دو ساعتی موند. در این فاصله زمانی من دانستم ، دانستم،دانستم که داشتن دو فرزند پشت سر هم یک چیزی است در حد تیم ملی. -سلام به همه بر و بچ- اولی رو میخوابوندی، صدای  دومی بلند میشد و بالعکس. البته سام خیلی همکاری می کرد و با توجه به اینکه -قربونش برم- یک هفته دیگه دو ساله میشه تازه، چنان شوخی های بانمکی با رایان می کرد و چنان سعی در آروم کردنش می کرد که کلی مایه مباهات من شد. علی ایحال بچه کوچولو که به هیچ وجه شیرخشک نمیخوره و وابسته به مادرشه تا ساعت دوازده شب گریه کرد و بالاخره خوابید. بچه ها رو تو دو تا اتاق گذاشتم که همدیگه رو بیدار نکنن. اینجا بود که دایی مهربان از در درآمد و با همسر خسته مواجه شد. قرار شد که علی پیش رایان بخوابه و من پیش سام. از اونجایی که تصمیم داشتم صبح روز بعد حتما برم سر کار، با درخواست کمک از کائنات که حتما سر وقت بیدار شم، سرمو گذاشتم رو بالش و از هوش رفتم. سام اصلا بشب یدار نشد و رایان هم فقط دو بار. به هر تقدیر صبح بعد از فرنی و نصف تخم مرغ بچه دوم، ساک بچه اول رو آماده کردم و رسوندمش مهد کودک و خودم هم اومدم سر کار. بعد به خودم تبریک گفتم که تونستم جون سالم به در ببرم و کسی رو هم به کشتن ندادم و اینها. راستی رایان هم با داییش رفت پیش مامانش.

2- نوشته های این دختر رو که می خونم یاد اوایل ازدواجم می افتم . چقدر تجربه های مشابه وجود داره. یادمه اون اوایل به ما می گفتند که اصلا شبیه مزدوج ها به نظر نمی رسید و من نمیدونستم که این خوبه یا بد. و باید سعی کنم که اینطوری به نظر برسیم یا نه. هیچ احساس خاصی بهم نمیداد مزدوج بودن و کلا به قول دختر چون همه منتظر بودن که بهمون تذکر بدن که دیدید کار اشتباهی بود و اینها، آدم نمیدونست که چه رفتاری رو در پیش بگیره. بعدترها که یواش یواش سوژه های جدیدی ازدواج کردند و ما  اذهان ملت کهنه و بی رنگ و رو شدیم ، دست از سر کچل ما برداشتند و ما رفتیم سر زندگی مون.

Older Posts »

Categories